۸ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

خونسردی من حفظ ظاهر بود,من جای مشتام روی دیواره

اقا سلووم

امروز تولد بهنامه

واسم مهم نیستا ولی خب باعٍث شده به از ماه خودمم

دل چرکین باشم اصلا هرچی که به اون ربط داشته باشه حس بد بهم میده

تولد خودم 22 بود ولی به خاطر اینکه خالمینا اومده بودن خونمون یه شب قبلش

گرفتیم

سونیا واسم یه کیف خریده که خیلی دوسش دارم

بابا ازاین دستبند چرما که  روش یه تیکه طلاس گرفته با یه شیشه قلیون

یادتونه که شیشه قلیونم شکسته بود

مامان 100 تومن بهم داد باشایانم که قهرم

میدونم واسه حفظ ظاهر جلو خاله مامان 50 تومن داد گفت از طرف شایانه

پیش منم گردن نمیگره که خودش داده ولی من میدونم

خاله مم واسم یه کیف پول چرم گرفته

دختر خاله و پسرخالمم یه لباس کاموای دوتیکه گرفتن که خیییلی

خوشگله!

فرداش که خاله اینا رفتم رفتیم شهریار به پولم یه ساعت خریدم

حالا عکساشونو میذارم

فردای تولدم میخواستم از خط قبلیم یه شماره بردارم روشنش کردم

یه پیام تماس از دست رفته از بهنام اومد شب تولدم بهم زنگ زده بود....

بامرتضی هم قهرم فعلا

:(

چندروزم هست بیکارم

من موندم این کربلا رفتن دیگه چی بود این وسط همه رفتن کربلا

اقا شما کار مردمو راه بنداز نمیخواد بری زیارت

صاحبکارا رفتن کربلا کارا مونده بی صاحب

کاراونجا انبار شده اونوقت ماها بیکارموندیم چون کسی نیس مدیریت کنه

شاید خیلی از اونایی که وب منو میخونن مثل ما نباشن یعنی مشکل مالی ما

اونقدرا واسشون پول زیادی نباشه

ولی ما یه خانواده متوسطیم که اگه یه روز کار نکنیم قسطا عقب میوفته و

همه چی بهم میریزه

واسه ماها حتی 20 تومنم 20 تومنه

مثلا من یه پالتو رو کامل میدوزم با اتو و دکمه و اماده واسه فروشگاه رفتن

14 تومن

اگه همینو واسه مشتری شخصی بدوزم خب 70 تا100 میگیریم ولی کار سری

چون همیشگیه قیمتشم خیلی پایینه

درکل میگم اونی که داره خبر نداره از اونایی که و.اسه هزارتومنشم دارن هزارتا سوزن

میزنن

این شده قضیه صاحبکار ما

چندروزه همینجوری بیکار موندم خونه حالا بیانم احتمالا بعداز اربعین میان دیگه

بازم یه هفته دیگه بیکاری

اوووف

حالا یه مانتو واسه خودم برش زدم اگه حال داشته باشم میرم امروز میدوزمش

یادم نیس گفتم یا نه ولی یه شاگرد خیاطی گرفتم

دختر   جاری ارزو!اسمش طیبه س

اقا ارزو با جاریش که بشه مامان  طیبه دعوا کردن در حدکتک کاری

ولی با دختره قهر نیس مثلا دختره خونه ارزو میره و درکل گفته منو قاطی دعواهاتون

نکنید

من کلا نه جاری ارزو رو میشناختم نه دخترشو فقط از ارزو شنیده بودم

اییییینقدر از جاریش بد گفته بود که من یه زن بی کلاس زشت بدتیپ شلخته

تصورش میکردم

طیبه هم 17 سالشه هم سن سونیاس

تویسرکانی هستن

و این دختره رو باباش پارسال سرخود با یه پسر35ساله نامزد کرده

بود ولی اینقدر اختلاف دختره و پسره شدید میشه که دختره میگه باید جدا شم

مثلا پسره نمیذاشته تنها بره بیرون

بلاخره تفاوت سنیشون زیاد بوده دیگه نمیتونستن باهم کنار بیان

خلاصه دختره بعدازا 5 ماه نامزدی طلاق میگیره

اقا این ارزو هرچی دلش میخواست پشت سر این به من میگفت منم

ندیده بودم دختره رو نمیدونستم چه جوریه دیگه

مثلا میگفت هرزه س به نامزدش خیانت کرده واسه همین طلاقش دادن

میگفت با دوست پسراش رابطه داره دختر نیست و ازاین جور چرت و پرتا

ازاین دختره بیچاره پیش من یه زن مشکل دار ساخته بود

دختره اومد پیشم واسه ثبت نام

اینقدر این دختره صاف و ساده  بود که واقعا ازخودم خجالت کشیدم

که راجع بهش اینجوری فکر میکردم

از اول ابان داره میاد

خیلی دخترخوبیه بیچاره

اصلا اونی که ارزو میگفت نیس  خیلی صاف و ساده س

اینقدر م خوشگله

یه روز بعداز کلاس واسم دردو دل میکرد گفت من جداشدم ولی همین فامیلای خودم

دارن ازارم میدن میگفت عموهام پشت سرم حرف میزنن

میگفت همین عمو حسینم که میشه شوهر ارزو

میشینه تو فامیل از من بد میگه

خیلی دلم واسش سوخت اونم مثل منه

درکل دختر خوبیه اهل رند بازی نیس

به خیاطی خیلی علاقه داره هرچیو یاد میدم جلسه بعدش بدون ایراد

میدوزتش

بهم گفته کار که اوردی میذاری بیام پیشت هم تو اتو کاری کمکت کنم هم دستم راه

بیوفته ؟من گفتم من یکی و اینجا لازم دارم و باید یکیو بیارم ولی قبل ازتو

ارزو گفته بزار اول بااون هماهنگ کنم ببینم میتونه از صبح تا ساعت6 هرروز بیاد

یانه اگه گفت نه تو بیا

ارزو هم که این چندماه اخیر خیلی منو ازار داده با حرفاش با تیکه

هاش

با فخر فروشیاش ...

ازش ناراحتم ولی دوستمه نمیخوام بزارم این دوستی بهم بخوره

به ارزو گفتم  گفته بودی میخوای بیای از بعدازاربعین ساعت9 بیا تا 6 میگه

اوووووووف چه خبره بابا من نهایتش بتونم تا ساعت 2 بیام!

میگم اینجوری کارمن لنگ میمونه فکراتو بکن به حسینم بگو اگه تونستی

بیای بهم تو این دوروز خبر بده,حالا قراره فردا خبر بده

بعد شر.وع کرده که به طیبه فلان مدل دامن و که به من یاد دادی رو

لطفا یاد نده!

میگم چرا ارزو داره پول کلاس میده همه چیو یاد بگیره گناه داره

باز شروع کرده نه این تورو خام کرده تو اینارو نمیشناسی

میگم ارزو من کاری به دعوای شماها ندارم ولی این چیزایی که راجع به این

دختره گفتی روهم ندیدم 

کلی حرف زد و اخرشم ناراحت شد که چرا میخوای همه چیزایی

که به من یاد دادی رو بهش یاد بدی!

اوووووف از دست ارزو که اینقدر عوض شده...

امشب به جز بهنام تولد باباهم هست چندروز پیش حقوقمو گرفتم

دیروز رفتم یه ساعت از مارک ساعت خودم واسه بابا خریدم خیلی خوشگله

  خوششم اومدالبته ساعته رو از طرف خودمو سونیا دادم به بابا

مامانم یه شلوار و شایانم یه کمربند گرفت

امشبم میخوام کیک زبرا درست کنم.

راستی اقای محترم و یادتونه؟؟

اصلا یه جوریه حتی حرف زدن معمولیشم منو حرص میده

نمیدونم چرا ولی اصلا این حرف زدنی من دلم میخواد بزنم تو دهنش

این اقای محترم خیلی مشکوکه منم کاری باهاش  ندارم از قبل از محرمم

خبری ازش نداشتم تا چند روز پیش که عکس پروفایلشو

عوض کرد گذاشت یه عکس از خودش تو کربلا

چندورز بعدم اومد یه سلامو احوالپرسی معمولی کرد رفت

دوباره چند روز بعد اومد تلگرام و یه احوالپرس و معمولی!

بعد من دیروزصبح عکس پروفایلمو یه عکس از خودم گذاشتم که شب

تولدم گرفتم موهامو باز گذاشته بودم و یه ور ریخته بودم و یه شال مشکی هم

سرم بود ولی چون موهام مشکیه شالم مشکیه اصلا معلوم نبود شال سرمه

باید عکسو زوم میکردی تا میفهمیدی

خلاصه که اقا محترم دیشب اومد تلگرام گفت

سلام خوبید شادی خانم؟؟خسته نباشید

گفتم خیلی ممنون شماهم خسته نباشید

بعد میگه عکس پروفایلتونو عوض کنید

حالا قیافه من اینجوری

.____.

میگم چرا؟؟؟

میگه خوب نیس مزاحمتون میشن

دلم میخواست بزنمش

به توچه اصن

یه عکس انداختم تو خونه با چادر رنگی جوری هم چادر و گرفتم که فقط چشمام

معلوم باشه

بعد فرستادم واسش میگم این خوبه واسه پروفایل؟؟

پررو نوشته بله عالیه!

من اصلا نمیدونم این اقا قصدش چیه!

 

  • ۰
  • نظرات [ ۹ ]
    • shadi ..
    • جمعه ۲۸ آبان ۹۵

    23سالگی

    تولدم مباااارک

  • ۰
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • shadi ..
    • شنبه ۲۲ آبان ۹۵

    ۹سال انتظار!

    سلوووم


    اقا نمیدونم چرا وقتایی که باید بیام همه چیو بنویسم 


    حسشو ندارم بعد یهو  که هیچ خبری نیس هی دلم میخواد بنویسم,


    همه چی ارومه خداروشکر ,خاله یکی مونده به اخریم با دختر و پسرش از دیشب 


    اومده خونه مون و قراره تولد من که پس فرداس رو به خاطر خاله اینا


    فردا شب بگیریم, خب اینجوری دوست ندارم ولی دیگه


    خاله م چون واسم کادو خریده میگه تولدتو وقتی بگیر که ماهم باشیم!


    این خاله ی من دوماهه از شوهرش جدا شده ,حالا دلیلش خیلی طولانیه 


    ولی همین قدر بگم که شوهرش یکی مثل بهنام بود با دوز بالا!


    خلاصه اومدن اینجا که روحیه شون باز شه مثلا!


    اقا این خاله م خییلی مشکوک شده گوشیشو زمین نمیذاره اصلا


    امروزز رفتیم شهریار که مثلا خرید کنه ,اخه شهریار خیل ارزونتر ازجاهای دیگه س  


    اقا تو شلوغی خریدم اصلا گوشیشو نمیذاشت تو کیفش!


    خلاصه که مامانم ای حرص میخوره ها!


    راستی یکشنبه ی پیش با سونیا و مرتضی رفتیم سفره خونه,بلاخره بعد از ۹سال


    کنارش نشستم !


    یه زمان واسه نشستن کنارشم چقدر ذوق میکردم و  فکر میکردم


    اون بهترین پسر روی زمینه!


    اگه دعوام نکنید باید بگم  هنوزم از اینکه نگاش کنم قند تو دلم اب میشه!


    اونروز خیلی خوش گذشت ,خیلی عوض شده بود  دیگه اون پسر 


    شیطون که عاشقش شدم نبود ,دستاش مثل دستای مردا شده بود


    اخ که چقدر دلم واسش میرفت!


    عاشقش نیسم ولی خب ا یه کم دوسش دارم!


    همه چی خوبه ها ولی من نمیتونم حرفاشو باور کنم,مثلا وقتی

    م

    میگه دوستت دارم  نمیتونم قبول کنم که اره اون مرتضی که این همه


    اذیتم کرد دوسم داشته باشه!


    خب باورش خیلی سخته ،منم از اون خنگولا که با یه


    دوستت دارم از هوش میرن نیسم !


    حالا که همه چیزو به گذشت زمان واگذار کردم ,ببینم چی میشه!


    من دیگه برم یه چایی بریزم و جواب مرتضی رو که داره


    تو تلگرام پی  ام میده رو بدم !


    شبتون خووووووش!

  • ۰
  • نظرات [ ۲ ]
    • shadi ..
    • پنجشنبه ۲۰ آبان ۹۵

    ابان

    3روز دیگه میشه ۲۳سالم

    انگار همین دیروز بود تولد ۱۹سالگیم ,

    با خودم میگفتم من حتما وقتی ۲۴ساله شم یه بچه هم دارم!


  • ۰
  • نظرات [ ۶ ]
    • shadi ..
    • چهارشنبه ۱۹ آبان ۹۵

    ....

    اره بهنام همونی که تو گفتی....

  • ۰
  • نظرات [ ۵ ]
    • shadi ..
    • دوشنبه ۱۰ آبان ۹۵

    قانون های خیاطی!

    قانون اول:

    اگه بین ۲۰تا کار ی که دوختی یکیش یه کم ایراد داشته باشه

    موقع تحویل دادنش ,همون یه کار میاد زیر دست 

    صاحبکار!😐


  • ۰
  • نظرات [ ۴ ]
    • shadi ..
    • پنجشنبه ۶ آبان ۹۵

    خانم خیاط!

    سلوووم علیکوم

    اخ که چقدر دلم واسه یه پست طولانی تنگ شده!

    همه چی خوبه و منم خداروشکرحالم خوبه!

    دیگه پیراهن مردونه نمیارم یعنی یه ماهی که کار کردم دیدم

    واسم نمیصرفه تصمیم گرفتم  دسته کار اخری که اوردم و بدوزم و بعدش دنبال

    یه کار جدید باشم که دوست ماامانم همون حکیمه خانم که تو دوران نامزدیم

    پیشش کار میکردم و همسایمونم هست کارگاهش طبقه ی پایین

    خونشه و کارشم مانتو و پالتوعه بهم گفت بیا ازمن کار ببر

    منم خب تجربه ی دوخت مانتو و پالتو رو داشتم قبلا ازخدا خواسته

    گفتم باشه اونم گفت بیا اتو کار گاه یه نمونه بدوز که شریکمم ببینه و تاییدت

    کنه من که کارتو دیدم وقبول دارم ولی شریکمم باید مطمعن شه

    گفتم باشه و رفتم یه نمونه کار دوختم و کارم تایید شد و یه دسته کار اوردم

    یعنی واقعا خوبه!

    هم واسم میصرفه هم اینکه ازاولش من دوخت لباس زنانه رو بیشتر دوست داشتم!

    خلاصه که شرو ع به کار کردم و همه چی روبراهه الان تو یه هفته ای

    که کارو شروع کردم اندازه ی 15 روز پیراهن مردونه دستمزدش

    واسم افتاده که این خودش خیییلی!

    الان دارم یه مدل بارونی میدوزم که خییلی نازه عکسشو تو ادامه مطلب

    میذارم.

    با مرتضی هم همه چی خوبه

    نمیگم من میمیرم براش و اگه نباشه نمیتونم زندگی کنم

    ولی میگم وقتی اون هست حالم خوبه

    کمتر غصه میخورم و کمتر گریه میکنم!

    من به همین راضیم!

    اون ولی همه چیز واسش جدی شده حتی باخانواده ش درمورد من حرف زده

    و گفته که مامانم راضی نیس مادرشم گفته تو حقوقتو

    خرج چیزای الکی نکن من مادرشو راضی میکنم

    که اونم مامانم عمراااااااا راضی شه!

    اصن من نمیدونم مامانم چه جوری میفهمه اون وارد زندگی من

    شده اخه چندروز پیش به سونیا گفته ابجیت بااون پسره حرف میزنه؟

    سونیاهم گفته من نمیدونم

    بعد به سونیا پیغام داده که به من بگه خاک تو سرت کنن

    اون پسره رو ببینم توخیابون به فحش میکشمش!

    میدونم تهدید الکیه ولی درکل اینجوری گفته که من بدونم هیچوقت راضی

    نمیشه!

    تو دهه ی اول محرم که هرشب میرفتیم بیرون اصلا بهنام و ندیدم

    شب شام غریبان ما هیچ سالی بیرون نمیریم ولی امسال مرتضی گیر داد

    که بیایید بیرون!منم به مامان گفتیم بیا امسال بریم

    اونشب من و سونیا و مامان رفتیم مسجد برای اولین بار!

    بعداز مراسم داشتیم برمیگشتیم خونه که بهنام ترک موتور یکی

    نشسته ب.ود و از روبروی ما داشت میومد تا مارو دید روشو کرد اونطرف!

    ایشالا بمیره....

    منم خطمو که عوض کردم و912 گرفتم دیگه اون خطایی که بهنام شمارشو

    داشت خاموش بود تا چندوقت پیش که خواستم کار بیارم بابا

    گفت شماره 912 رو به صاحبکاره نده یکی از خطایی که داری و بنداز و اون شماره

    رو بده منم یه ایرانسل از خط قبلیام روشن کردم که تلگرامش

    رو کامپیوتر وصل بود از رو کامپیوتر پاک کردم و تو گوشی وصل کردم

    بهنام تلگرام نداشت چندروز بعداز عاشورا تلگرامشو وصل کرده بود اومده تو پی وی

    شروع کرد به زدن همون حرفای قدیمی...

    عاشقتم...

    بدون تو نمیتونم....

    باعکسات زندگی میکنم....

    اونشب چقدر حالم بد بود و چقدر گریه کردم جوابشو دادم و گفتم

    یهنام دیگه خیلی دیره......

    بعدش اکانت تلگراممو حذف کردم

    چقدر لحظه ای که میخواستم گزینه ی حذف اکانتو بزنم حالم بد بود و

    چقدر مردد بودم ولی زدمش و بعدم خطه رو خاموش کردم.

    کاش باز سروکله ش پیدا نمیشد...

    من دیگه نمیخوام بهش فکر کنم...

    هیییچوقت.

    جمعه نذری داشتیم بابام واسه خیرات پدرش گفت قیمه درست کنیم و پخش کنیم

    از ساعت 6 صبح تا 4 پختن و تزیینش طول کشید

    ساعت4هم فاطی همون همکارم اومد مغازه م

    اخه نمیدونم گفته بودم یانه دارم بهش خیاطی یاد میدم

    جمعه الگوشو انداخت رو پارچه و دوخت کلی ذوق کرد!

    داشت دامنشو میدوخت اینقدر خوشحال بود که لبخند

    از صورتش محو نمیشد!

    یه عکس یهویی انداختم ازش که اونم ادامه مطلب میذارم!

    دیشبم ارزو بهم پیام داد گفت دختر جاریش و دوستش میخوان بیان

    کلاس خیاطی بهشون یاد میدی یانه؟

    که گفتم اره یاد میدم دختره هم امروز اومد لیست وسایلاشو نوشتم براش

    احتمالا ازیکشنبه اینده کلاسو شروع کنم!اینجوری اجاره مغازه و پول برقم م هرماه

    از شهریه کلاس خیاطی درمیاد!

    خداروشکر همه چی روبراهه!

    مامانمم که ارتروز شدید داره و پادردش به خاطر چاقی هرروز

    داره بدتر میشه میخواد معده شو تا دوماه اینده عمل کنه به زور فرستادمش

    کلینیک چاقی 97 کیلوعه دکتر گفته اگه 102 کیلو بشی با بیمه

    معده تو عمل میکنیم حالا تو اینچند وقت باید وزنشو اضافه کنه

    که عملش کنن خاله مم دوسال پیش عمل کرد خییلی چاق بود الان

    لاغره پادرد و کمر دردشم خوب شده اگه پادرد مامان خوب شه

    به خدا یه کوه از رو دوش من برداشته میشه اخه این چندوقت خیلی درد داشت

    و شبا گریه میکرد و به زور میخوابید

    عملش با بیمه تقریبا 2و نیم میشه که گفتم یه تومنشو من میدم

    بابا هم یه روز خوبه یه روز بد پنجشنبه ی پیش خیلی حالش بد بود

    راستی پارسال مهرماه یه پست گذاشتم که پسردخترخاله ی مامانم

    فوت کرد جوون بود 12 مهر سالگردش بود مامان و بابا رفتن

    12 روز بعدش باباشم فوت کرد بنده خدا فشارش میره بالا و میبرنش

    بیمارستان اونجا فوت میکنه 

    دخترخاله ی مامانم طفلکی تو یه سال هم شوهرش و از دست داد هم پسرشو

    شوهر خاله مم ریه ش اب اورده و اصلا حالش خوب نیس خدا کنه

    اتفاقی براش نیوفته اخه حالش خیلی بده.

    دیگه چشمام داره میره امیدوارم دوستای همیشگی منو ببخشن

    که کامنت نمیذارم براشون تومغازه نت ندارم شباهم خیلی زود میخوابم

    ولی وقت ناهارم به وب همه سر میزنم.

    شبتون بخیر

  • ۰
  • نظرات [ ۸ ]
    • shadi ..
    • دوشنبه ۳ آبان ۹۵

    ابان.....

    ابان!

    ماه من!

  • ۰
  • نظرات [ ۴ ]
    • shadi ..
    • شنبه ۱ آبان ۹۵