۵ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

کاکتوس2

سه سال پیش یه کاکتوس گرفتم

همونروز گفتم روزی که این کاکتوس گل بده

زندگی من روبراه میشه...

کاکتوسم بعد از سه سال تازگیا چند سانت

رشد کرده!

http://khayatbashi.blog.ir/post/64

  • ۲
  • نظرات [ ۶ ]
    • shadi ..
    • شنبه ۲۲ ارديبهشت ۹۷

    من ادم خوبی نیستم...


    سلام

    باز داره بارون میاد 

    امروز سنگم از اسمون بیاد من باید برم و واسه بهیارمون پارچه بخرم

    3 ماهه داره میگه واسش پارچه بگیرم و مانتو شلوار اداری بدوزم من هی امروز و فردا میکنم

    دیروز دیگه گفت شیفت بعد حتما واسم پارچه بگیر شادی

    نگیری حسابتو میرسم...

    شایان دوروز بعد عملش مرخص شد

    الان خونه ست حالش بهتره ولی حال ما خوب نیس دکترش گفته دوتا غده تو ریه ش

    هس یک ماه دیگه باید ید درمانی بشه که اگه ید رو اون غده ها تاثیر نذاره باید شیمی درمانی

    بشه واگه شیمی درمانی بشه فقط 30 درصد احتمال درمانش هست....

    امیدمون به خداست

    خدا مواظب شایانه...

    خودمم خوب نیستم پریروز روز سختی رو سرکار گذروندم

    بچه های اتاقمو تو اتاقای دیگه پخش کردن واتاق منوخالی کردن الان سه تا مادر یار اون اتاق که یکیشون

    من باشم و میزارن تو اتاقای بخشای دیگه جای اونا که مرخصی رفتن...

    واقعا سخته هر شیفت باید یه جا باشیم,نمیدونم قراره تکلیف ما چی بشه ولی رفتم سراغ

    مسوول پرستاری و ازش پرسیدم گفت نگران نباش تا سرماه  یه جای ثابت میزاریمت.

    تازگیا ادم بدی شدم

    من نمیخوام بد باشم

    نمیدونم چرا خدامنو فراموش کرده...


  • ۰
  • نظرات [ ۱ ]
    • shadi ..
    • شنبه ۲۲ ارديبهشت ۹۷

    روزای سخت

    سلام

    امروز شایان برای بار سوم عمل شد

    چقدر استرس کشیدیم تا از اتاق عمل بیاد بیرون 

    الان بردنش ای سی یو

    خداکمک کنه که خوب شه و این اخرین عملش باشه...

    میخواییم مدارک پزشکیشو بفرستیم بیمارستان اجی بادام ترکیه

    اونجا مدارک و مطالعه میکنن و اگه راه درمانی باشه و کاری از دستشون بر بیاد  وقت میدن ببریمش

    اگه وقت بدن حتما میبریمش

  • ۰
  • نظرات [ ۳ ]
    • shadi ..
    • يكشنبه ۱۶ ارديبهشت ۹۷

    خدایا خیلی بزرگی


    سلام

    اقا من اومدم با حال خوب

    نوشتم که شایان اسکن داره تا معلوم شه که تو لگنش هم چیزی هست

    یانه

    ومن همین جا از خدا میخوام هیچ خواهری اون شبی که من گذروندم و نگذرونه

    شایان ساعت 2 شب اسکن داشت منم سرکار بودم اسکنش تا 4 طول کشید

    فقط خدا میدونه من چه چوری اونشب رو گذروندم

    فقط باخدا حرف میردم و اشک میریختم

    چشمامو بستم و خدارو به بچه های معلول اتاقم قسم دادم که تو لگن شایان غده ای نباشه

    ساعت 5 صبح جواب اسکن رو گرفتن و گفتن بله یه چیزی تو لگن دیده میشه ..

    دیگه نمیتونستم جلو اشکامو بگیرم

    ماسکمو زده بودم نمیخواستم اول صبح حال همکارامم بد کنم

    پوشک بچه هامو عوض میکردم اشک میریختم و به خدا غر میزدم

    که تو حتی واست این بچه هاکه  اینجوری رو تخت افریدی هم اهمیت ندارن

    من تورو به جون اینا قسم داده بودم

    فقط تو ذهنم این بود که شایان میره منم نمیتونم بدون شایان زندگی کنم

    منم باهاش میرم...

    رسیدم خونه ساعت 9وربع بود زنگ زدم به مامان حال مامانم بدتر ازمن بود گفت شایان تو ماشین خوابه

    ماهم بردیم جواب اسکن و ترجمه کنن تا دکترش ساعت 11 میاد ببینه

    ساعت 11 مامانم زنگ زد خیلی خوشحال بود

    گفت تو ترجمه اسکن نوشته که چیزی تو لگن نیس اون چیزی هم که دیده شده

    یه سلول بیماره که ید جذب کرده...

    فقط گفتم خدایا شکرت...

    فقط اشک ریختم..

    الانم که دارم مینویسم باز اشکام داره میاد پایین

    شماها نمیدونید من چه حالی داشتم...

    دکترش گفته که تو گردنش باز غده هست که باید عمل شه عملش هم خطرناکه

    ولی سرطان به استخوان نزده که اگه خدایی نکرده به استخوان میزد دیگه همه چیز

    تموم بود...

    به شایان کارت بستری دادن و منتظرن که تخت خالی شه بهمون زنگ بزنن

    شایان بره واسه عمل

    واسه داداشم دعا کنید دعا کنید عملش خوب باشه

    دعا کنید هیچ داداشی مریض نشه هیج خواهری اب شدن برادرشو نبینه.

  • ۰
  • نظرات [ ۳ ]
    • shadi ..
    • سه شنبه ۴ ارديبهشت ۹۷

    طاقت بیار برادر


    سلام

    امروز جواب سونوی شایان رو به دکترش نشون دادیم

    حالش بده

    خیلی بد

    باید عمل شه باز

    عملش خیلی خطرناک تر از قبله

    فرداشب اسکن شکم و لگن داره

    احتمال میدن به لگنش زده باشه

    واسه شایان دعا کنید

    دعا کنید غده تو بدنش پخش نشده باشه.

    نمیدونم خدا داره با زندگی ما چیکار میکنه

    تو این دنیا فقط شایان زیادیه؟

    من هر روز از خونه بیرون اومدنی خانودمو میسپردم به خدا شایان از

    خونه در میومد میگفتم خدایا به خودت میسپارمش....

    من شایان و همیشه به خودت سپردم

    خودت باز مراقبش باش

    ازما نگیرش که اگه اون نباشه منم نمیتونم به زندگیم ادامه بدم....

  • ۰
  • نظرات [ ۲ ]
    • shadi ..
    • شنبه ۱ ارديبهشت ۹۷