اشتباهات بی پایان من

زندگی یه دختر مغرور

شایان

غده سرطانی بدخیم

خدایا  چه جوری بااین درد کنار بیاییم

shadi .. ۰ نظر

استرس

از غده شایان ۱۲روز پیش نمونه برداری کردن ,امروز جواب پاتولوژی

اومده ,دختر خاله م اونجا اشنا داره ,زنگ زده تا چندساعت

دیگه جوابشو میدن .....

خدایا با این دونه امتحانمون نکن....

shadi .. ۰ نظر

درد..

سلام

این مدت که نبودم 

هم همش سرکار بودم و وقت نداشتم هم

میخواستم با خبرای خوب بیام

مثلا بگم,مشکل بابا داره حل میشه ,یا قرضامون کمتر شده

یا من خوبم

یا شایان خوبه.

ولی این بارم با یه خبر بد اومدم

شایان به خاطر عفونت ریه تو بیمارستان بستریه

یه توده تو گردنشه

میخوان نمونه بدارن 

مشکوکه به سرطان....

اونا نمیگن ولی میدونم مشکوکه به سرطان...

تورو خدا واسمون دعا کنید..

تورو خدا هر کی پستمو دید واسه داداشم دعا کنه

دعاکنه بگن فقط عفونته 

shadi .. ۱۲ نظر

خانه سالمندان 😉😉😉

سلوووم

اقا چشمتون روز بدنبینه دوساعت یه پست کامل نوشتم اخراش بودم

برق رفت همش پرید😞😞😞

حالا باز از اول!

بعداز پست اخرم شدید دنبال کار بودم دلمم واسه مامانم میسوخت که

داشت زیر بار فشار له میشد  نوزدهم تو اینترنت یه اگهی دیدم

اگهی یه خانه سالمندان نزدیک خودمون که مراقب سالمند میخواستن

به مامان گفتم بیا بریم اول راضی نمیشد میگفت نه این کار واسه تو خوب نیس

ولی خب من مجبور بودم الان اینجا اصلا کار پیدا نمیشه این کارایی که رفتم و

دیدمم کار گراش میگفتن حقوقشون سه ماهه عقب افتاده

خلاصه رفتیم اونجا گفتن نیرو گرفتیم و دیگه نمیخواییم ولی یه خیابون اونطرفتر

یه خانه سالمندان دیگه هم هست برو اونجا هم سر بزن شاید نیرو بخوان

رفتم تا درو بازکردن و منو دیدن تعجب کردن همه اونایی که اونجا کار میکردن

سنشون بالاس کمترینشون 36 سالشه همشون میگفتن تو واسه چی اومدی اینجا

رفتم اتاق مدیر ,یه خانم 34.35 ساله بوو خیلی هم جدی.

گفتم واسه مراقبت اومدم

گفت تو بااین سنت از پس این کاربر نمیای مراقب

کارش نظافته حموم بردن سالمنداست عوض کردنه پوشکه!

میدونید اینقدر وضعمون بد شده که مجبور بودم بگم

من تجربه ندارم ولی یاد میگیرم انجام میدم

فک کنم فهمید که حتما شرایط بده که من راضی به هرکاری هستم

گفت چرا نمیری مدرک بهیاری بگیری ما اینجا یه شیفتمون بهیار نداره

احتیاج به یه بهیار داریم

گفتم من الان باید کار کنم احتیاج به یه کار دارم شرایطشو ندارم فعلا

گفت ما یکی از نیروهامون رفته تورو میذارم جاش ولی حینش باید بری

کلاس بهیاری بعدش من همینجا نگهت میدارم به عنوان بهیار کار کنی

گفت حمایتت میکنم بری کلاست ولی نشه که بری و بعداز اینکه مدرک

گرفتی بگی دیگه نمیخوام بیام و بری

گفت چون سنت کمه تنها کاری که میکنم برات اینه که نمیفرستمت بخش

پوشکیا 

گفت فردا ساعت 8 صبح اینجا باش

فرداش که رفتم از شانس مذخرف من اون نیرو که رفته بود برگشته بود

مدیر گفت نمیتونم اینو رد کنم بره اینجا سابقه کارش زیاده ولی

شمارتو بده بهت زنگ میزنم اگه کسیو خواستم

خیلی بهم ریختم

  داشتم از در میفتم بیرون که از کنار یه پیرمرد رد شدم ولی نمیدونستم

کیه باهاش حرف نزدم

تو اون دوساعتی که اونجا بودمم باهمه دوست شدم و همه میگفتن

تو حیفی اینجا کار کنی و برو درس بخون !

هیچکس خبر از بدبختی من نداشت!

خلاصه وقتی رفتم همه ناراحت شدن

رفتم از در بیرون خانم بیگلری گفت چندتا اسایشگاه اطراف هست اونجاهم برو

رفتم تو همشون فرم پر کردم اخرین جاهم

یه اسایشگاه روانی بود

باورتون نمیشه چقدر ترسناک بود دخترای جوون

بودن همشون یکیشون از این لباسا که استیناشو از پشت میبندن تنش بود

میگفتن چون بقیه رو میزنه بستیمش

اونجا یه نفرو میخواستن گفتم میام....

زندگی خیلی سخته من به هرکاری راضی شده بودم!

خوشحال ازاینکه کار پیدا کردم اومدم خونه گوشیم

زنگ خورد همون خانم بیگلری بود مدیر اون خانه سالمندانه!

گفت چیکار کردی رفتی اونجا گفتم اره تو اسایشگاه روانی کار پیدا

کردم گفت نه نمیخواد اونجا بری اونجا رو اعصاب خودتم تاثیر

میزاره

گفت با رییسم صحبت کردم شرایطتو گفتم گفت برگرد!!!

اون پیرمرده که از کنارش رد شده بودم رییس بود!

خلاصه که اقا من از 21 فروردین میرم اسایشگاه سالمندان!

کارم نظافته!!!!!تحقیر امیزه اگه کسی بفهمه ولی خب مجبورم...

مغازمو چندروز پیش تحویل دادم  کلاس بهیاری هم فعلا برگزار نمیشه

اسممو تو فوریتهای پزشکی نوشتم که اونم خوبه یکشنبه اولین

جلسه بود کلاسه دوماه و نیمه !

مدرکشو بگیرم اونجا به عنوان بهیار میمونم حداقلش دیگه کار نظافت نمیکنم!

خانه سالمندان جای غم انگیزیه ولی خب خیلی چیزا هم یاد گرفتم

تو پست بعدیم از اونجا واستون تعریف میکنم!❤️❤️❤️❤️


shadi .. ۱۵ نظر

ارزوهای بر باد رفته!😞


سلووم

یه دونه ازاین سلوم بیحالا!

تعطیلات تموم شد و ما  استرسمون بیشتر شده

خدامیدونه چقدر دلم میخواست این تعطیلات از همیشه طولانی تر باشه

میترسم از ورزی که احضاریه دادگاه بیاد...

تو تعطیلات هیچ جا نرفتیم خب ماشین که نداشتیم بعدشم بابا از نظر روحی

خیلی بهم ریخته س

چندروز از عید و که گیر داده بود به ماها با همه قهر بود

من و سونیا سه دفعه رفتیم شهریار

خوب شهریار جای زیادی واسه تفریح نداره ولی خب سونیا گناه داشت

الان نوجوونه دلش بیرون رفتن و تفریح میخواد اونوقت ما همش تو

گرفتاری داریم دست و پا میزنیم

خلاصه سه بار رفتیم بردمش هرجا که دلش خواست گشتیم و ناهارم

بیرون خوردیم وکلی هم عکس انداختیم و ساعت 7ونیمم برمیگشتیم خونه

یه بارم با مامانم رفتیم شهریار خرید داشتیم

چون پاش درد میکنه همیشه وقتی خریداش سنگینه من و به عنوان بار بر با خودش

میبره!😁😁😁

سونیا یه مانتو دیده بود که رفت اونو واسش خرید واسه منم یه

نیم ست استیل خیییییییلی خییییلی خوشگل خرید!

یعنی عاشقشما!کلیک

من خودم که پولم رو به اتمامه و به دوران بی پولی خیلی خیلی خیلی نزدیک شدم

ولی خب مامان از همون موقع که کیفشو دزدیدن کیف پول نداشت

ده بار رفتیم براش بخرم خوشش نیومد و نخرید

دیگه اونروز واسش یه کیف پول خریدم

الانم یه میلی متر مونده برم زیر خط فقر!

قبل ازاین اتفاق قرار بود منو مامان بعداز عید مغازه هامونو یکی کنیم و کارمونو

توسعه بدیم ولی الان شرایط خیلی فرق کرده

من اون کاری که با بدبختی گرفته بودمو از دست دادم

دقیقا شب عید روزایی که باید کلی کار تحویل میدادم اون اتفاق افتاد و من

مجبور شدم کارارو تحویل بدم و دیگه کار نیارم

وصدالبته که اونا دیگه هرگز بهم کار نخواهند داد!

هنوز تصمیمون سرجاشه مغازه هارو یکی میکنیم و یه جای بزرگتر میگیریم

ولی من باید برم سرکار

همه ی عمرم رفت پی مشکلات خانواده م هیچوقت نتونستم دنبال علاقه م

برم

خیاطی واسه من فقط شغل نیس یه عشقه

نمیدونم میتونید درک کنید یانه ولی من حتی با دیدن عکس نخ و سوزن

حس خوبی بهم دست میده

خیلی تحت فشارم مامان منو تحت فشار گذاشته,

تقصیرکار نیستا علنی هم چیزی بهم نمیگه ولی غیر مستقیم تحت فشارم

من الان حتی نمیتونم بگم کاش بمیرم و راحت شم

من الان باید به خانواده م کمک کنم....

حیف...

کلی ارزو داشتم,دلم میخواست مغازمو بزرگتر کنم و توهمین کار بمونم....

نمیدونم مسوول این همه ارزوی بر باد رفته ی من کیه؟

مثلا اگه الان بگم نه من میخوام بمونم مغازه خودم کار کنم میشم دختر بد خانواده

که به خانواده ش وقتی که باید کمک میکرد نکرد

اگه مغازمو جمع کنم و برم سرکار انگار همه ی ارزو هامو گذاشتم تو یه کیسه و

روشم کلی سنگ ریختم و بعدم انداختمشون توچاه!

داستان من اینه!

صدالبته که من راه دومو انتخاب میکنم همیشه همین کارو کردم

همیشه پا گذاشتم رو خواسته هام هیچوقت تو بچگی مثل بچه های دیگه

واسه اینکه چیزی برام بخرن گریه نکردم وقتی میخواستن بخرن

هم هیچوقت اون چیزی که دوست داشتم و نمیخواستم همیشه طبق

وضعیت خانواده م جلو رفتم,

من اینجوری زندگی کردم حداقلش از خدا میخواستم یه کم شرایطم بهتر شه

همیشه اون من نباشم که حسرت خیلی چیزا تو دلشه

که تو 23 سالگی با دیدن دفتر نقاشی فیلی به اه بلند بکشه

چون دوم دبستان ازاون دفتر نقاشی میخواسته ولی هیچوقت نگفته...

بگذریم,گفتن این حرفا فقط حال خودمو خراب میکنه.

از هشتم عید شبا تا صبح بیدارم  فکرم خیلی مشغوله

دوباره سر وکله بهنام پیدا شده...

بهم پیام داد جوابشو ندادم

بهم گفت بیا باهم دوست باشیم قسمت نبود باهم بمونیم ولی

بیا باهم دوست باشیم من میخوام همه ی اون کارایی که میخواستی بکنم و

نکردم و واست انجام بدم!

میخوام جبران کنم!

میخواد فقط عذاب وجدانش کم شه....

ازش متنفرم,ازته دل ازش متنفرم .

نگید چرا باز اون خط روشنه من الان چندماهه ازاون خط واسه کارم استفاده میکنم

همه ی کسایی که باهاشون کار کردم اقا بودن

بعداز دفعه ی اخر که یکی از همون اقایون بعداز تموم شدن همکاریمون مزاحمم

میشد اون خطو انداختم و گذاشتمش واسه کارم.

شب اولی که بهنام پیام داد خیلی گریه کردم

نه به خاطر اون,اون واسم ارزش نداره

به خاطر خودم به خاطر زندگیم که ازهم پاچید!

همون شب وسط گریه خوابم برد ,خواب دیدم تو اتاقم دقیقا همون

جای همیشگیم خوابیدم یهو بهنام اون تو اتاقم

صورتشو نمیدیدم هیکلشم هیکل بهنام نبود  مرتضی بود ولی بهش میگفتم بهنام

اومد خودشو انداخت روم

خیلی سنگین بود ,کتفشو جوری گذاشته بود که دقیقا زیر گردنم بود

داشتم خفه میشدم

هرچقدر جیغ زدم از روم بلند نشد.....

ازاون شب به بعد دیگه شبا نمیخوابم ,بیدار میمونم تا ساعت 5 بعدمیخوابم

تا 10

نمیخوام چشمامو ببندم و باز اون بیاد جلو چشمم.

پریروز که خیلی بارون میومد با مامانم رفتیم کاریابی اونجا ثبت نام کردم

عضو کانالشونم شدم ایشالا بتونم زودتر کار پیداکنم.

دیروزم یکی از دوستام که تو سفر شلمچه ی پارسال باهم اشنا شدیم

بهم پیام داد گفت مادر یکی دیگه از بچه های شلمچه فوت کرده امروز

سومشه همه دوستا میخواییم بریم توهم میای؟

گفتم اره ,دیگه دیروز همگی رفتیم ختم,خدا رحمت کنه مادرشو

خیلی دلم واسه دوستم سوخت ,

خدا سایه ی هیچ مادریو از سر بچه  هاش کم نکنه.

امروزم مامان ,بابا رو برد بیمارستان قلب چندتا ازمایش بده ببینن چرا

اینقدر حالش بده ,از صبح رفتن ساعت 9 شب اومدن کلی ازمایش دادن

حالا چندروز دیگه باید برن پیش دکترش

یکی از دوستامم که میدونه دنبال کارم بهم پیام داد گفت یه جا اگهی زدن

بسته بندی مواد غذایی بیا بریم ببینیم چه جوریه گفتم فردا

میام بریم,ادرسی که داد دقیقا تو همون کوچه ایه که کارگاه اقای صفری بود

و من پارسال اونجا کار میکردم

حالا فردا میرم ببینم کارش چیه ,ایشالا که خوب باشه!

واسم دعا کنید!


 بعدا نوشت:چقدر یه ادم میتونه احمق باشه واقعا!

طرف اومده شمارشو واسم گذاشته میگه تو پست قبلت گفتی میخوام

با یکی دوست شم ,lمیخواستم ببینم افتخارمیدی باهم اشنا شیم؟

اخه نادون تو خودت عقل نداری؟طرف و ندیده و نشناخته بهش پیشنهاد

دوستی میدی؟

من نوشتم میخوام بایه ادم جدید اشنا شم منظورم این بود که

اینقدر بدبین نباشم و هرکی که اومد سمتم و نزارم روحساب اینکه

همه مثل بهنامن!منظورم دوستی با هرزه های اینترنتی نبود!





shadi .. ۵ نظر

سلام نود و شیشه عزیزم


سلوم

اقا عیدتون مبارک

ایشالا  امسال سال خیلی خیلی خیلی خوبی برای همه باشه

ایشالا امسال خوشیاتون هزاااار برابر غماتون باشه

بابا چهارشنبه سوری اومد خونه

از وقتی اومده همه چی پراز ناراحتیه

خودش خیلی بهم ریخته س

ماهم داغونیم

باز پرس گفته بعد از عید حکمومیدم گفته بهت نیابت میدم بری اونو

دستگیر کنی یا بهت ده سال حبس میدم با 30تومن جریمه...

اوضاع خیلی بده

الکی الکی بدبخت شدیم رفت پی کارش

فعلا امیدمون به خداست

تا اینجا کمک کرده بعدشم کمک میکنه

این چندروز روزای خیییلی خییلی پرکاری برامون بود  شب

قبل از سال تحویل  تا ساعت 2 نصفه شب کار کردیم صبحشم از 6

رفتیم مغازه تا یه ربع به سال تحویل داشتیم کار میکردیم و سفارش تحویل

میدادیم باورتون نمیشه ما از 6 صبح تا 1 ظهر 11 دست لباس تحویل دادیم

اونم نه کارای راحتی  مانتوهای مجلسی و پیراهنای سنگین

لحظه سال تحویل بدو بدو رفتیم بالا و نشستیم

چقدر امسال من دلم گرفته بود چقدر حالم بد بود

هیچوقت لحظه ای که سال تحویل میشد و دوست نداشتم همیشه از روبوسی

اون لحظه بدم میومد امسال ولی نه

لحظه ای که سال تحویل شد میخواستم گریه کنم وقتی روبوسی کردیم یه

غم بزرگ نشست تو دلم گفتم شاید سال دیگه کنارهم نباشیم....

ماشین که نداریم کلا خونه ایم داشتیمم جایی نداشتیم بریم

فقط سه تاخاله هام بودن و پسر عمه م که اونم امسال نمیتونیم بریم

دیروز با سونیا رفتیم شهریار کلی گشتیم بعدشم رفتیم امامزاده اسماعیل

چادر عروسم رو برده بودم  دادم بزارن اونجا

خیلی وقت بود میخواستم ببرمش

رفتیم تو حرم یه ساعت نشستیم بعدشم رفتیم پیتزا گرفتیم و رفتیم پارک کودک

پارکی که توش کلی خاطرات تلخ دارم

سونیا گفت بریم دیگه گفتم گناه داره بزار هرجا دوست داره ببرمش رفتیم نشستیم تو پارک

یه کمم تو پارک قدم زدیم و دوتاهم ازایناکلیک خریدیم

خیلی نازن!

امروزم قرار بود خاله عزیزم که بعداز جداییم کلی خوشحال بود

و کلی پشتم حرف زد بیاد خونمون

گفتم من میرم مغازه م وقتی رفتن برمیگردم

طفلکی مامان

لحظه ای که میخواستم از در خونه برم بیرون نگاهش یه جوری بود

اون لحظه گفتم تو خیلی خودخواهی

حس میکردم بدترین ادم دنیام

ولی منم ادم منم دلم شکسته منم حق دارم زندگی کنم و اگه

دوست نداشتم کسیو ببینم نبینمش

رفتم مغازه م و واسه مامان یه مانتو دوختم و وقتی خاله اینا رفتن

برگشتم خونه

مانتوشو پوشید خیلی خوشش اومد فقط 10 سانت بلند بود

که اونم فردا کوتاه میکنم

بعدشم خوابیدم

ساعت ده هم بیدارشدم شام خوردیم و الانم طفلک مامان از پادرد

به زور خوابیده اقا شایان مایه افتخار هم حمومه

اوووف از شایان بهتره چیزی نگم

امسال چندتا قول به خودم دادم

اولیش اینه که میخوام دیگه از بهنام حرف نزنم کلا اسمشو نیارم

باید کلا حذف شه

دومیش اینه که سعی میکنم بایه ادم جدید اشنا شم

میخوام سعی کنم به همه چیز ساده تر نگاه کنم

 کمتر غر بزنم

کمتر بداخلاق باشم

 دیگه همینا

ایشالا که همینارو بتونم انجام بدم!😋😋😋

و دراخر از دوستایی که تو پست قبلی کامنت گذاشته بودن و رمز خواسته بودن

معذرت مخوام که کامنتارو دیر جواب دادم

سالتون پر از عشق❤️❤️❤️❤️❤️


shadi .. ۶ نظر

اخربن پست ۹۵

ایشالا سالتون پراز خوشی و عشق باشه

لخظه سال تحویل واسه همه تون دعا میکنم

ماااااچ

shadi .. ۴ نظر

یه لبخند بعداز یه هفته ی عذاب اور

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
shadi ..

تنهایی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
shadi ..

جهنم

تو عمرم روزایی بدتراز این روزا نداشتم

بدترین روزاییه که توعمرم دارم میبینم

امروز معلوم میشه نامدار سند میزاره یانه

توروخدا واسمون دعا کنید


shadi .. ۴ نظر

رمز قبلی,قالب و عوض کردم چون رنگش حالمو بدتر میکرد

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
shadi ..

رمز قبلی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
shadi ..

رمز,فقط دوستایی که میشناسم

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
shadi ..

..

بدبخت شدیم

shadi .. ۲۳ نظر

مایه ننگ

سلووووم

بچه ها  منو بابا واسه یه کاری باید بریم تبریز

ساعت ۴صبح راه میوفتیم 

تو این وضع جاده ها وهوای وحشتناک مجبوریم بریم

وباز جا داره اینجا بازم یادی از شایان  بکنم!


shadi .. ۶ نظر
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان