اشتباهات بی پایان من

زندگی یه دختر مغرور

من نمیتونم هرزه باشم .......

سلووووم

چقدر امشب شب پراز استرسیه واسه من!

نمیتونم بخوابم ...

حالا دلیلشو میگم بهتون  ..

چهارشنبه صبح با معصومه رفتیم سوار سرویس شدیم و رفتیم سراون کاره,

وقتی رسیدیم لباس کارامونو تنمون کردیم و سرکارگرا اومدن از بین ماها

خودشون کارگرایی که میخواستن و واسه بخششون انتخاب کردن,

معصومه رو بردن بخش بسته بندی که خیییلی راحت بود فقط فیلترا رو میذاشت تو جعبه!

من و یه دختره که اونم روز اولض بود و اسمش محدثه بود و یکی از سرکارگرا اومد مادوتارو برد بخش 

خودش....

این محدثه یه سال ازمن کوچیکتره  تو محل خودمونه میشناسمش تو مدرسه ما بود,اونم منو میشناسه!

محدثه یه دختر خوشگل ولی مشکل داره!مشکلش اینه که کارایی کرده که اسمش تو دهن همه هست

ازدواج کرده و بعداز چندماه جدا شده ,اونموقعه که جدا شد تو محل پیچید یه کاری کرده و شوهرشم

فهمیده و طلاقش داده ولی اونروز خودش میگفت شوهرم معتاد بود جدا شدم,حالا نمیدونم کدومش راسته

ولی هرچی هست محدثه یه دختریه که با عشوه گری میتونه مردای متاهلم  از راه به در کنه من خودم

اینو به چشم دیدم!اونموقع که مدرسه میرفتیم یه ماه هم.با مرتضی دوست شد!!

خلاصه که اون اقا مارو برد بخش خودش,سخت ترین بخش کارخونه,درست کردن فیلتر تو قالبا و

جدا کردنشون از قالب,اگه تو اینترنت بزنید میبینید یه کار خیلی سخته که زور زیادم میخواد,چون وقتی

فیلترارو میریختن تو قالب باید ده تا قالب و که بینشونم تخته گذاشتن و بلند کنی ببری بذاری زیر دستگاه 

پرس ,بعدش دوباره اون قالبارو از زیر دستگاه دربیاری و بلند کی ببری اون سمت دستگاه و فیلترارو

از قالب جدا کنی ,وچون همزمان با این کار دستگاه که قالبارو پر میکنه داره کار میکنه تو باید سرعتت تو جدا 

کردن فیلترا از قالب زیاد باشه که قالبارو ببری بدی تا دوباره پرش کنن,اونوقت چون این قالبا زیر دستگاه 

پرس میرن خیییلی سفت میشن و جدا کردنشون واقعا سخته,

خلاصه مارفتیم اونجا و شروع کردیم به کار ,چضمتون.روز بد نبینه اینقدر کارش سخت بود که از درد دستام

داشتم جون میدادم.

سرکارگرما اسمش ابوالفضل بود یه مرد۲۸یا۲۹ساله که متاهلم بود,این اقا یکی کم نرمال نبودمن خودم شنیدم 

که وقتی منو محدثه رو انتخاب کرد برد بخشش به اون یکی سرکار گر داشت میگفت من گلچین کردم برو

بسوز!!!!!!محدثه که دوتا عزیزم بهش گفت  اونم گل از گلش شکفت و محدثه رو برد سر یه کار راحتتر 

که فیلترارو که از قالب جدا شدن و جمع کنه,منم اعصابم خورد بود نه به خاطر سختی کار به خاطر زندگی 

خودم.....

همینجور که اخمام توهم بود داشتم به حرفاش گوش میدادم و چیزایی که یادم میدادو انجام میدادم

اومد کنارم گفت سخته کار؟؟

گفتم روز اوله سخته ولی  عادت میکنم,

گفت میخوای ماساژت بدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فقط با اخم یه نگاهش کردم و اونم دستا پاشو جمع کرد.

این اخم همانا و پدر منو دراوردن از طرف اونم همانا

یعنی اینقدر بهم فشار اورد و اینقدر سرم غرغر کرد که خانم  چ عجله کن خانم چ سریعتر

خانم چ...

میخواستم گریه کنم دوبارچشمام پراز اشک شد ولی به زور خودمو نگه داشتم و ادامه دادم,

اون دستکشه که پست قبل گذاشتمم اول صبح که بهم داد نو بود شب تیکه پاره شده بود .

خلاصه که بهش گفتم اقا ابوالفضل میشه من برم صحبت کنم بخشمو عوض کنم اومدبهم خندید

گفت خانم چ من بداخلاق نیستم شما اینجوری اخم کردی!نه نمیشه من نمیذارم  ,من کارگرا ی بخشمو 

خودم انتخاب میکنم.

چهارشنبه با بدبختی گذشت به خدا اومدم خونه اونقدر دستام درد میگرد که سونیا کیسه اب گرم

گذاشته بود رو دستم  منم مثل جنازه افتاده بودم وسط هال!منم خب نازک نارنجی واسه همین

دیگه حالم خیلی بد بود!

 یهو مامان اومد بالا گفت بابا حالش بد شده ,خدا سرهیچکس نیاره  بابا افتاده بود و نفسش بالا

نمیومد زنگ زدیم امبولانس اومد بابارو بردن بیمارستان.

رفتن و چندساعت زیر اکسیژن بود بعدخودش رضایت داده بود  اومده بود خونه ,اینقدر که لجبازه.

دکتره هم به مامانم گفته خیلی وضع قلبش خرابه باید بستری شه ولی بابا راضی نمیشه میگه نمیخوام برم

بیمارستان .

همون شب دخترخاله م که گفته بود واست تو بیمارستان کار پیدا میکنم تو تلگرا پیام دادو

شماره موبایل رییس بیمارستانی که تازه تاسیس شده تو شهریارو بهم داد و گفت زنگ

بزن شنبه بعد برو میخواد باهات یه مصاحبه کنه ,ایشالا که جور شه ,راستش امیدی نداشتم

چون دیگه انتظار اتفاق خوب نداشتم,واسه همین گفتم پنجشنبه رو باز میرم سر همین کار بعد شنبه 

میرم بیمارستان و اگه بیمارستان کارش

جور شد که بهتر اگه نشد حداقل بتونم یکشنبه دوباره برگردم سر همین کاره,خلاصه که پنجشنبه

هم رفتم سر همون کاره که به خدا کلی اذیتم کرد سرکارگره,

بهش گفتم اقا ابوالفضل من اگه شنبه نیام میتونم دوباره یکشنبه بیام,چون الان شدیدا کارگر احتیاج دارن

گفت چرا گفتم یه کار اداری دارم گفت حالا ببینم چی میشه,

اقا به خدا من دست خودم نیست نمیتونم با هرکی  بگم بخندم اگه حرف نا به جایی بزنه

خوشم بیاد,به خدا بلد نیسم ,این اقا ابوالفضلم تا یه ساعت مونده به اتمام کار سعی کرد بامن  بگهو بخنده 

همشم میومد میگفت  خانم چ اگه خسته ای به من بگو.

خب اخه بگم که چیکار کنی؟؟

دیگه دید بامن به نتیجه نمیرسه نزدیک اتمام کار اومد گفت شنبه نیای دیگه نمیشه بیای

گفتم باشه ممنون

تورو خدا شماها نگید من الکی حساسم و این رفتارا عادیه ومن نباید اینجوری باشم

چون معصومه به من اینجوری میگه,میگه تو حساسی این چیزا عادیه مشکل ازتوعه که بهت

بر میخوره.

به نظرشماهام من الکی.حساسم؟؟

لطفا نظرتونو بگید.

امروزم زنگ زدم به دکتره که گفت فردا ساعت ۱۰صبح تماس بگیر بعد بیا,والا انتظار

نداشتم  رییس بیمارستان اینقدر تحویلم بگیره,فک کنم پارتیم پارتیه خوبیه!!

از صبح که با دکتره حرف زدم خیلی امیدوار شدم واسم دعا کنید ,

دعا کنید این کاره جور شه اگه جورشه زندگیم عوض میشه میتونم کنارش درسمم بخونن.


shadi ..
RaCi naL
من واقعا حق رو بهت میدم 
امیدوارم کارت درس شه و نمونی اینجا
من یه مدت تو کارخونه بودم مهندس صنایع بخش مونتاژ موتور بودم 
کارآموزیمون بود . 
اکثرا باید تو بخش بودیم و با سرکارگرا حرف میزدیم 
اووووونقد عوضـی بودن که حد نداشت 
واقعا کارخونه جای دختر نیس بنظر من ، مگه خیلیییییییی مرد باشـی !
توئم الان وقت درس خوندن و رشد کردنته نه این کارای سخت و طاقت فرسا
امیدوارم که کار راحت برات جور شه و درستم بخونی و روز به روزم پیشرفت کنـی ^-^

سلوووم ممنون عزیزم!

اره واقعا محیط اونجا بد بود و واسه منم که تازه وارد همچین جای شدم مثل جهنم بود.

ایشالا این کار بیمارستان جور میشه شرایط منم بهتره میشه!

معصومه

اتفاقا حق با توئه ، معنی نداره با هرکس بگی بخندی، مگه دختر خیابونی که هرکس رسید آدم باهاش لاس بزنه

مطمئنم خدا بخاطر اینکه خودتو جلو اون یارو نگه داشتی بهترین چیزا رو جلو پات میذاره ، انشاله همین بیمارستان جور میشه

چیه بری کارخونه، دو روز بعد دستات ضمخت شه ، کمر درد بگیری

سلووم عزیزم ممنون!

منم حرفم همینه که خوب نیس باهرکسی از راه رسید بگی و بخندی ولی رفتار دوستام جوریه که انگار

من مقصرم:(

 

معصوم
جوابش اومد خبرم کن
نسیم
ایشالا کار توی بیمارستان جور میشه عزیزم...توکل به خدا...
تو دختر خیلی خبی هستی...ایشالا بتونی درست و ادامه بدی

ممنونم عزیزم!!(استیکر ماچ)

fateme safari
کاری که از روز اولش قرار باشه هم از لحاظ جسمی خسته بشی و هم از لحاظ روحی داغون !!!

من جای تو بودم دیگه نمیرفتم، 
بگرد دنبال علایقت، استعداد هات
مطمئنم که انقدر استعداد های عالی داری که بتونی ازشون پول در بیاری عزیزم
خودت رو دست کم نگیر، به خودت ایمان داشته باش
اگه خودت به خودت ایمان داشته باشی و قطعا توکل به خدا
بهترین ها برات پیش میاد

و من منتظر خوندن خبرهای خوب و شیرینتم

سلووم عزیزم!

از نظر جسمی رو مشکلی ندارم اگه سخت ترازاینم بودبلاخره عادت میکردم ولی اره از نظر روحی داغون بودم.

دیگه نمیرم .ولی دیگه ازمن گذشته که بگم میخوام برم دنبال علایقم شاید 3سال پیش میشد

ولی الان دیگه نمیتونم ,شرایط من با دخترای همسنم خیلی فرق میکنه!

ممنونم که همراهی!

رویا
شادی جان،رفتاره تو کاملا معقول و نرمال بوده.
اصلا چه معنایی داره یه همکار برگرده بگه ماساژت بدم؟و توقع داشته تو جواب مثبت بدی.
رفتاره صمیمی همراه با احترام باشه نه وقاحت و لاس زدن...
امیدوارم کار تو بیمارستان جور شه..
اگه نشد هم ازت میخوام این کارو رها کنی،چون واقعا این آقا واست مشکل ساز میشه و ممکنه واسه تلافی کارایی کنه که خدای نکرده واست گرون تموم شه...

سلووم عزیزم!

خوشحالم که اینو میگی! واقعا دی

گه داشتم فکر میکردم که ایراد از منه که این چیزارو بد میدونم!

دیگه اونجا نمیرم !خداروشکر بیمارستان هم داره جور میشه

من یک معشوقه هستم ...
شادی جونم چه دختره قوی هستی تو.....
نه عیب از تو نیست....اتفاقا کار تو درسته که رو نمیدی....منم باشم اصلا چندشم میشه...برمیگردم یه چیزی میگم به طرف
واقعا از ته دلم از خدا میخوام کار تو بیمارستان برات جور بشه و راحت بشی....
به نظر من اگرم کار بیمارستان نشد دیگه نرو اون کارخونه....حتما جای بهتری پیدا میشه که توش اینقدر معذب نباشی و اذیت نشی.

سلام عزیزم!ممنون!!

من اونجا نمیتونستم حرفی بزنم چون روز اول بود چیزی میگفتم میگفتن دختره روز اولشه ببین مشکلش چیه!

ایشالا که کار اونجا جور میشه !

اگه نشه هم هیچوقت دیگه همچین جایی نمیرم.

ra nafas

سلام عزیزم مزسی همراهمی

راجب نوشتت باید بگم تو نرمالی واقعا این بقیه ادمان که باید خودشونو درست کنن

اگه کار بیمارستان جورشه خیلی بهتره سنی نداری که توام اخه فعلا تا یه کار بهتر و اسون تر اینجا باش

سلام عزیزم ممنون!!!

خوش حالم که میگید نرمالم!من واقعا به خودم شک کرده بودم به اینکه وقتی هیچ کس

مشکلی نداره ومن مشکل دارم پس شاید این منم که نرمال نیستم!

الناز
نمیدونم چقد ب این کار تو کارخونا احتیاج داری ولی من نظرم اینه ک نری...ن تنها آقاابولفضل بلکا مردای دیگه اون کارخونه هم یه روزی اذیتت خواهتد کرد... تا بوده همین بوده ک مردا مزاحم خانما میشن.
ایشالا کار بیمارستان جور شه بری اونجا...ایشالا... هم سالمتره هم امن تر.

ببین عزیزم من 10 درصد نیاز مالی دارم اونم به خاطر اینکه ازخانواده م چیزی نگیرم ولی

خدا خودش میدونه که خانواده م هیچی واسم کم نمیذارن و به زور بهم پول میدن ولی100 در صد نیاز روحی دارم

من نمیتونم توخونه بشینم  الان حس میکنم اگه خونه بشینم بدتر اعصابم بهم میریزه .

ممنون از تو دوست خوبم!

His Love
وقتی عکسِ دستکش ـآ رُ دیدمـ خیلی دلمـ گرفت :(
امیدوارمـ کار تویِ بیمارستان حتماً جـــور شه و خیلی خوب باشه

در ضمن ... از نظرِ من اونی که کارِ درستُ انجامـ میده شمایی، نه اونا!
این چیزا عادی نیست ... اما سعی دارن عادی نشونش بدن!!!

ممنون دوست من!

من واقعا از کار زیاد یا سخت نمینالم اگه ادمای درستی اونجا بودن و کاره سخت ترم بود من انجام میدادم

شاید دوهفته واسم سخت بود ولی بلاخره عادت میکردم.

من ازاین ناراحتم که دوستای خودم منو مقصر میدونن اونا میگن من حساسم من دوست ندارم

الگی گیر بدم ولی این چیزا رو واقعا نمیتونم تحمل کنم.

 

RaCi naL
لذت بردم وقتـی جوابتو به کامنت ـا خوندم
روحیتو تحسین میکنم عزیزم ^-^
ایشالا بهترین ـا واست پیش بیاد همون که خودت میخوای ! :*

ممنون دوست من!

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان