سلام

اقا من اومدم با حال خوب

نوشتم که شایان اسکن داره تا معلوم شه که تو لگنش هم چیزی هست

یانه

ومن همین جا از خدا میخوام هیچ خواهری اون شبی که من گذروندم و نگذرونه

شایان ساعت 2 شب اسکن داشت منم سرکار بودم اسکنش تا 4 طول کشید

فقط خدا میدونه من چه چوری اونشب رو گذروندم

فقط باخدا حرف میردم و اشک میریختم

چشمامو بستم و خدارو به بچه های معلول اتاقم قسم دادم که تو لگن شایان غده ای نباشه

ساعت 5 صبح جواب اسکن رو گرفتن و گفتن بله یه چیزی تو لگن دیده میشه ..

دیگه نمیتونستم جلو اشکامو بگیرم

ماسکمو زده بودم نمیخواستم اول صبح حال همکارامم بد کنم

پوشک بچه هامو عوض میکردم اشک میریختم و به خدا غر میزدم

که تو حتی واست این بچه هاکه  اینجوری رو تخت افریدی هم اهمیت ندارن

من تورو به جون اینا قسم داده بودم

فقط تو ذهنم این بود که شایان میره منم نمیتونم بدون شایان زندگی کنم

منم باهاش میرم...

رسیدم خونه ساعت 9وربع بود زنگ زدم به مامان حال مامانم بدتر ازمن بود گفت شایان تو ماشین خوابه

ماهم بردیم جواب اسکن و ترجمه کنن تا دکترش ساعت 11 میاد ببینه

ساعت 11 مامانم زنگ زد خیلی خوشحال بود

گفت تو ترجمه اسکن نوشته که چیزی تو لگن نیس اون چیزی هم که دیده شده

یه سلول بیماره که ید جذب کرده...

فقط گفتم خدایا شکرت...

فقط اشک ریختم..

الانم که دارم مینویسم باز اشکام داره میاد پایین

شماها نمیدونید من چه حالی داشتم...

دکترش گفته که تو گردنش باز غده هست که باید عمل شه عملش هم خطرناکه

ولی سرطان به استخوان نزده که اگه خدایی نکرده به استخوان میزد دیگه همه چیز

تموم بود...

به شایان کارت بستری دادن و منتظرن که تخت خالی شه بهمون زنگ بزنن

شایان بره واسه عمل

واسه داداشم دعا کنید دعا کنید عملش خوب باشه

دعا کنید هیچ داداشی مریض نشه هیج خواهری اب شدن برادرشو نبینه.