سلووم

یه دونه ازاین سلوم بیحالا!

تعطیلات تموم شد و ما  استرسمون بیشتر شده

خدامیدونه چقدر دلم میخواست این تعطیلات از همیشه طولانی تر باشه

میترسم از ورزی که احضاریه دادگاه بیاد...

تو تعطیلات هیچ جا نرفتیم خب ماشین که نداشتیم بعدشم بابا از نظر روحی

خیلی بهم ریخته س

چندروز از عید و که گیر داده بود به ماها با همه قهر بود

من و سونیا سه دفعه رفتیم شهریار

خوب شهریار جای زیادی واسه تفریح نداره ولی خب سونیا گناه داشت

الان نوجوونه دلش بیرون رفتن و تفریح میخواد اونوقت ما همش تو

گرفتاری داریم دست و پا میزنیم

خلاصه سه بار رفتیم بردمش هرجا که دلش خواست گشتیم و ناهارم

بیرون خوردیم وکلی هم عکس انداختیم و ساعت 7ونیمم برمیگشتیم خونه

یه بارم با مامانم رفتیم شهریار خرید داشتیم

چون پاش درد میکنه همیشه وقتی خریداش سنگینه من و به عنوان بار بر با خودش

میبره!😁😁😁

سونیا یه مانتو دیده بود که رفت اونو واسش خرید واسه منم یه

نیم ست استیل خیییییییلی خییییلی خوشگل خرید!

یعنی عاشقشما!کلیک

من خودم که پولم رو به اتمامه و به دوران بی پولی خیلی خیلی خیلی نزدیک شدم

ولی خب مامان از همون موقع که کیفشو دزدیدن کیف پول نداشت

ده بار رفتیم براش بخرم خوشش نیومد و نخرید

دیگه اونروز واسش یه کیف پول خریدم

الانم یه میلی متر مونده برم زیر خط فقر!

قبل ازاین اتفاق قرار بود منو مامان بعداز عید مغازه هامونو یکی کنیم و کارمونو

توسعه بدیم ولی الان شرایط خیلی فرق کرده

من اون کاری که با بدبختی گرفته بودمو از دست دادم

دقیقا شب عید روزایی که باید کلی کار تحویل میدادم اون اتفاق افتاد و من

مجبور شدم کارارو تحویل بدم و دیگه کار نیارم

وصدالبته که اونا دیگه هرگز بهم کار نخواهند داد!

هنوز تصمیمون سرجاشه مغازه هارو یکی میکنیم و یه جای بزرگتر میگیریم

ولی من باید برم سرکار

همه ی عمرم رفت پی مشکلات خانواده م هیچوقت نتونستم دنبال علاقه م

برم

خیاطی واسه من فقط شغل نیس یه عشقه

نمیدونم میتونید درک کنید یانه ولی من حتی با دیدن عکس نخ و سوزن

حس خوبی بهم دست میده

خیلی تحت فشارم مامان منو تحت فشار گذاشته,

تقصیرکار نیستا علنی هم چیزی بهم نمیگه ولی غیر مستقیم تحت فشارم

من الان حتی نمیتونم بگم کاش بمیرم و راحت شم

من الان باید به خانواده م کمک کنم....

حیف...

کلی ارزو داشتم,دلم میخواست مغازمو بزرگتر کنم و توهمین کار بمونم....

نمیدونم مسوول این همه ارزوی بر باد رفته ی من کیه؟

مثلا اگه الان بگم نه من میخوام بمونم مغازه خودم کار کنم میشم دختر بد خانواده

که به خانواده ش وقتی که باید کمک میکرد نکرد

اگه مغازمو جمع کنم و برم سرکار انگار همه ی ارزو هامو گذاشتم تو یه کیسه و

روشم کلی سنگ ریختم و بعدم انداختمشون توچاه!

داستان من اینه!

صدالبته که من راه دومو انتخاب میکنم همیشه همین کارو کردم

همیشه پا گذاشتم رو خواسته هام هیچوقت تو بچگی مثل بچه های دیگه

واسه اینکه چیزی برام بخرن گریه نکردم وقتی میخواستن بخرن

هم هیچوقت اون چیزی که دوست داشتم و نمیخواستم همیشه طبق

وضعیت خانواده م جلو رفتم,

من اینجوری زندگی کردم حداقلش از خدا میخواستم یه کم شرایطم بهتر شه

همیشه اون من نباشم که حسرت خیلی چیزا تو دلشه

که تو 23 سالگی با دیدن دفتر نقاشی فیلی به اه بلند بکشه

چون دوم دبستان ازاون دفتر نقاشی میخواسته ولی هیچوقت نگفته...

بگذریم,گفتن این حرفا فقط حال خودمو خراب میکنه.

از هشتم عید شبا تا صبح بیدارم  فکرم خیلی مشغوله

دوباره سر وکله بهنام پیدا شده...

بهم پیام داد جوابشو ندادم

بهم گفت بیا باهم دوست باشیم قسمت نبود باهم بمونیم ولی

بیا باهم دوست باشیم من میخوام همه ی اون کارایی که میخواستی بکنم و

نکردم و واست انجام بدم!

میخوام جبران کنم!

میخواد فقط عذاب وجدانش کم شه....

ازش متنفرم,ازته دل ازش متنفرم .

نگید چرا باز اون خط روشنه من الان چندماهه ازاون خط واسه کارم استفاده میکنم

همه ی کسایی که باهاشون کار کردم اقا بودن

بعداز دفعه ی اخر که یکی از همون اقایون بعداز تموم شدن همکاریمون مزاحمم

میشد اون خطو انداختم و گذاشتمش واسه کارم.

شب اولی که بهنام پیام داد خیلی گریه کردم

نه به خاطر اون,اون واسم ارزش نداره

به خاطر خودم به خاطر زندگیم که ازهم پاچید!

همون شب وسط گریه خوابم برد ,خواب دیدم تو اتاقم دقیقا همون

جای همیشگیم خوابیدم یهو بهنام اون تو اتاقم

صورتشو نمیدیدم هیکلشم هیکل بهنام نبود  مرتضی بود ولی بهش میگفتم بهنام

اومد خودشو انداخت روم

خیلی سنگین بود ,کتفشو جوری گذاشته بود که دقیقا زیر گردنم بود

داشتم خفه میشدم

هرچقدر جیغ زدم از روم بلند نشد.....

ازاون شب به بعد دیگه شبا نمیخوابم ,بیدار میمونم تا ساعت 5 بعدمیخوابم

تا 10

نمیخوام چشمامو ببندم و باز اون بیاد جلو چشمم.

پریروز که خیلی بارون میومد با مامانم رفتیم کاریابی اونجا ثبت نام کردم

عضو کانالشونم شدم ایشالا بتونم زودتر کار پیداکنم.

دیروزم یکی از دوستام که تو سفر شلمچه ی پارسال باهم اشنا شدیم

بهم پیام داد گفت مادر یکی دیگه از بچه های شلمچه فوت کرده امروز

سومشه همه دوستا میخواییم بریم توهم میای؟

گفتم اره ,دیگه دیروز همگی رفتیم ختم,خدا رحمت کنه مادرشو

خیلی دلم واسه دوستم سوخت ,

خدا سایه ی هیچ مادریو از سر بچه  هاش کم نکنه.

امروزم مامان ,بابا رو برد بیمارستان قلب چندتا ازمایش بده ببینن چرا

اینقدر حالش بده ,از صبح رفتن ساعت 9 شب اومدن کلی ازمایش دادن

حالا چندروز دیگه باید برن پیش دکترش

یکی از دوستامم که میدونه دنبال کارم بهم پیام داد گفت یه جا اگهی زدن

بسته بندی مواد غذایی بیا بریم ببینیم چه جوریه گفتم فردا

میام بریم,ادرسی که داد دقیقا تو همون کوچه ایه که کارگاه اقای صفری بود

و من پارسال اونجا کار میکردم

حالا فردا میرم ببینم کارش چیه ,ایشالا که خوب باشه!

واسم دعا کنید!


 بعدا نوشت:چقدر یه ادم میتونه احمق باشه واقعا!

طرف اومده شمارشو واسم گذاشته میگه تو پست قبلت گفتی میخوام

با یکی دوست شم ,lمیخواستم ببینم افتخارمیدی باهم اشنا شیم؟

اخه نادون تو خودت عقل نداری؟طرف و ندیده و نشناخته بهش پیشنهاد

دوستی میدی؟

من نوشتم میخوام بایه ادم جدید اشنا شم منظورم این بود که

اینقدر بدبین نباشم و هرکی که اومد سمتم و نزارم روحساب اینکه

همه مثل بهنامن!منظورم دوستی با هرزه های اینترنتی نبود!