دوران خنگولانه ی من!

میرم تا تو اروم شبها چشمات بسته شه

دیواراتاقت از عکسام خسته شه

میرم تا بارون منو یاد تو نندازه

میرم یه جای تازه...

تمام دوران نوجونیم این اهنگ و گوش میدادم و گریه میکردم باهاش😂😂😂😂😂

توهم یه عاشق شکست خورده رو گرفته بودم!



  • ۱
  • نظرات [ ۰ ]
    • shadi ..
    • جمعه ۱ تیر ۹۷

    ومن تنها خودم میسازم کاخ ویران شده ی ارزوهایم را

     سلام
    یه سلام معمولی از اونا که نه خیلی ناراحته نه خیلی خوشحال!
    خوبم یعنی خوب که نه ولی بدم نیستم !
    تصمیم گرفته بودم برم کلاس حسابداری یا کامپیوتر بین این دوتا خودم کامپیوتر و خیییلی بیشتر دوست دارم
    ولی رفتم چندتا اموزشگاه حسابداری تا ببینم شرایط کلاسا چه جوریه و میتونم با تایم کارم
    میزونش کنم یانه به چندجاهم زنگ زدم بعد یهو وسط تماسا به فکرم زد که اگه برم مثلا حسابداری دیپلمشو
    بگیرم میتونم برم دانشگاه علمی کاربردی یا ازاد حسابداری بخونم
    همین شد که من جدی تر رفتم و یه جارم پیدا کردم که دوره ش یک ساله س و 2600 هم هزینشه که
    میشه ماهی تقریبا 100 تومن که خیلی خوبه
    ولی بایکی از دوستام که لیسانس حسابداریه صحبت کردم و گفت این کارو نکن
    ارزش نداره به خاطر حسابداری بری داشگاه میگفت من بعداز لیسانس وقتی دنبال
    کارمیگشتم دیدم هیچکس چیزی که من تو دانشگاه اموزش دیدمو نمیخواد و همه دنبال اینن که
    طرف فقط یکی از نرم افزاری حسابداری رو بلد باشه که اینم میشه با یه دوره 3ماهه یاد گرفت
    میگفت که پشیمونه و اگه میدونست اینجوریه اصلا دانشگاه نمیرفت
    یه کم دلسردم کرد ازاین رشته از طرفی من بعداز دیپلم نامزد کردم و پیش دانشگاهی رو نخوندم
    حالا نمیدونم برم رشته مو تغییر بدم و حسابداری یا کامپیوتر بخونم یا اینکه برم پیشمو 
    غیر حضوری ثبت نام کنم!
    من خودمو میشناسم باید زودتر اقدام کنم و برم ثبت نام کنم حلا هرکدومش که بهتره 
    چون اگه زمان بخوره بهش باز بیخیال میشم و ولش میکنم
    تازگیا تکلیف یه چیزایی رو پیش خودم روشن کردم الان اینقدر ارومم که میگم اخیییش کاش زودتر
    بهش فکر میکردم
    اول اینکه هدفمو مشخص کردم میخوم از این به بعد یه کم ازحقومو پس انداز کنم و به مامانم نگم
    چون مامان کم اوردنی میاد سراغ من و اگه یه قرونم تو کیف من باشه رو خالی میکنه
    دوم اینکه دیگه فکر به ازدواج ممنوع!
    چند وقت بود خیلی فکر ازدواج ناراحتم میکرد از یه طرف فکر به اینکه ازهمه عقب موندم
    وای ببین فلانی بچه دارم شد وای نگاه کن فلانی هی میگه چرا ازدواج نمیکنی
    از یه طرف فکر اونایی که میومدن وبا خودشون میگفتن چون
    سرکارمیرم حتما یه پولی دارم وقراره چیزی بهشون برسه!باورتون نمیشه یکیشون هی میپرسید که چقدر
    پس انداز داری؟بابات جقدر درامدشه ؟بابات چقدر پول تو بانک داره؟تو بعداز ازدواج تصمیم داری بازم
    کارکنی یا نه؟
    یافکر اونایی که میومدن و وقتی میفهمیدن جداشدم اولین سوالی که احمقانه ازم میپرسیدن
    این بود که ببخشید میپرسما میخواستم بدونم شما بهم دست زدید؟یعنی هیج رابطه ای
    نداشتید؟بعد میگفتن مگه میشه ادم یه سال عقد کرده باشه بعد بهتون دست نزده باشه..
    این فکرا و سوالا و این ادمای احمق خیلی ازارم میدادن
    فکرام وکردم وراهمو انتخاب کردم من ازدواج نمیکنم!
    تهه تهش یه خونه میخرم و جدا زندگی میکنم
    چندماهه این رویه رو پیش گرفتم وخیلی هم راضیم!
    تازگیا به گل و گیاه خیلی علاقه مند شدم قبلا از گلا متنفر بودم!
    چند هفته پیش یه گلدون حسن یوسف خریدم 10 روز پیشم سه تا کاکتوس کوچولو خریدم
    دوتا کاکتوسم قبلا داشت که احتیاج به قلمه شدن داشتن
    دیروز اولین قلمه کاکتوسمو زدم خدا کنه که بگیره و رشد کنه!
    اگه درست شدن عکسشونو میزارم!
    شایانم ی هفته پیش واسه بار سوم رفت ید درمانی امروزم اسکن هسته ای داره
    که رفتن انجام بدن,90 درصد میگن که باید شیمی درمانی شه....
    اصن یه روزی فکرشم نمیکردم در مورد برادرخودم این جمله رو بگم....
    شیمی درمانی...
    خیلی ترسناکه ...
    امیدوارم جواب بده.
    بابامم دیروز از بیمارستان مرخص شد وضعیت قلبش خیلی بدتر شده...
    نمیدونم چی میخواد بشه ...
    هم شایان هم بابامریضن چه کاری از دست ما برمیاد :(
    چی بگم که هرچی بنویسم باز کسی نمیتونه حالمو درک کنه
    یادم رفت که قرار گذاشته بودم باخودم دیگه حرفای منفی نزنم!
    پس حرفای منفی ممنوع!
    سرکارم همه چی طبق رواله,یه بچه دارم اسمش فرانک
    16 سالشه با جثه ی 12 ساله و عقل 6 ساله خیلی هم عصبی و خود زنی شدیدم داره
    کافیه یه چیزی باب میلش نباشه چنان خودشو میزنه که نمیتونی نگهش داری!
    ولی خب چیزای خوبم داره یکیش اینه که عین طوطی میمونه و حرفاتو تکرار میکنه یا گاهی وقتا هم
    تو ذهنش نگهش میداره و یه جایی ازاون حرف استفاده میکنه که از خنده میمیری!
    حتما یه بار از حرف زدنش یه فایل صوتی میزارم که ببینید من ازدست این
    وروجک بداخلاق چی میکشم!
    دوستان
    واسم دعا کنید که بتونم تصمیمامو عمل کنم!


  • ۰
  • نظرات [ ۳ ]
    • shadi ..
    • چهارشنبه ۳۰ خرداد ۹۷

    کاکتوس2

    سه سال پیش یه کاکتوس گرفتم

    همونروز گفتم روزی که این کاکتوس گل بده

    زندگی من روبراه میشه...

    کاکتوسم بعد از سه سال تازگیا چند سانت

    رشد کرده!

    http://khayatbashi.blog.ir/post/64

  • ۰
  • نظرات [ ۳ ]
    • shadi ..
    • شنبه ۲۲ ارديبهشت ۹۷

    من ادم خوبی نیستم...


    سلام

    باز داره بارون میاد 

    امروز سنگم از اسمون بیاد من باید برم و واسه بهیارمون پارچه بخرم

    3 ماهه داره میگه واسش پارچه بگیرم و مانتو شلوار اداری بدوزم من هی امروز و فردا میکنم

    دیروز دیگه گفت شیفت بعد حتما واسم پارچه بگیر شادی

    نگیری حسابتو میرسم...

    شایان دوروز بعد عملش مرخص شد

    الان خونه ست حالش بهتره ولی حال ما خوب نیس دکترش گفته دوتا غده تو ریه ش

    هس یک ماه دیگه باید ید درمانی بشه که اگه ید رو اون غده ها تاثیر نذاره باید شیمی درمانی

    بشه واگه شیمی درمانی بشه فقط 30 درصد احتمال درمانش هست....

    امیدمون به خداست

    خدا مواظب شایانه...

    خودمم خوب نیستم پریروز روز سختی رو سرکار گذروندم

    بچه های اتاقمو تو اتاقای دیگه پخش کردن واتاق منوخالی کردن الان سه تا مادر یار اون اتاق که یکیشون

    من باشم و میزارن تو اتاقای بخشای دیگه جای اونا که مرخصی رفتن...

    واقعا سخته هر شیفت باید یه جا باشیم,نمیدونم قراره تکلیف ما چی بشه ولی رفتم سراغ

    مسوول پرستاری و ازش پرسیدم گفت نگران نباش تا سرماه  یه جای ثابت میزاریمت.

    تازگیا ادم بدی شدم

    من نمیخوام بد باشم

    نمیدونم چرا خدامنو فراموش کرده...


  • ۰
  • نظرات [ ۱ ]
    • shadi ..
    • شنبه ۲۲ ارديبهشت ۹۷

    روزای سخت

    سلام

    امروز شایان برای بار سوم عمل شد

    چقدر استرس کشیدیم تا از اتاق عمل بیاد بیرون 

    الان بردنش ای سی یو

    خداکمک کنه که خوب شه و این اخرین عملش باشه...

    میخواییم مدارک پزشکیشو بفرستیم بیمارستان اجی بادام ترکیه

    اونجا مدارک و مطالعه میکنن و اگه راه درمانی باشه و کاری از دستشون بر بیاد  وقت میدن ببریمش

    اگه وقت بدن حتما میبریمش

  • ۰
  • نظرات [ ۲ ]
    • shadi ..
    • يكشنبه ۱۶ ارديبهشت ۹۷

    خدایا خیلی بزرگی


    سلام

    اقا من اومدم با حال خوب

    نوشتم که شایان اسکن داره تا معلوم شه که تو لگنش هم چیزی هست

    یانه

    ومن همین جا از خدا میخوام هیچ خواهری اون شبی که من گذروندم و نگذرونه

    شایان ساعت 2 شب اسکن داشت منم سرکار بودم اسکنش تا 4 طول کشید

    فقط خدا میدونه من چه چوری اونشب رو گذروندم

    فقط باخدا حرف میردم و اشک میریختم

    چشمامو بستم و خدارو به بچه های معلول اتاقم قسم دادم که تو لگن شایان غده ای نباشه

    ساعت 5 صبح جواب اسکن رو گرفتن و گفتن بله یه چیزی تو لگن دیده میشه ..

    دیگه نمیتونستم جلو اشکامو بگیرم

    ماسکمو زده بودم نمیخواستم اول صبح حال همکارامم بد کنم

    پوشک بچه هامو عوض میکردم اشک میریختم و به خدا غر میزدم

    که تو حتی واست این بچه هاکه  اینجوری رو تخت افریدی هم اهمیت ندارن

    من تورو به جون اینا قسم داده بودم

    فقط تو ذهنم این بود که شایان میره منم نمیتونم بدون شایان زندگی کنم

    منم باهاش میرم...

    رسیدم خونه ساعت 9وربع بود زنگ زدم به مامان حال مامانم بدتر ازمن بود گفت شایان تو ماشین خوابه

    ماهم بردیم جواب اسکن و ترجمه کنن تا دکترش ساعت 11 میاد ببینه

    ساعت 11 مامانم زنگ زد خیلی خوشحال بود

    گفت تو ترجمه اسکن نوشته که چیزی تو لگن نیس اون چیزی هم که دیده شده

    یه سلول بیماره که ید جذب کرده...

    فقط گفتم خدایا شکرت...

    فقط اشک ریختم..

    الانم که دارم مینویسم باز اشکام داره میاد پایین

    شماها نمیدونید من چه حالی داشتم...

    دکترش گفته که تو گردنش باز غده هست که باید عمل شه عملش هم خطرناکه

    ولی سرطان به استخوان نزده که اگه خدایی نکرده به استخوان میزد دیگه همه چیز

    تموم بود...

    به شایان کارت بستری دادن و منتظرن که تخت خالی شه بهمون زنگ بزنن

    شایان بره واسه عمل

    واسه داداشم دعا کنید دعا کنید عملش خوب باشه

    دعا کنید هیچ داداشی مریض نشه هیج خواهری اب شدن برادرشو نبینه.

  • ۰
  • نظرات [ ۳ ]
    • shadi ..
    • سه شنبه ۴ ارديبهشت ۹۷

    طاقت بیار برادر


    سلام

    امروز جواب سونوی شایان رو به دکترش نشون دادیم

    حالش بده

    خیلی بد

    باید عمل شه باز

    عملش خیلی خطرناک تر از قبله

    فرداشب اسکن شکم و لگن داره

    احتمال میدن به لگنش زده باشه

    واسه شایان دعا کنید

    دعا کنید غده تو بدنش پخش نشده باشه.

    نمیدونم خدا داره با زندگی ما چیکار میکنه

    تو این دنیا فقط شایان زیادیه؟

    من هر روز از خونه بیرون اومدنی خانودمو میسپردم به خدا شایان از

    خونه در میومد میگفتم خدایا به خودت میسپارمش....

    من شایان و همیشه به خودت سپردم

    خودت باز مراقبش باش

    ازما نگیرش که اگه اون نباشه منم نمیتونم به زندگیم ادامه بدم....

  • ۰
  • نظرات [ ۲ ]
    • shadi ..
    • شنبه ۱ ارديبهشت ۹۷

    برو از ما گریزان باش که ما بدنامِ بدنامیم!

    اقا سلوم علیکم!

    سال نوتون مبارک!

    خوبید؟

    من تا میام خوب باشم یه اتفاق بد میوفته و این حال خوبو خراب میکنه

    شایان پریروز سونو داشت دوباره گردنش پر از غده شده...

    نمیدونم چی میخواد بشه...

    شنبه قراره سونوشو به دکترش نشون بدن دخترخالم که تو کادر درمان یه بیمارستان دیگه س میگفت

    احتمالا رادیو تراپیش میکنن

    خودش دیگه خسته شده میگه کاش نمیرفتم سونو بدم میگه هرچی بیشتر میفهمم تحملش

    واسم سخت تر میشه

    شایان که همش بچه بازی در میاورد اینجوری مثل ادم بزرگا حرف میزنه

    این مریضی شایان و بزرگ کرده...

    نمیخوام حرفای بد و ناامید کننده بزنم همش بهش میگم شایان خیلیا هستن درگیر

    این مریضین و دوران درمانشونو طی میکنن زندگیشونم دارن میکنن

    میسپاریم به خدا تا شنبه ببینیم چی میشه.

    سال تحویل سرکار بودم فکر میکردم خیلی غصه بخورم که کنار خانواده نیستم

    ولی این بجه ها اینقدر معصومن که ادم پیششون غصه هاش یادش میره

    لحظه سال تحویل کلی کنار بچه ها زدیم و زقصیدیم خیلی خوشحال شدن طفلکیا!

    توتعطیلات عیدم دوتا اضافه کار برداشتم سوم و ششم ونهم و دوازدهم شیفت خودم بود

    چهارمو هشتمم اضافه کار برداشتم

    عملا همه ی تعطیلات سرکار بودم ولی دوازدهم و مرخصی گرفتم

    اینکه تعطیلات خونه نباشم و خودم انتخاب کردم خیلی هم خوشحال بودم که نیستم

    من از کسی طلبکار نیستم ولی از فامیلم دلگیرم

    توروزای سختم اونا نمک رو زخمم زدن خیلیاشون خوشحال بودن از ناراحتی من

    دیگه محرم نمیدونمشون خوشحال بودم که سرکارم و مجبور نیستم وقتی عید میان خونمون ببینمشون....

    سیزده بدر رفتیم همونجا که 5 ساله داریم میریم خیلی خوش گذشت کلی عکس انداختیم

    ازخدا میخوام این جمعمون تا ابد پابرجا باشه

    توتعطیلات عید یه ادم جدید وارد زندگیم شد که خیلی ادم خوبی بود موقعیت اجتماعیشم خوب بود

    من ادمی نیستم که به این راحتی دلبسته بشم

    ولی ازش بدم نیومده بود چندبار باهم بیرون رفتیم بهش نگفته بودم که قبلا یه بار نامزد کردم

    چون ازاولم هدف ازدواج نبود

    ولی بعداز چند روز گفت من فکرمیکنم بهتره به خانواده م بگم تا درجریان باشن واسه اشنایی بیشتر...

    من قصدم ازدواج نبود باهاش ولی وقتی یه نفر بیاد و درگوشت حرفای خوب بزنه

    ادم هوایی میشه

    بهش گفتم نامزدیمو..

    گفت مشکلی ندارم

    گفتم سوالی نداری؟

    حرفی نداری؟

    گفت نه

    بابرادرش صحبت کرده بود

    اومد و پیام داد که خانواده من این موضوع رو خیلی بد میدونن هیچوقت اجازه نمیدن من

    با کسی که یه ادم دیگه تو زندگیش بوده ازدواج کنم!

    گفتم خوش اومدی....

    رفتنش خیلی ناراحتم کرده نه به خاطر اینکه من ازش خوشم میومد به خاطر اینکه

    من هر رابطه ای رو شروع کنم و هرچقدرم همه چی خوب باشه باز من یه

    جذامی ام تو جامعه که باید مریضیشو پنهون کنه وگرنه طرد میشه...


  • ۰
  • نظرات [ ۱ ]
    • shadi ..
    • پنجشنبه ۳۰ فروردين ۹۷

    نه رام ِ مردم ِ اهلم، نه صید ِ مرشد ِ شهر نشسته‌ام که نسیمی مرا ز من برباید...

    اقا سلام علیکم
    خوبید؟
    ماخوبیم خداروشکر!
    همش کار بعدم خونه خواب!
    چندتا ادم جدیدم اومدن و رفتن
    قسمت این است تنها بمانیم!!!!!!!!
    خداروشکرشایان بهتره
    دوروز پیش دکترش گفت که ازش راضیه
    خداروشکر
    دیگه همین!
    اتفاق جدیدی نیوفتاده من سرکار میرم وساعت 9 پوشک بچه هامو عوض میکنم
    ساعت 9 و 45 دقیقه بهشون ابمیوه میدم
    ساعت 10 بچه هامو میبرم حموم و ساعت 12 شروع میکنم بهشون ناهار دادن
    ساعت 1 خودم میرم ناهار و ساعت 2 و نیمم 1 ساعت استراحت میکنم
    بعد دوباره تعویض پوشک و لباس و روتختی و دادن عصرونه و بعدم شامو بعدم تمیز کردن اتاق و ...
    شبام 3 ساعت خواب داریم5 نفرمون ساعت 11تا 2 میخوابن 5 نفر دیگه مون 2تا5
    از5 همه شروع میکنیم به تعویض پوشکا و اگه لباسی یا روتختی کثیف شده باشه عوض میکنیم
    ساعت 6 صبحانه بچه هارو میدیم و بعدم اتاقو میشوریم و میشینیم جلوی اتاقامون
    تا 7ونیم همکارا بیان تحویل بگیرن شیفتو!
    واین است کارما!!!!!!
    یه کم سخته اعصاب خیلی قوی میخواد
    بچه ها گریه میکنن جیغ میزنن گاهی وقتا لج میکنن و غذا نمیخورن
    گاهی لج میکنن و نمیخوابن گاهی بهم حسودی میکنن
    باید دوستشون داشته باشی و نازشونو بکشی گاهی هم سرشون داد بزنی و دعواشون
    کنی و مجبورشون کنی غذاشونو بخورن!!
    خلاصه که اقا جدا از خستگی شدید جسمی حال دل ماخوبه!
    ایشالله همتون حال دلتون خوب باشه!

    .اقا این البوم جدید شادمهر چه خووووبه
    ..میخوام سعی کنم بعداز عید واسه خودم یه کم وقت بزارم
    به نظرتون برم اموزشگاه حسابداری یا کامپیوتر؟


  • ۰
  • نظرات [ ۴ ]
    • shadi ..
    • شنبه ۱۹ اسفند ۹۶

    شاید یه روزی دلت خواهر خواست.....

    ازسونیا خیلی ناراحتم

    همون بدجنسیه که بود

    هیچوقت یادم نمیره تو روزای بعدازطلاقم چقدر بهم متلک میگفت و دلم

    و میشکست...

    هیچوقت یادم نمیره وقتایی که حالم بد بود نمک میشد رو زخمم...

    هیچوقت هیچ چیز و یادم نمیره

    والان هنوزم این منم  که اینجا 23سالمه ولی هر چندوقت دلم از خواهر 18 سالم

    جوری میشکنه که اروم شدنش خیلی زمان میبره....

    سونیا من واقعا نمیتونم ببخشمت...

  • ۰
  • نظرات [ ۳ ]
    • shadi ..
    • سه شنبه ۱ اسفند ۹۶

    من یه مادر مجردم....

    سلام

    بلاخره من اومدم ,چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده

    چقدر دلم تنگ شده بیام اینجا بنویسم و شما با کامنتاتون بهم انرژی بدید!

    حال شایان بهتره خداروشکر یعنی نمیدونم داخل بدنش جه خبره ولی ظاهرش که بهتره

    کمتر سرفه میکنه دیگه بلند شده و بیرون میره چند روزی هست که تو یه رستوران کار پیدا کرده و

    پیکشون شده ,روحیه ش خیلی بهتر شده خداروشکر .

    از خودمم بگم من خوبم یعنی راستش تازه فهمیدم چرا همیشه ادمایی که مشکلات بیشتری

    دارن امیدشون به زندگی هم بیشتراز ادمای دیگه س

    مثلا شایان حالش بد بود و بد بود و ما خداروشکر میکردیم که داره مراحل درمان و طی میکنه و دکترش از

    ید درمانیش راضیه مثلا شبا سخت سرفه میکرد و غر میزد وما باز خداروشکر میکردیم که تو

    عملایی که انجام داد تارای صوتیشو از دست نداد و لال نشد....

    مشکل که زیاده ولی باز ماخدارو شکر میکنیم....

    یه اتفاق قشنگم که واسم افتاده اینه که من مامان شدم😊😊😊😊

    یه مامان مجرد....

    یه مامان که داره سعی میکنه مامان خوبی باشه!

    اخرین چیزی که از خودم اینجا نوشتم این بود که من تو یه خانه سالمندان کار پیدا کردم

    کارم سخت بود واقعا خیلی سخت

    همه که ادم خوبی نیستن مثلا بودن سالمندای مردی که تو دوران جوونی همه کار

    کرده بودن و ذاتشون خراب بود کار باهاشون واقعا سخت بود مثلا وقتی میدیدن تو یه دختر جوونی و

    باید ببریشون مثلا حموم اتفاقای بدی میوفتاد!

    تحملشون سخت بود خیییلی سخت

    ولی خب همه چیزش که بد نبود کنار این ادمای بد ادمای خوب زیادی هم بودن

    مثلا ننه مریم مهربون که پسرش به زور اورده بودتش اونجا و ولش کرده بود

    یا ننه خاور که دخترش المان بود وچون ننه خاور نتونسته بود تو المان طاقت بیاره مجبور شده بودن

    بیارنش اونجا یا یعقوب که یه مرد 59 ساله بود و بیناییشو ازدست داده و سکته باعث

    شده بود نیمه فلج شه

    یعقوب اونقدر پولدار بود که میتونست کل اونجارو بخره و همینجوری متروکه ولش کنه!

    هی طفلکی یعقوب که داداشش داشت ثروتشو میخورد و یعقوبم تو خانه ی سالمندان

    واسه کوچیکترین نیازاشم باید یکیو صدا میزد...

    از ایجا به عنوان کسی که تو خانه ی سالمندان کار کرده بهتون میگم

    اگه رفتید خانه سالمندان و دیدید همه چی گل و بلبله و همه مراقبا چه مهربونن و

    سالمنداهم خوش وخندونن بدونید همش دروغه....

    همه ی مراقبا خوب نیستن خیلیاشون سالمندا رو کتک میزنن خیلیاشون وقتی سالمندی صداشون میکنه

    جوابشو نمیدن...

    هنوز صدای یعقوب تو گوشمه که هی میگفت خاانم خاانم خااانم بیا منو ببر دستشویی....

    میشنیدن و نمیرفتن کمکش ...

    میشنیدن و میشنیدم و میخواستم برم و نمیذاشتن برم ,میگفتن تو تازه اومدی اینجا24 ساعت اینجایی 24 ساعت

    خونه ای حق نداری اینارو بد عادت کنی و وقتی میری خونه اینا مارو اذیت میکنن...

    یه بهیار داشت ک 24 ساعت اونجا بود و 24 ساعت و باید میرفت خونه و شیفت و به بهیار بعدی تحویل میداد

    ولی چندماهی بود که اونجا فقط یه بهیار داشت و قرار بود من مثلا بشم بهیار

    20 روزی گذشت و منم کلاسامو میرفتم و کارمم انجام میدادم یه روز اقای نجدی مدیر اونجا

    جلوی همه ازم تعریف کرد و گفت کلاساتو برو و همه ی تلاشتو بکن من کمکت میکنم

    تواینکار موفق باشی گفت من خودم تورو اینجا برگردوندم و تا روزی که اینجاهستی خودم حمایتت میکنم

    مثلامیخواست بهم انگیزه بده نمیدونست با زدن اون حرفا من و یه ادم تنها میکنه اونجا که همه

    میخواستن بره...

    بهیار که یه دختر 33 ساله بود از همون روز شد دشمن خونی من قرار بود من ازش

    کار یاد بگیرم و اونم داشت بهم یاد میداد ولی یهو همه چیز تغییر کرد

    اینقدر اذیتم کردن که روز 45 کارم وسایلامو جمع کردم و رفتم دفتر مسوول فنی حقوقمو گرفتم و

    برای همیشه از اونجا بیرون اومدم

    بماند که چه حرفا درموردم زدن بعداز رفتنم!

    دوروز توخونه گریه کردم روز سوم بلند شدم لباسامو پوشیدمو رفتم یه مرکز که اسمشو

    شنیده بودم ,بهترین مرکز ایران!

    مرکز نگهداری از معلولین ذهنی و جسمی

    بعداز کلی تلفن زدن اجازه ی ورود بهم دادن رفتم که فرم پر کنم شنیده بودم چندماه

    طول میکشه که زنگ بزنن

    فرم و پرکردم مسوول کار گزیینی گفت برو پیش مسوول پرستاری رفتم پیشش بعد کلی سوال جواب

    گفت برو بخش فلان و ببین گفتم نه احتیاجی نیست من برم مهم نیس چه کارییه

    هر کاری باشه انجام میدم با اصرارش رفتم داخل بخش کودکان...

    بچه هایی که معلول بودم ..

    جسمی و ذهنی...

    ترسناک بود برام...

    گفتن کارت اینجوریه که تو مادر بچه های یه اتاقی هراتاق از7 تا12 تا بچه هست

    تو وقتی مامانشونی دیگه همه ی کاراشون باتوعه

    تویی که باید پوشکاشونو عوض کنی تو باید حموم ببریشون تو باید غذاشونو بدی و ناخوناشونو

    بگیری...

    اسم تو میشه مادریار..

    ترسناک بود ...

    شاید حرف زدن درموردش راحت باشه ولی ترسناکه!

    من از بخش بچه ها دیدن کردم بچه ها منظورشون بچه های کوچولو نیست منظورشون

    بچه هایی با سن کم کم 16 سال تا حتی 30 ساله با جثه های کوچولوعه

    جثه هایی از سن 6 سال تا 18 سال!

    البته من اونروز فقط واسه بازدید از کار رفته بودم معلوم نبود منو کدوم بخش بفرستن

    شاید اصلا منومیفرستادن بخش بزرگسالان

    بهم گفت فردا بیا واسه سه روز کار ازمایشی

    کار ازمایشی از ساعت 8 بود تا 2 که وقت اداری تموم میشد  ولی اونایی که استخدام

    بودن کارشون 24 ساعته بود

    24 ساعت اونجا 48 ساعت خونه

    سه روز ازماییشیمو رفتم توبخشای مختلف منو فرستادن ومن باید کنار مادریار هر

    اتاق میموندم و کار یاد میگرفتم و کمکشون میکردم و اونا باید کارمو

    میدیدن و به بهیار میگفتن که منو تایید کنه یانه

    بعداز 3 روز من تایید شدم گفتن برو بهت زنگ میزنیم رفتم به امید اینکه

    چندماه دیگه زنگ بزنن

    3 روز بعد زنگ زدن و گفتن 2 روز دیگه بیا سرکارت بهت شیفت میدیم...

    خدا همیشه بامنه!

    من  و فرستادن بخش بچه ها دقیقا همون بخشی که دلم میخواست

    10 تا بچه داشتم پر تعداد ترین اتاق اونجا

    ولی با خودم قسم خوردم که غر نزنم و بگم میتونم

    روز اول سخت گذشت ولی تونستم...

    بهیارم فوق العاده زن خوبی بود اخلاقش تند بود ولی ادم خوبی بود و نمیذاشت

    اذیت شی

    خداروشکر اونجا موندگار شدم ماه اول خیلی کند کار میکردم ولی کم کم یاد گرفتم که من

    مامان بچه های این اتاقم و باید سروقت پوشکشونو عوض کنم باید غذاشونو درست و سروقت

    بدم بهشون...

    من مامانشون بودم....

    یه مامان مجرد!

    خدارو 100 بار شکر که اینجام اینقدر پولی که در میارم برکت داره که حد نداره

    حقوقم با دوتا اضافه کار 1600 میشه

    خداروشکر راضیم

    بچه های اتاقارو که جابه جا کردن بچه هام شدن 7تا

    از روز اول عاشق یکیشون شدم اسمش لادنه همشونو دوست دارما ولی عاشق لادنم

    لادن ازاوناس که سرش خیلی کوچولوعه و همشم خودشو با دستای کوچولوش میزنه !

    دیگه پستم خیلی طولانی شدوگرنه دوست داشتم باز بنویسم از بچه هام

    از لادن.عسل.ترمه.فاطمه.شهلا.فهمیه .مطهره!

    خیلی دوستشون دارم...

    من مامانشونم!


  • ۰
  • نظرات [ ۳ ]
    • shadi ..
    • شنبه ۲۸ بهمن ۹۶

    برادرجان...

    بچه ها حال داداشم خوب نیس...

    خودش نمیدونه سرفه های شدیدش به خاطر اینه که غده های گردنش

    به ریه ش متاستاز شده...

    نمیدونه که باز تو گردنش غده ها رشد کردن و باید واسه بار سوم عمل شه...

    نمیدونه که باید شیمی درمانی شه...

    خدایا چرا اینقدر ناامیدم؟؟

    خدایا شایان نباشه منم نمیتونم...

    پریشب مامان و شایان و بابا رفتن مشهد 

    رفتن که شایان یه کم روحیه ش خوب شه میخوان وقتی

    برگشتن بهش بگن باید باز عمل شه

    خدایا شایان خیلی بچه س...

  • ۰
  • نظرات [ ۵ ]
    • shadi ..
    • جمعه ۱۰ آذر ۹۶

    پشیمونی

    تاحالاشده یه حرفی بزنید و بعدپشیمون شید ؟

    من الان تو این وضعم:(

    یه حرفی زدم که اشتباهم نبوده ولی خب خیلی پشیمونم

    :(

    باشد که ازاین به بعد ادم باشیم!

  • ۰
  • نظرات [ ۵ ]
    • shadi ..
    • جمعه ۳ آذر ۹۶

    ۲۴ سالگی

    امروز تولدمه :(

    وارد ۲۴ سالگی میشم

    چند روز پیش یه تار موی سفید تو سرم پیدا کردم

    پیر شدم رفت پی کارش

  • ۰
  • نظرات [ ۵ ]
    • shadi ..
    • دوشنبه ۲۲ آبان ۹۶

    ۲۴سالگی

    سلام

    یه سلام بیحال

    دیگه مثل قدیم دستم به نوشتن نمیره  شاید به خاطر شرایطیه

    که پیش اومده 

    خداکنه همه چی زودتر درست شه ،شایان خوب شه ...

    نمیدونم اصن خوب میشه یا نه 

    ننیدونم چی میخواد بشه...

    یه کم دلم گرفته

    تولدم نزدیکه ☹

    همش به سنم فکر میکنم

    داره ۲۴ سالم میشه

    دارم پیر میشم

    احساس میکنم از زندگی عقب موندم

    از وقتی فاطمه بچه دار شده این حالم تشدید شده

    هروقت بچه شو بغل میکنم یاد سنم میوفتم😔

  • ۰
  • نظرات [ ۲ ]
    • shadi ..
    • سه شنبه ۲۵ مهر ۹۶