اقا سلام

من باز این بیماریم عود کرده که

میدونم فردا سرکارم و فقط قراره 4 ساعت بخوابم و خیییلی اذیت شم

باز ساعت 3 نصفه شبه و به زور خودمو بیدار نگه داشتم که بیشتر شکنجه شم!

اقا بخشم سرکار عوض شده

رفتم بخش بزرگسالان یعنی معلولای جسمی و ذهنی با سنای بالا

از متولد 40 تا 69

درصد معلولیت ذهنیشونم کمتر از بخش قبلیه یعنی 80 درصدشون حرف میزنن و خواسته هاشونو میگن

نو بخش جدید 9تا بچه دارم که هم هیکلاشون هم سنشون دوبرابر خودمه بعد بامزه

اینه که حرف میزنن و بهم میگن مامان!

مثلا معصومه متولد50 بهم میگه مامان جون واسم چای میاری؟؟

خیلی بامزه س که من مامان بچه های بزرگم!

کارم راستش سخت تر شده بچه ها سنگینن سخته بلند کردنشون

کمرم از شیفت قبل خیلی درد میکنه ولی خب با انرژِی مثبت رفتم و الکی غر نمیزنم!

شایان همونجوریه و داره قرصاشو میخوره روحیه ش ضعیف تر وخیلی پرخاشگر تر شده

خیلی داریم زور میزنیم که خودمونو خوب جلوه بدیم تا بدتر نشه

منم هستم دیگه یه خورده فکرم درگیره!

یه چیزی هس که من تاحالا درموردش چیزی ننوشتم:)

یکی 6 ماهه تو زندگیم هس که ادم بدی نیس مافقط باهم دوستیم

اون ازمن خیلی بهتره اصن به نظرم خیلی خنگوله که بامن دوسته!

هم شرایط شغلیش هم شرایط خانوادگی و اجتماعیش خیلی ازمن بهتره

شیرازیه و تو یکی از بیمارستانای تهران کمک جراح پیوند کبده

خانوادش شیرازن و با پسر عموش تو مارلیک یه خونه گرفتن که اونم ابان تصمیم داره بیاد شهریار

یا اندیشه تنها خونه بگیره که به من نزدیک تر باشه

اسمش عارف!من تو ذهنم اسمشو گذاشتم اقای سبز!

تازه نمیدونید که من تو ذهنم خودم نارنجیم!!!!

اره این اقای سبز پسر خوبیه درکم میکنه و باهاش حالم خوبه

ولییییی

اقای سبز عشق خارجه و دوست داره خارج از ایران زندگی کنه

حتی پیارسال میره ترکیه و یه سالم میمونه و دنبال کاراش میره که اقامت امریکا بگیره

که نمیتونه و برمیگرده...

الان میگه نه دیگه فکر خارج رفتن تو سرم نیس ولی میبینم که چه جوری با اشتیاق از

زندگی اونایی که میشناستشون و رفتن امریکا صحبت میکنه :(

ما فقط دوستیم ولی خب همش ناراحتم نکنه من یه وقت دوسش داشته باشم بعد

اون دوباره بیوفته دنبال کارای اقامت گرفتن

الانم که قراره شنبه واسه گذروندن یه دوره 45 روزه 

درمورد پیوند کبد با جراحای اون بیمارستانی که توش کار میکنه  و رییس دانشگاه علوم پزشکی برن

المان :(

خیییییلی ناراحتم

ویزاشون 4 ماهه س ولی 45 روز بیشتر هتل نگرفتن وقراره زود برگردن

ولی خب همش فکرم درگیره که نکنه بره و باز فکر رفتن واسه همیشه بیوفته توسرش...

امروز رفتم خونه ش کلی اول غر زدم و هی خندید و هی خندید

همش میگفت بابا 45 روزه فقط زود برمیگردم منم میگفتم نمیخواد اصن برگردی  پسره ی عشق خارج....

اصن انگار خدا نمیخواد یه ادم عادی بزاره سر راه من

میگه فقط  ادمای دیوونه رو دوست داشته باش و هی غصه بخور و هی اذیت شو :(