سلوووووم


اینقدر بعد از اینکه از مهد میام خسته م که نمیتونم بیام پست بذارم,

از دیروز بگم که همه چی تو مهد خوب بود!!یکی از بچه ها تولدش بود وکیک گرفته بودن براش

تا تولدشو تو مهد با بچه ها بگیره!

خیییلی خوب بود!!من خودم تا حالا تو تولد بچه های تو این سن نبودم کلی بهم خوش گذشت!!

بعد از تولدم مدیر مهد جلسه داشت و مجبور شد بره,من موندم و بچه ها که بعد از خوردن

اون همه کیک و شکلات کنترل کردنشون خیییلی سخت شده بود!

بردمشون تو اتاق بازی تا سرشون گرم شه و زیاد شلوغ نکنن!اصن باورتون نمیشه وقتی

باهاشون صحبت میکنی که من امروز خسته شدم و کمتر شلوغ کنید تا منم

اذیت نشم چقدر مراعاتتو میکنن !!

خلاصه داشتن بازی میکردن منم داشتم اتاق اصلی رو مرتب میکردم یه لحظه پنجره رو

باز کردم تا هوا عوض شه و نهایتن 5 دقیقه باز بود بعد زود بستمش,حالا تو این

5دقیقه یه سوسک بزرگ اومده بود تو اتاق بازیشووون!!!!

یهو دیدم پسرا چه جیغ و دادی راه انداختن!!!

خودمم از سوسک خییلی میترسم اولش یه کم شوک شدم بعد گفتم اگه منم جیغ بزنم

بچه ها از ترس سکته میکنن!!! با استرس و ترس با جارو کشتمش!!!

تو این مدت دخترا خونسرد به بازیشون ادامه میدادن ولی پسرا از ترس کلی جیغ و داد کردن!!

والا پسرم پسرای قدیم!!!!!!

دیگه بعد ازاینکه بچه ها رفتن من رفتم  خط چشم بخرم که نداشت و یه خط چشم اکلیلی

بنفش خریدم!!!تا حالا ازاینا نداشتم!

ساعت3 هم کلاس  خیاطی داشتم, تولد ارزو هم بود از مغازه خودمون یه بلیز گپ از مامان

خریدم ,مدیونید فک کنید هنوز پولشو ندادما!!!

خلاصه بچه های خیاطی اومدن ارزو هم اومد کادوشو بهش دادم خییلی خوشش اومد,

شب قرار بود یه تولد خانوادگی بگیرن و رفته بود پارچه خریده بود و واسه خودش

یه کت دامن دوخته بود!!!خیییلی خوب شده !

وقتی تو دوره ی اموزشیتو میگذرونی یه ترس از برش داری که همیشه همراهته,

همش میترسی الگوتو اشتباه کشیده باشی یا پارچه رو خراب کنی!!

اونای که کلاس خیاطی میرن درک میکنن چی میگم!

ولی ارزو تونسته بود خودش یه کت دامن تقریبا خوب بدوزه! کلی ذوق کردم

شاگردم کارش اینقدر خوب شده!اورد تو کلاس نشونم دادو منم واسش جادگمه هاشو زدم,

میخواست واسه شب تو مهمونیش بپوشه!به قول خودش میخواست

چشم جاریشو دربیاره!

وسط کلاس بودیم که یکی دیگه از دوستام که تابستون باهم با اردو رفته بودیم

ورده بهم زنگ زد و گفت من دارم میام خونتون ,دیگه بچه های خیاطی که رفتن ارزو موند تا

فاطمه بیاد و ببینتش و بعدبره,فاطی که اومد یه ربعی ارزو موند و بعدشم رفت!

دیگه منو فاطی از یه سر محل شروع کردیم و پشت سر همه حرف زدیم!

کلی خوش گذشت!خداروشکر که فاطی خوشبخت شد! از زندگیش راضیه

خداروشکر!!

فاطی کلاس ارایشگری میره و 5تا مدرکشو گرفته و واسه ششمی هم چندروز دیگه

امتحان میده و بعدش میخواد دوره کاشت ناخن و شرکت کنه که تهدیدش کردم

واسه مدل منو نبره میرم در خونه ش داد و بیدا میکنم!

باهم قرار گذاشتیم که که امروز بیاد بامن مهد و کمک کنه! حالا تو این هیر و ویر

من  امروز خواب موندم! کلا 10 دقیقه راهه از مهد تاخونمون ولی من باید یه ربع به نه

در مهد و بازکرده باشم ,واسه همین هر روز هشت ونیم ازخونه میرم بیرون!

امروز چشم باز کردم دیدم ساعت8 ونیمه!

زود حاضرشدم وبااعصاب داغون دارم با عجله میرم سمت مهد اونوقت

یه پسره افتاده دنبالم !

یعنی اونقدر دیرم شده بود که حتی وقت نداشتم برگردم جوابشو بدم!!خدابهش رحم کرد

دیرم شده بود وگرنه جنازه شو مینداختم!

وقتی رسیدم کسی نیومده بود هنوز خداروشکر!ده دقیقه بعد ازمنم

فاطی اومد,یعنی واقعا امروز خییییلی بهم کمک کرد! تونستم چندتا کارعقب مونده روهم انجام بدم!

دیگه اخراش خییلی خوشش اومده بود ازمهد ,همش میگفت خوش به حالت هر روز اینجایی!

بعدازمهدم باهم رفتیم من یه خط چشم و یه رژ خوشرنگ خریدم و رفتد خونه ش

منم اومدم خونه و ساعت 3 خوابیدم تا7!!!!

هنوزم خسته م!