سلووووم

اقا من تو پست قبلی یادم رفت دیروز واستون تعریف کنم!

به سونیا قول داده بودم ببرمش امامزاده اسماعیل ,باهم بگردیم!

اقا من همیشه تو ماشین خودمون اول میرم سوار میشم وسط سونیا میشینه  بغل دستشم

شایان,سوار تاکسی شدنی با سونیا,خودم وسط میشینم که اگه پسر سوار شد به سونیا نخوره,

اینبار اصن حواسم نبود طبق عادت اول سوار شدم بغل دستمم سونیانشست,وسط راه مسافر بود 

یهوفهمیدم اشتباه نشستم ,تا بگم پشت و سه نفر حساب میکنم دوتا پسر نشستن,

اقا منم حسااااااس رو سونیا!

تا پسره نشست اروم به سونیا گفتم دستش بهت خورد به من بگو تیکه تیکه ش کنم!!!

خودمم همونجور چپ چپ به پسره بنده خدا نگاه میکردم!

نگو پسره شنیده بود حرف متو خودشو همچین چسبونده بود به در نکنه به سونیا بخوره!!

هر دودقیقه یه بارم از سونیا میپرسیدم نخورده بهت که؟؟؟؟

سونیاهم میدونه من قاطی ام میخندید میگفت نهههه ابجی!!

تو شهریارم مثل داداشاا همچین مواظب بودم کسی به سونیا نگاه نکنه که!!!

وقتی اومدیم خونه کلی به رفتار خل و چلانه ی خودم خندیدم!!