اشتباهات بی پایان من

من یه مادر مجردم....

چاقالوی بدجنس

سلووووم 

خداروشکر خوبم 

فقط گشنمه.  :(

تصمیم خیییییلی جدی گرفتم که وزنمو کم  کنم

دوتا دوستای اینجا که عکسمو دیدن میدونن که من تپلم !!!!!!

شایدم  چاقالو!

یا به قول فاطی توپولو!!!

خلاصه که میخوام لاغرشم الان روز پنجممه  برنامه خاصی ندارم فقط دارم

کم میخورم  شامم حذف کردم و فقط گوجه و خیار میخورم

قند و که در روز با چایی خیلی میخوردم و کردم روزی یکی یا دوتا

ورزش نمیکنم اصلا ،ولی  تصمیم دارم تو خونه دراز نشست برم  با توتال کر!

با مرتضی هم هی بد نیس

چی بگم؟

بگم من یه ادم بدم که مرتضی رو دوست ندارم و فقط باهاش راحتم؟

بگم نگهش داشتم واسه خودم ولی دوسش ندارم؟

حتی نمیتونم تمومش کنم ازبس که باهام راه میاد

ازبس که هرچی میگم صبوری میکنه

کاش که مرتضی اینقدر بدنام نبود،

شاید باهم خوشبخت میشدیم :(

کاش دوسش داشتم مثل قبل

مرتضی پیچیده نیس 

یه پسر مهربونه که وقتی ناراحته میادخونهد و میشینه اهنگای علی بابا و ارشاد گوش میده

وقتی خوش حاله میره بستنی و پفک میخره و میشینه  با خانواده ش !

اینقدر خوبه که وقتی ازش میپرسم داری چه سریالی نگاه میکنی 

سریاله رو کلا واسم تعریف میکنه!

خداحافظیاش مثل جناب خانه!

خددددافظ شااااددددی!

من خیلی بدم......


shadi .. ۶ نظر

خیاط باشی!!!!!!

۲۱اذر روز خیاط مباااااااااااااارک!


shadi .. ۹ نظر

من و تنهایی و یه فنجون قهوه!

سلووم

یه کم بهترم!

انگار دلم چندروزتنهایی میخواست!

این سه روزو میرفتم مغازه م و تنها مینشستم کنار پیکنیکم

واسه خودم قهوه درست میکردم واهنگ گوش میدادم

ساعت6 هم که دیگه هوا خیلی تاریک میشد برمیگشتم خونه

یه تیکه پارچه ی قرمز اکلیلی از یه لباس مشتری مونده بود اونم نخواسته بودتش

بااون یه پیراهن دخترونه دوختم  اول میخواستم بدمش به مرتضی بدتش

به بچه خواهرش ولی خب گفتم شاید خانواده ش یه فکر دیگه کنن

حالا ببینم کدوم بچه ای صاحبش میشه!

اون پارچه سبز چرمه رو که مامان بهم داده بودم برش زدم میخوام کلشو

لایی حریر بزنم که ندارم فعلا ,با مامانمم حرف نمیزنم که بخوام برم ازش بگیر

خودم چند روز دیگه میرم میخرم.

دیروز که تو مغازه نشسته بودم با خودم میگفتم چه خوب که اینجارو دارم

حداقلش اینه که اگه نخوام خونه باشم اینجارو دارم که بیام و تا شب

تنهاباشم

من هیچوقت قبلا این شرایطو نداشتم

این خودش واسم کلیه!

 این چند روزشبا اصلا نمیتونم بخوام سونیا که میره مدرسه من تازه خوابم میبره

ساعت11 هم بیدار میشم و میرم مغازه!

میدونید جالبیش چیه؟؟

اینکه خانواده من اصلا نمیفهمن من حالم چقدر بده!

دیشب تا صبح بیدار بودم ساعت 6 خوابم برد چشم باز کردم دیدم ساعت

1ظهره دیدم کسی خونه نیس منم زنگ نزدم ببینم کجان منتظر شدم

سونیا ساعت 2 اومد از مدرسه گفت مامانینا رفتن بیمارستان  واسه ازمایش

فعلا نیومدن واسه همین نرفتم مغازه

ولی باز فردا میرم.

مرتضی هم خوبه!

کابل شارژرم خراب شده  بود دیروز ساعت 3 رفتم بیرون بخرم همه مغازه ها

بسته بودن دیگه برگشتم مغازه م به مرتضی گفتم یه ساعت دیگه بره

واسم بخره

رفت خرید و گفت حالا چه جوری بهت بدمش؟؟؟

گفتم بیا جلو مغازه م لامپای تیره برق سه ماهه سوخته  جلو مغازه من

تاریکه تاریکه!

اورد بهم داد به زور پولشو بهش دادم نمیخوام دیگه خرجی بندازم گردنش همون

چند باری که پول قبضمم داده بود حسی بدی دارم  ازاینکه گذاشتم

من که نمیخوام باهاش ازدواج کنم پس نمیخوام خرجی هم بندازم گردنش.

خلاصه که این تاریکی جلو ی مغازه م جدا از ناامنی که به وجود اورده یه

بار به درد من خورد!

دیروز یکی از دوستام که 5 سال بود ندیده بودمش و فامیل صاحب مغازمه

اومد مغازه م!مامان شده یه دختر سه ساله داره!

خیلی تپل شده بود!ماهمدیگه رو ندیده بودیم ولی تو تلگرام همه باهم در تماسیم

یه گروه داریم واسه همکلاسیا!

خیلی از ارزو ناراحت بود میگفت ارزو خیلی عوض شده خیلی فخر فروشی میکنه!

یه کمی نشست حرف زدیم و بعدشم رفت!

کلی از دیدنش خوشحال شدم همین چیزا باعث شد یه کم حالم بهتر شه!

مهم ترین دلیلشم این شارژرم بود که خراب شده بود و چند وقت بود به زور گوشیم

شارژ میشد!

خلاصه که خوبم!

حداقل به بدی چند روز پیش نیستم!

خداروشکر که مغازمو دارم

 

 


 

shadi .. ۶ نظر

ازدواج!

طرف اومده میگه تو قبل از اینکه بهنام زن بگیره باید ازدواج کنی

اونوقت اون زن میگیره بچه دار میشه  همه میگن این مونده توخونه!

باکی باید از دواج کنم؟

با شوهر سابق دوستم که یه هرزه بود و به خودش اجازه داده بیاد خواستگاریم!؟

یا با پسر عصبی همسایه؟

یا اقای محترمه خودرگیر؟

یا مرتضی که بدنام ترین پسر محله مونه؟

shadi .. ۷ نظر

......

من حتی نمیتونم خوشبخت نباشم

حتی حق این و ندارم که بشینم گریه کنم

یا اصلا کم بیارم و بخوام خودمو بکشم.......

لعنت به تو بهنام

لعنت به خانواده م

لعنت به من که میترسم همه چیزو بزارم و برم....

shadi .. ۷ نظر

من ان مرغم که افکندم به دام صد بلا خودرا

تا حالا شده یکی یه کاری کنه و شما از دور بگید

خاک برسرش اگه من بودم فلان کارو میکردم

یااگه من بودم فلان کارو نمیکردم

یا واقعا که چقدر ضعیفه چرا داره فلان کارو میکنه؟؟؟

واسه هممون این اتفاق افتاده که از دور واسه کسی دیگه اینجوری بگیم

ولی تا حالا شده که حالتون خیلی بد باشه و

اصلا ندونید دارید چیکار میکنید؟؟

تاحالا شده پشت سرهم کارای احمقانه بکنید ؟؟

تا حالا شده کارایی بکنید که از دور بهتون بگن عههه چرا اینکارو میکنی؟

چرا فلان حرف و فلان جا نزدی؟

چرا باز فلان کارو کردی؟؟؟

شده دیگه, واسه هممون شده که تو این حال باشیم

وسط گل گیر کنیم و نتونیم حرکت کنیم

نتونیم جواب نگاها و حرفایی که با تمسخر بهت میزنن و میگن چرا فلان

اشتباه و میکنی بدیم

من الان اونجام...

وسط یه باتلاق وایسادم و هی دارم کارای احمقانه میکنم.....

شایدتو دلتون بگید چرا به بهنام فکر میکنی؟؟

من جای تو بودم اصلا بهش فکر نمیکردم من اگه جای تو بودم

گریه نمیکردم واسش من اگه جای تو بودم جوابشو نمیدادم....

  من الان وسط همون گلیم که گفتم....


 پ ن:معصومه جون من سه تا ادرس از تو دارم که هیچکدومش برام باز نمیشه یکیش

هست ولی اخرین مطلبش واسه مهر ماهه ادرستو برام بزار من گمت کردم:(

shadi .. ۸ نظر

دیرامدی.....من به عقد غم ها درامدم

 
سلوووم

بازم ازاون سلوم ناراحتا!

چقدراین ماه صفرماه مذخرفی بود خداروشکرتموم شد

همه چی تقریبا ارومه

مرتضی واسم یه انگشتر خریده که زیاد دوسش ندارم ولی

بهش گفتم خیلی دوسش دارم !

اینه:

کلیک

فرداش رقتم یه لاک هم رنگ نگین انگشتره خریدم,لاکه رو دوست دارم

کلا عاشقشم خیلی وقت بود میخواستم یه لاک این رنگی بگیرم

دیگه لاکه رو که گرفتم به مامان لاکه رو نشون دادم مامانم یه پارچه چرم رنگ لاکم

داشت تو مغازه که داد بهم گفت واسه خودت یه بارونی بدوز

دیگه قیافه من اینجوری

:)))))))

تو این چندروز میدوزمش!

شبشم که میشد پریشب موهای مامان و رنگ گذاشتیم

همون شب بهنام باز پیام داد

نمیگم چیا گفت

فقط تا ساعت5 صبح گریه کردم و بعدش خوابم برد

صبح با صدای تلفن بیدارشدم

چشمام اینقدر باد کرده بود که قیافه م تابلو بود تا صبح گریه کردم

از سردرد داشتم میمردم

ظهرم کلاس داشتم اینقدر چشمام باد کرده بود که

قیافه م اصلا عوض شده بود

شاگردمم با دوست پسرش بهم زده بود اونم گریه کرد که دیگه

سردرد من دوبرابر شد اومدم خونه خوابیدم تا شب

جواب مرتضی رو هم اصلا ندادم گفتم حوصله ندارم

اونم بیچاره مونده از دست من چیکار کنه

دیشب میگفت شادی چرااینقدر این دوروزه باهام سردی؟

میگم سرد نیستم ولی حوصله ندارم کارم بهم ریخته اعصابم خورده

میگه خب عزیزم تا کارت راه بیوفته  توخونه نشین برو بیرون

اصلا برو یه کلاسی چیزی

طفلکی اون...

میخوام واسش یه کادو بگیرم ولی نمیدونم چی بگیرم که موندگار باشه

به عطر و ادکلن . لباس و کمربند فکر کردم  ولی اینا بلاخره تموم یا خراب میشن

میخوام اولین هدیه م یه چیزی باشه که واسه همیشه یادگاری بمونه.

دیشب یه اهنگ کردی اتفاقی شنیدم

عاااالی بود

من اصلا به اهنگای کردی علاقه ندارم ولی این اهنگه خییلی قشنگه

اصن یه حسی به ادم میده از دیشب که این اهنگه رو شنیدم دلم میخواد

کرد بودم تا معنیشو میفهمیدم!

shadi .. ۵ نظر

دوراهی

سلووم

  این سلوم دادن منم شده یه داستان بعضی وقتا که ناراحتم

و میخوام پست بزارم میگم یعنی الان باید بنویسم سلوم یاا سلوووووم یا سلام؟

الان ناراحتم

یه جور بد

هنوز کارا درست نشده دیشب رفتم پیش صاحبکاره گفتم اگه قرار نیس کار اینجا

راه بیوفته من برم دنبال یه کار دیگه گفت دست من نیس که ولی 90درصد اخر هفته ی دیگه

کار برش میزنیم میگم خب یه کم از حسابمو بده میگه فعلا موجودی نداریم...

شدیدا کسل و بهم ریخته م

با مرتضی هم همه چی تقریبا خوبه تقریبا که نه کلا خوبه

میگیم میخندیم من هی غر میزنم و غر میزنم و غر میزنم اونم هی هیچی نمیگه و

میخنده!

این خودش کلیه !یکی از ویژگی هایی که دوست داشتم طرف مقابلم داشته باشه

همینه چون!پریروز با سونیا تو اون سرما رفتیم امامزاده اسماعیل

نفری یه پیتزای بزرگ سفارش دادیم اومدیم نشستیم تو حیاط تو. اون سوز و

سرما پیتزا خوردیم!یه همچین دیوونه هایی هستیم ما!

دیگه نشسته بودیم که مرتضی زنگ زد وسط حرف زدنمون  یه گربه با سرعت اومد

 سمت من منم یه جییییغی زدم که مرتضی اونور ترسیده بود بهش که

گفتم گربه بود دوساعت داشت میخندید!

فرداشم با مامان رفتیم شهریار یه کم پارچه احتیاج داشتیم که دیدم پارچ های ارزون زیاد

داره چندمتری از هرکدوم خریدیم که بیاریم اینجا یه کم بیشتر بفروشیم

خیلی پارچه های خوشگلی گرفتیم یه پارچه مانتویی طوسی رنگ گرفتیم که

خیلی لخت و قشنگه شاید یکی ازش واسه خودم بدوزم.

چندروزی هم هست دارم سریال شبهای برره رو دانلود میکنم و همگی میبینم

ماکلا سریالای  تلوزیون و دوساله نگاه نمیکنیم سریالای قدیمی باز باحال تر بودن

الانیا که همشون چرت وپرته

خلاصه هرشب داریم چندقسمت میبینیم اونوقت میدونید این وسط من  چی

دلم خواسته؟

یه ادم مثل کیانوش!

اینقدر که سحر ناز غرمیزنه و بداخلاقه من همش یاد خودم میوفتم!

بعدش اونقدر این کیانوش اروم و خوبه ادم دلش یکی از این کیانوشا میخواد خب!

بهنام که کلا مثل کیوون بود مرتضی هم ته تهش مثل شیرفرهاده با لیلون!

خخخخ!دیوونه شدم کلا!

دیروز رفتم مغازه مامان بهش کمک کنم راجع به مرتضی حرف میزد

غیر مستقیم میگفت اگه دوستی باهاش بهم بزن من حاضرم بمریم ولی اون دامادم نشه!

میگفت وقتتو بااین هدر نده گفتم مامان خییلی هم پسرخوبیه

کلی بدو بیراه به من و مرتضی گفت :(

بعدشم گفت خودم میکشم نمیذارم زن اون شی!بهش میگم چه تهدید مسخره ای

کی تاحالا خودکشی کرده که دخترش زن اونی که دوست داره نشه؟؟؟/

بهم میگه خفه شو برو از جلو چشمام نبینمت!

این شده زندگی من دیگه!

دیشب بهنام به خط قبلیم پیام داد میگفت دوستت دارم میگفت

دلم واست تنگ شده

گفتم بهنام الان دیگه؟؟

میگه من همه تلاشمو کردم ولی نتونستم

گفتم خب حالا دیگه شده پس برو دنبال زندگیت

اینقدر پیام داد و پیام داد

که داشتم از بغض میمردم

بهنام هم خودشو بدبخت کرد هم منو

خطه رو باز خاموش کردم گذاشتمش کنار

نگید چرا روشنش کرده بودی

خطم قطعه مجبورم یه خط بندازم تو گوشی که اگه کارم داشتن زنگ بزنن

وسط اون بغض اعصاب خوردی مرتضی زنگ زد

اینقدر گفت چی شده

که من بعضم ترکید....

خیلی بده که به خاطر نامزد سابقت پیش دوست پسرت گریه کنی

دیگه هرچی گفت چی شده هیچی نگفتم و فقط گفتم حوصله ندارم و دلم گرفته

بیچاره اون

دلم واسه اونم میسوزه

الان بهم زنگ زد و گفت سرکاره و حالمو پرسید

طفلکی..

 

 

shadi .. ۴ نظر

یه حالی دارم این روزا ,نه ارومم نه اشوبم



سلوووم

اقا یه سوال

من و مرتضی باهمیم همه چی هم خوبه

من عاشقش نیستم ولی حداقل ازهمه اونایی که میشناسمشون

بیشتر دوسش دارم

من یه زمانی واسش میمردم اونقدر دیوونه بازی کردم و

کارای احمقانه ازم سر زد واسه به دست اوردنش که وقتی یادم میوفته خنده م

میگیره!

ولی الان اندازه اونموقع عاشقش نیستم یعنی اگه نبینمش

دیگه نمیشینم گریه کنم 

به خودشم گفتم اندازه اونموقع عاشقش نیستم

اون میدونه

ولی من عذاب وجدان دارم

اینکه اون دوستم نداشت و الان داره واسم هرکاری میکنه

اینکه منم با بدجنسی هرچیزی  ازش میخوام 

اونم انجام میده باعث شده فکر کنم یه ادم بدم :(

من بهش گفتم قضیه ازدواج و کلا فراموش کنه من میدونم اگه

1000 دفعه خودکشی هم بکنم مامانم راضی نمیشه

چندروز پیش دیدم شماره مرتضی رو معلوم نیس از کجا اورده

تو گوشیش با یه اسم بد ذخیره کرده....

خب من اینارو به مرتضی میگم ولی اون میگه  ایشالا درست میشه

من سعیمو میکنم

من دارم از عذاب وجدان میمیرم

اهنگ ادامه مطلب هیچ ربطی به موضوع نداره ولی گوش کنید!

shadi .. ۸ نظر

خیییییلی سرده

سلووم


اقاچقدر سردشده ها یخ زدم امروز تو مغازه


امروز رفتم اون مانتوم که چندروز پیش برش زدمو دوختم خوشگل شد 


هرچند یه جاش به دلم نمیشنه فردا میرم عوضش میکنم.


دیروز ارزو زنگ زد گفت میخواد بیاد مغازه منم تو مغازه گاز ندارم برقمم


همینجوریش کلی مصرف دارم دیگه بخوام بخاری برقی بزنم باید دوبرابر اجاره


مغازه پول برق بدم ,واسه همین یه پیکنیک بردم اونجا روشن میکنم یه کتری بزرگم


میزارم روش که ابش بجوشه و بخارش تو مغازه باشه


خلاصه ارزو اومد 


هنوز موضعش درمورد طیبه عوض نشده هرچند که من گفتم من کاری به اختلافای


شما ندارم و ازاونم هیچ بدی ندیدم باز خیلی سعی کرد نظرمو 


عوض کنه که دیگه کلا بحث و عوض کردم


بعد دیروزم مغازه م یخچال بود اومدم پیکنیکه رو روشن کنم اقا یهو کل 


پیکنیک اتیش گرفت منم همینجور روبرو پیکنیک نشسته بودم نمتونستم خاموشش کنم


ارزو هم جیغ میزد!!!


دیگه دیدم الان پیکنیک میترکه مجبور شدم دستمو ببرم جلو و گازو ببندم


خاموشش کردم ولی خب دستم سوخت یه کم


چون مغازه م کوچیکه درم بسته بودم از داخل اگه میترکید جفتمونم باهاش


میترکیدیم!!!


خلاصه که خطر از بیخ گوشمون گذشت !دیگه ارزو میگفت شادی 


بیخیال شو نمیخواد روشن کنی از سرما بمیریم بهتراز


اینه که بترکیم!ولی من گفتم نهههه یا مرگ یا زندگی باید روشنش


کنم اومدم نشستم جلو پیکنیک و سرشو باز کردم و اون پیچه که شل


شده بود و سفت کردم و دوباره بستم سرجاش 


کلا پیچه هرز شده بود موقتی سفتش کردم که روشن کنم یخ نزنیم


خلاصه روشنش کردم و یه چایی گذاشتم روش 


ولی پیکنیکه مغازه رو گرم نمیکرد ارزو صندلیشو برده بود چسبونده بود


به پیکنیک !


ارزو اومده بود بهم بگه که بیاد پیشم وسط کاری کنه بعد من بهش 


چرخکاری یاد بدم دوسه ماه دیگه بهش کار بدم ببره خونه بدوزه درامد داشته 


باشه!


بهش گفتم ارزو این چیزی که میگی شدنیه ولی نه تو دوسه ماه!


من الان چندساله دارم کار میکنم از لباس تریکو و لباس کار و پیراهن مردونه


و کاپشن شلوار مردونه و لباس نظامی و مانتو و پالتو و لباس ورزشی کلی کار سری دوزی


انجام دادم هنوز نمیتونم درامد درست و حسابی داشته باشم


هنوز کارم از زیر دست ده نفر باید رد شه تا بهم کار بدن


بعد تو فکرمیکنی میتونی دوسه ماه؟؟


اصلا تو هفت هشت ماه؟؟؟ یا حتی یه سال؟؟؟


گفتم این چیزی که تو انتظار داری بشه شدنیه ولی نه تواین زمان کم


تو باید تجربه کسب کنی باید خیلی رو کارت کار کنی که مورد قبول باشه


که بهت یهو یه کار بدن که از دستت گرفتن ببرن بذارنش تو فروشگاه


 نه اینکه کارت برگشت بخوره و مجبور شی خسارت بدی


خلاصه که بهش گفتم اینی که میخواد شدنی نیست 


یه کم فکرکرد و گفت خب پس کلا منصرف شدم


میرم ارایشگری!


میگم مثل دیوونه ازاین شاخه نپر به یه شاخه دیگه همین خیاطیرو که


یاد گرفتی کار کن بزار دستت خوب راه بیوفته حداقل لباسای خودتو بتونی بدوزی


درکل نمیدونم میخواد چیکار کنه من اون چیزایی که باید میگفتمو گفتم.


بعداز یه ساعتم اومد مغازه مامانم یه پارچه پالتویی از مامانم خرید


که خودش بدوزه اخه مامانم پارچه اورده با قیمت خیییلی پایین 


ارزو هم یه پارچه پالتویی سرمه ای ازمامانم خرید کلا 30 تومن


مامان چون الان خیلی تحت فشار مالیه پارچه هاشو داره مفت میفروشه


حالا ارزو گفت الگوشو میکشه هروقت خواست بدوزتش میاد پیش من 


برش میزنه که خراب نکنه 


ارزو که رفت منم اومدم بالا یه کم با مرتضی حرف زدم و خوابیدم


امروزم بابا اومد واسه یه اجاق کوچیک اورد وصل کرد به کپسول گذاشت تو مغازه م


این امنیتش بیشتره باز!


ساعت 4 رفتم مغازه که مانتومو بدوزم نشستم سر مانتو مرتضی هم


ساعت 5 اومد خونه اینقددددر زنگ زد وسط کارم مگه گذاشت به کارم برسم


اینقدر زنگ زد و غر زد بروخونه هواتاریکه


 یقه مانتو رو هول هولکی دوختم چون عجله ای بود به دلم ننشست اوردمش 


خونه تنم کردم مامان گفت خیلی خوب شده و نمیخواد یقه رو بشکافی دوباره 


بدوزی ولی خب میشکافم اون یه تیکه که دوست ندارم و عوض میکنم!


بعد که اومدم تو اتاق زنگزدم مرتضی خب اومدم خونه راحت شدی؟


حالا بگو چیکار داشتی هی زنگ میزدی؟


میگه هیچی!میگفتم هواسرده برو خونه!


صاحبکارم امروز از کربلا اومد حالا ببینیم ایشالا کی تصمیم


میگیره کارو شروع کنه ,دوهفته س بیکارموندم


گاهی کم میارم باخودم میگم مغازه رو جمع کنم دوباره برم سرکار بعد


میگم نه نباید مغازه رو جمع کنم...


خدا کنه زودتر کار راه بیوفته

shadi .. ۸ نظر

اشتی!

اقا سلووم 

ساعت یه ربع به سه نصفه شبه و من خوابم نمیاد

مرتضی ساعت ۱۱ ونیم خوابید و منم ازاونموقع دارم  تو اینترنت میچرخم!

با مرتضی پریشب اشتی کردم!

یه بازی دانلود کردم که چندسال پیش تو کامپیوتر داشتیمش,خیلی باحاله

۴بازمانده!

۴نفر تو یه شهر پر از زامبی!

خلاصه اونو دانلود کردم و ساعت ۱۲شب نشستم سر بازی و یهودیدم

ساعت شده۳و گوشیم داره زنگ میخوره,مرتضی بود!

یه صدای خوابالو !

میگم بعععله؟

میگه بیا اشتی کن!

میگم نه  من قهرم اشتی هم نمیکنم

میگه خب بگو چیکار کنم اشتی کنی؟

میگم  بگو ببخشید عزیزم  ,دیگه پسر خوبی میشم ,سرتم داد نمیزنم!

میگم چیه حالا ساعت ۳نصفه شب  زنگ زدی منت کشی؟

میگه خوابتو  دیدم ,داشتیم باهم قلیون میکشیدیم!

خلاصه که با دوتا دوستت دارم و عشقم و عزیزم ,اشتی شدیم!

shadi .. ۶ نظر
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان