۷ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

من عاقل نمیشم و تصمیمم عوض نمیشه......

فکاش میشد بو رو ذخیره کرد

مثلا وتی یه بو رو دوست داری تو یه  شیشه بتونی نگهش داری 

بعدا هروقت دلت خواست بیاری بوش کنی!

مرتضی یه چفیه داشت که ماه محرما مینداختتش ,پنج سال

بود من هر محرم اونو دست مرتضی میدیدمش,من اینجور چیزارو دوست

ندارم ولی به مرتضی گفتم بدتش به من,داد دست بچه ی

خواهرش اورد جلو مغازه داد بهم,گفت ببخشید نشستمش ,یه بوی خوبی میداد

که نگو!

هزار بار بوش کردم ,اینقدر که سونیا میخندیدو سرشو تکون میداد!

چرا دلم لرزیده ؟

چرا بااینکه میدونم مامان اگه بمیرمم اجازه نمیده با مرتضی باشم باز 

میخوام باهاش ادامه بدم؟

خیلی ترسناکه....

دلم واسه کسی دوباره لرزیده که میدونم رسیدنی 

تو کار نیست.

همش میگم نکنه بوی چفیه بره ,,خداکنه بوش تا همیشه موندگار باشه....




  • ۰
  • نظرات [ ۴ ]
    • shadi ..
    • جمعه ۲۳ مهر ۹۵

    معصومه

    سلووم 

    معصومه ی عزیزم من نمیدونم چرا نمیشه واسه تو کامنت بزارم ,یه کامنت عمومی

    بفرس.,جوابتو همون زیرش بنویسم

  • ۰
  • نظرات [ ۲ ]
    • shadi ..
    • پنجشنبه ۲۲ مهر ۹۵

    همه چی داغونه!

    فردا تا سوعا س و من اصلا نفهمیدم از تاسوعای پارسال تا امسال

    چه جوری گذشت,همه چی رو دور تند تموم شد,

    بهنامم کلا تموم شد!

    فکرشم نمیکردم!

    جمعه فاطی,همون همکارم از صبح اومد مغازه م رفتیم باهم شهریار 

    کفش بخریم بعدشم رفتیم امامزاده اسماعیل و پیتزا خوردیم

    یه دستبندم واسه فاطی خریدم,فاطی تنها کسیه که میتونم ۱۰۰درصد جلوش خودم باشم,

    رفتنی خونه شم گریه کرد باز!

    داشتیم از شهریار یرمیگشتیم مرتضی رو دیدیم به فاطی نشونش

    دادم فاطی میگفت چال لپش  خیلی بامزه س!

    مرتضی همرن شب دوباره بهم زنگ زد منم خیلی ناراحت و داغون

    بودم جوابشو دادم ,تورو خدا شماها دیگه سرزنشم نکنید

    من به اندازه کافی از دوستام  متلک شنیدم...

    فرداشبش رفته بودیم هییت یکی ز  دوستامو

    دیدم برگشته بهم میگه 

    میدونی یاد چی افتادم؟  

    میگم چی؟

    میگه  پیارسال با نامزدت بودی الان

    تنها! 

    گفتم خب که چی؟

    میگه همینجوری یهو یادم افتاد!

    میگم برو بمیر با اون یادت....

      ارزو هم دیروز اومده بود ک مغازه م بعداز دوماه!

    اونم خوبه همه چیز خدارو شکر واسش روبراهه


    راستی اون یکی فاطی ,همکلاسیم ,بارداره!!

    دیروز فهمیده بود  و بهم خبر داد 

    خیییلی واسش خوشحال شدم!

    همیشه میگفتم اگه  بچه دار شدی و بچه ت دختر بود باید اسمشو 

    بزاری قیز بس!اگه پس بود بیوگ ااقا!

    کارامم همچنان ادامه داره ,یه کم فشار زیاد شده و به اون راحتی

    که فکر میکردمم نیس,

  • ۰
  • نظرات [ ۲ ]
    • shadi ..
    • دوشنبه ۱۹ مهر ۹۵

    م.ر .ت.ض.ی

    *_______*

  • ۰
  • نظرات [ ۰ ]
    • shadi ..
    • يكشنبه ۱۸ مهر ۹۵

    مرگ

    فقط.همین مونده بود 

    شایان برگرده بگه بخاطر اخلاق گندت طلاقت دادن


  • ۰
  • نظرات [ ۵ ]
    • shadi ..
    • پنجشنبه ۱۵ مهر ۹۵

    من و تو

    قرار نیس از دست من راحت بشی  عشقم

    قرار نیس از تو راحت بشم عشقم!

    من عااشق این تبلیغم 

  • ۰
  • نظرات [ ۴ ]
    • shadi ..
    • شنبه ۱۰ مهر ۹۵

    پاییز,فصل من!

    پاییز مبااااااااااااااااارک!

  • ۰
  • نظرات [ ۶ ]
    • shadi ..
    • پنجشنبه ۱ مهر ۹۵