اشتباهات بی پایان من

زندگی یه دختر مغرور

قیمه بادمجووون!

سلوووم

احساس سبکی میکنم ,حس میکنم الان اون باری که رو دوش من بود رو دوشه

بهنامه,خوشحالم که اونم قراره اندازه من زجر بکشه...

دیشب خونه رو به نام بهنام کردم وبدهیمونو گرفتم.

اول از اتفاق تو مهد بگم

یه هفته پیش مدیر مهد اومد گفت یه لنگه گوشواره م و یه جفت گوشواره بچه گونه واسه بچگیای

دخترم تو کیفم بوده و نمیدونم کجا انداختمش یه نگاه تومهد بنداز شاید پیداش کردی

منم اونروز کل مهد و جارو برقی کشیدم و همه جارو گشتم ولی پیداش نکردم

اینم بگم که جز من و مدیر مهد و بچه ها هیچکس وارد اتاقی که کیفش اونجا بوده

نمیشه یعنی اصلا والدین بچه ها اجازه ورود به کلاسارو بدون هماهنگی ندارن

دیگه حرفی نزد تا روز شنبه که  تو مهد بودم و مدیرمهد داشت دفتر حضور غیابو چک میکرد

تلفن مهد زنگ خورد گوشی رو جواب دادم یه اقای گفت از اداره اگاهی تماس میگیرم

مثل اینکه اونجا یه سرقتی شده!

قیافه منو اون لحظه تصور کنید@____@

گوشی رو دادم مدیرو متوجه شدم که خانم رفته اگاهی اعلام سرقت کرده

کیفشو داده انگشت نگاری و بدون اینکه من خبر داشته باشم قفلی رو که من هر روز

باز میکنمم واسه برداشتن نمونه اثر انگشتم برده اگاهی وباز دوباره اورده گذشته

سرجاش تا من متوجه نشم!

گوشی رو که قطع کرد گفتم دیگه پامو اینجا نمیذارم شروع کرد به قسم و ایه دادن که

شوهرم لج کرده گفته باید شکایت کنی تا معلوم شه کی دست به کیفت زده

وگرنه به جون بچه هام من به تو اعتماد دارم خلاصه باهاش بحث کردم و اونم اونقدر منو

قسم داد که یه وقت به خانواده ت نگی!

من تا رفتم خونه یه راست رفتیم مدرسه سونیا و بدرقه ش کردیم بعد که اومدیم خونه

قضیه رو به مامان و بابا گفتم بابا گفت دیگه نمیخواد بری بعدشم شماره مدیرو ازمن گرفت و

مامانم بهش زنگ زد و گفت از فردا شادی دیگه نمیاد اگه لازم باشه خودم میارمش

اگاهی !خانمه شروع کرد به معذرت خواهی  اصرار که من از شادی شکایت

نکردم من فقط اعلام سرقت کردم  به چی قسم که من اگه به شادی

اعتماد نداشتم کلید مهدو دستش نمیدادم دیگه کلی حرف زد و اخرشم

گفت اگه شادی نیاد خودم میام درخونتون میارمش شادی یکی از بهترین مربیای منه.

من تصمیم گرفتم دیگه نرم واسه همین فرداش که میشد یکشنبه نرفتم مهد

دروبازکنم و بچه ها اومده بودن و مونده بودن پشت در و به مدیر زنگ زده بودن

اونم گفته بود من یادم رفته بود مربیم قراربود امروز نیاد شما صبرکنید تا خودمو برسونم

خلاصه به مهد که رسیده بود دوباره زنگ زد خونمون ودوباره اصرار و معذرت خواهی

که شادی باید بیاد بعد گوشی رو خودم گرفتم واونقدر اصرار کرد که دیگه گفتم میام

ولی مامانمم باهام اومد تا وارد مهد شدم همه ی بچه ها اومدن بغلم کردن و

گفتن خااااااااااااااله چرا نیومدی؟؟؟؟؟

مدیر مهد اینقدر ازمامانم عذر خواهی کرد وگفت من اصلا منظورم این نبوده و شادی مثل

دخترمنه و ازاین حرفا دیگه!

درصورتی که واقعا اون اثرانگشت منم واسه ازمایش داده بود ولی گردن نگرفت که

اینکارو کرده!

حالا خدارو شکر که من حتی اتفاقی هم دستم به کیفش نخورده بود!

خلاصه با کلی منت موندم!

حالا بریم سراغ قضیه بهنام

فقط همینو بگم که پولو جور کرده بود و پیغام داد که جور کرده

چون گوشیم خاموشه نتونسته بود به خودم زنگ بزنه ,گوشی رو روشن کردم و

گفتم بنگاهی رو بفرسته در مغازمون من پولو میگیرم و امضا میکنم

همینکارم کرد و بنگاهیو پسر خاله خودشو فرستاد در مغازه و اونم اونجا قولنامه رو نوشت

و پولو دادن به بابام و منم امضا کردم.

تموم.

قصیه خونه هم به سر رسید....

سونیا هم امشب راه افتادن ما فکرمیکردیم فردا شب راه میوفتن که نگو امروز بوده!

طفلک کلی واسمون سوغاتی خریده!

فردا که بیاد اینقدر میزنمش تا دیگه هوس اردو رفتن نکنه!!!

امروزم که خواب مونده بودم من هرروز ساعت8 ونیم ازخونه میرم بیرون تا سروقت به مهد برسم

یهو چشم باز کردم دیدم ساعت8 و بیست دقیقه س

دیگه گوشیمو نگاه نکردم ببینم پیام دارم یانه مثل خنگولا تند تند لباس پوشیدم و

راه افتادم به سمت مهد ,اینقدرم بیرون سرد بود که نگو ونپرس

رو زمین یه لایه ضخیم یخ بسته بود!رسیدم تومهد گوشیرو دراوردم و دیدم مدیر

مهد پیام داده امروز مهد تعطیله!!!

ای حرص خوردما!دوباره برگشتم خونه!

امروز کلاس خیاطی نداشتم قرار بود ارزو و فاطی دوستای صمیمیم

بیان خونمون !که اومدن وکلی حرفیدیم و خوش گذروندیم! ارزو هم واسم یه شیشه

کوچیک شراب قرمز اورده بود!!!!!!!!!!!!!

شوهرش باغ انگور داره این شراب و از انگورای خودشون درست کرده بود!!!

دیگه قایمش کردم  بابا نبینه پوستمو بکنه!!!!

اهان راستی یه مدت بود تو فکر عمل بینی بودم

مامان که میگه پول خودته اگه اگه دوست داری عمل کن!حالا هنوز تصمیمم قطعی نشده

فعلا دارم روش فکر میکنم و میخوام بگردم یه دکتر خوب پیدا کنم 

شاید عمل کنم!

shadi ..
امیرحسین

ایشالله ک قسمت بشه بری

میخوای دماغ عملی بشید/؟؟؟؟؟؟ اشتباه میکنیاااا

خب من دماغم بی عیب نیست که الکی بخوام عمل کنم

خیلی بزرگم نیست ولی خب عمل کنم  به نظرم خیلی بهتر میشم  اونم هنوز قطعی نیست !!!!

سولماز
سلاااام شادی جونم، خوب کاری کردی خونه رو پس دادی ، ایشالا در عوضش خیر و برکت بیاد به زندگیت 

ممنون عزیزم

امیرحسین

چیز بدیه بیخیال بشین .

ی چیز جالب تو پستتون دیدم

چی؟؟؟

طاها میرویسی
عمل کن!

دنبال دکترخوبم

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان