اشتباهات بی پایان من

زندگی یه دختر مغرور

پسرعمو

سلووووم

اقا این چندروز پراز اتفاقای هیجان انگیز بود!!!!

 فردای اونروز که پست گذاشتم قرار بود مامان و بابا برن سرخاک پدر بزرگم شبشم که میخواستیم

بریم خونه ی خاله م!

صبح سونیا  گفت منم باهاتون میام خلاصه سونیا و مامان و بابا رفتن

اول رفته بودنیافت اباد سر خاک اقایی(بابای بابام که ما بهش میگفتیم اقایی)

بعداز اونورم رفته بودن بهشت زهرا سرخاک پسر عمه م و پسرعموم!

حالا این خدابیامرز پسرعموم داستان داره

داستانش اینه که عمو بزرگه ی من یه مرد  هوس بازه که اگه بگم با بیشتراز20 تا زن

رابطه داشته دروغ نگفتم

این عموم که ما کلا باهاشم رابطه نداریم جوونیاش ازدواج میکنه و بچه دارم میشه

سه تا پسر, وحید و شهرام و میلاد ویه دختر,شیرین

سر هوس بازیاش زنشو ول میکنه و میره مشهد یکی و صیغه میکنه زنشم با 4تا بچه

طلاق میگیره و میره دیگه خدانگذره از خانواده ی پدرم که هیچ حمایتی از زن و

بچه ی عموم نمیکنن و اونارو به امون خدا ول میکنن 

این قضیه که میگم واسه وقتیه که من 1ساله بودم.

خلاصه  که بیچاره زن عموم و بچه هاشم میرن سراغ زندگیشون مامانم میگه

زن عموم یه سانتی مانتاله باکلاس بوده که بدبخت وقتی طلاق میگیره و کسی حمایت نمیکنه

از خودشو بچه هاش تو خونه ی مردمم میره کار میکنه.

این عمومم همچنان به کثافت کاریاش ادامه میده .

دیگه بچه های عموم وقتی دیدن کسی حمایتشون نمیکنه کلا رابطه شونو قطع میکنن

با خانواده بابام تا اینکه چندسال پیش یکی به بابام زنگ زدذ که اسمش شهرام بود...

شهرام خدا بیامرز از بچگی قلبش مشکل داشت و یه بارم تو بچگی عمل کرده بود

خلاصه شهرام زنگ زد و با بابام ارتباط برقرار کرد و چندباری هم خونمون اومد یه پسر جوون

بود که عموم لیاقت نداشت این پسرارو داشته باشه

اخرین بار روز 29 دی سال 92 شب نامزدی من اومده بود خونمون دیگه بعداز اون خبری ازش

نشد ماهم درگیر مریضی باباشدیم وکلا ارتباط قطع شد هرسال عیدم خونمون میومد که دیدیم

پارسال نیومد....

نگو خدا بیامرز مهرماه سال93 فوت کرده بوده به خاطر قلبش..

ما یه سال بعدش فهمیدیم یعنی شهریور ماه گذشته فهمیدیم اونم بابا تازه باطری

گذاشته بود به بابا نگفتیم وکم کم بعداز یه ماه بهش گفتیم که اونم خیلی حالش بد

شد و فرداش رفت بهشت زهرا قبرش و پیدا کرد

دیگه از اتفاق جایی که علی رو دفن کردن با قبر شهرام کلا 200 متر فاصله داشت

باباهم هرچندوقت میرفت سرخاک علی و شهرام.

 اون یکی بچه های عمومم که اصلا تشنه ی خون خانواده ی پدرشونن که حقم دارن بدبختا

تو بچگی بی پناه شدن خانواده ی پدرشونم از کثافت کاریای پدرشون حمایت میکردن.

بابا هرچندوقت میرفت تا شاید بتونه اون یکی پسرای عمومو پیدا کنه من

همیشه بهش میگفتم نرو ببیننت پسراش به فحش میکشنت میگفت هرکاری بکنن حق دارن.

خلاصه که سه روز پیش که رفته بودن همه ی قبرا ی اطراف پر شده بود نمیتونستن

قبرعلی و شهرام و پیدا کنن واسه همین مامان میره یه سمت و بگرده سونیا و بابا هم

طرفای دیگه.مامان میگه دیدم یه پسره زل زد تو صورتم ازکنارم رد شد!

نگو میلاد بوده که مامان و بابا رو دیده و شناخته ولی میخواسته نیاد جلو و حرف بزنه

تااینکه میبینه مامانینیا خیلی دارن میگردن و پیدا نمیکنن میره پیش سونیا و میگه

دنبال قبر علی میگردی؟

سونیاهم میگه اره

میلادم میگه بیا نشونت بدم

فبرو نشون میده و به سونیا میگه تو دختر داییشی؟

سونیاهم میگه اره شمامنو ازکجا میشناسی؟

میلادم میگه من تورو نمیشناسم ابجیتو میشناسم!من پسرعموتم به بابات سلام برسون بعدشم

میره.

خب منو دیده بود بچگیا ولی سونیاهنوز به دنیا نیومده بود.

سونیاهمونلحظه زنگ میزنه به بابام میگه و بابامم میگه برو دنبالش نذار بره بعد

بابامو میبینه و با اکراه روبوسی میکنه و میشینن سرقبر شهرام و باهم حرف میزنن.

بازم به مرام اون که به بابام محل داد اصلا من جای اون بودم به خانواده پدرم اصلا محل نمیدادم.

خلاصه بابا همونجا بهش گفته بود ناهار بیا خونه ما واونم اومد!

تا بیان منم ناهارو حاضر کردم

وقتی اومد دیدم چه پسرعموی خوشتیپی داشتم وخبر نداشتم من!!!

نشست از بدبختیاشون گفت ازاینکه شهرام تو بغل این مرده بوده ازاینکه مادرش

توجوونیش میرفته خونه مردم کار میکرده...

اینارو باگریه میگفت شایانم باهاش گریه میکرد.

خلاصه ناهاروخوردن و چندساعتی هم موند و رفت.

وقتی باباش اینارو ول کرد میلاد 7سالش بود شهرام10 ساله بود وحیدم 12 ساله

میلاد میگفت وحید گفته اگه یه روز باباموسرقبرشهرام ببینم میکشمش..

هرچندباباشون اصلا واسش مهم نیس که بچه ش مرده که بخواد بره سرفبرش.

اینجوری شدکه ما بعداز 21سال پسرعمومونو دیدیم!!

واما ماجرای دوم!

بهنام معلوم نیست شماره جدیدمو ازکجا پیدا کرده..... 

shadi ..
معصوم
شادی سیزده بهت خوش گذشت؟

جای شما خالی!!!جایی نرفتیم ولی خودمون توخونه خوش گذروندیم!!

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان