سلووم

بلاخره اومدم که همه چیزو تعریف کنم

از دی تا امروز روزای سختی رو گذروندیم

ما 30 میلیون بدهی داشتیم که باید تااخر بهمن تسویه میکردیم

واقعا روزای سخت و وحشتناکی بود

مامان نزدیک بود سکته کنه

بابا که هیچی کلا انگار مسوول حل همه مشکلات مامانه بابا فقط ادعاس

با قرض و بدبختی و بیچارگی این پول جور شد البته 18 میلیون جور شد

که دادیم 10 میلیونم یه وام داریم که کاراش حل شده تا اخر هفته دیگه میریزن به

حساب این وسط 2میلیون کم داریم که فعلا هیچ فکری به حالش نکردیم تا اخر بهمنم

باید این پول و بدیم

اوووف که خدا قرض و بی پولی رو سر هیچ کسی نیاره

این روزا خیلی روزای بد و تلخی بودن

همه این مشکلا تا مرداد ماه حل میشن ما مرداد ماه یه قرعه کشی 40 میلیونی

داریم که به ناممون دراومده برج 5این قرضارو تسویه میکینم

شایانم که فقط یه کلمه بگم خاک برسرش

مایه ننگ و خجالته فقط

منم این چندوقت خیلی سرم شلوغ بود همش کار و کار و کار

صاحبکارم دوست مامانم و همسایمونه این خانمه حرف پشتش زیاده ولی خب

من چاره ای نداشتم مجبور بودم باهاش کار کنم چون میدونست من خانواده م

پشتمن و همسایه هم هستیم تاحالا نتونسته بود پول منو بخوره وگرنه روز نیس که

با چرخکاراش دعوا نکنه و پولشونو بالا نکشه

دوماه پیش اومد گفت خواهرم دنبال خونه میگرده شما طبقه پایینتون رو اجاره بدید

به خواهرمن که ماهم دادیم  خواهرشم یه خانم بود که از همسرش جدا شده بود و

از صبح تا شب سرکار بود بچه هاشم خونه میموندن ادم خوبی بود و هیچ اذیت و مزاحمتی

هم واسه ما نداشت تااینکه چندوقت پیش صاحبکارمن با خواهرش دعواش

شد و اومد پیش مامان من گفت باید خواهر منو از خونه تون بیرون کنید :/

ماهم گفتیم حکیمه خانم گناه داره خواهرته بیچاره رو شب عید ی

اذیت نکن بعدشم اون قرارداد یه ساله داره مگه شهرهرته که بندازیمش بیرون

اقا این شد که حکیمه خانم که صاحبکارمنم بود شد دشمن خونی ما!!!!

خیلی عصبیه و اصلا ابرو و این دستانا سرش نمیشه تاحالابا خیلیا دعوا کرده و

با بی حیا بازی و دادو بیداد حقشونو خورده ماهم حالا جزو بی ازارتریناییم تومحل

و همه مارو میشناسن ولی خب دیگه گاگول نیستیم بزاریم واسمون داد و بیدادکنن

اونم الکی و سر یه چیز مسخره!

منم حالا از همه جا بی خبر کارامو دارم میدوزم و مثلا خوشحالم که قراره پولمو ازش

بگیرم حداقل یه قسط و بدم و کمکی کرده باشم تااینکه این بحث خونه

پریروز شدت گرفت و این خانمه اومد گفت من خودم خواهرمو معرفی کردم الانم

میگم باید بندازینش بیرون!

خواهره هم بیچاره میگه بابا دست از سرمن بردار بزار زندگیمو بکنم

ماهم موندیم این وسط!

مامانم با خواهره صحبت کرد و گفت من نمیگم برو ولی اگه میخوای پولتو بدم  بگرد دنبال

خونه خواهرت اینجوری اذیتت نکنه بیچاره مستاجره گریه کرد و گفت

توروخدا من نمیتونم الان بلندشم و اصلا خونه من ربطی به خواهرم نداره!

بابامم گفت باشه ما حرفی نداریم تا قراردادت تموم شه بمون!

اقا داشتم میگفتم این بحث دیروز شدت گرفت و منم کارام تموم شده بود بابام

گفت کارارو بیار خونه ما پولتو بگیریم بعد کارارو میدیم بهش

دیروز یه دعوایی شدا!

ادم یعنی اینقدر غیر منطقی؟؟

میگفت شما بین منو خواهرم قرار گرفتید من میخوام اون بیاد پیش من زندگی

کنه شما نمیزارید!

خلاصه که ما گفتم کاری به کار کسی نداریم ولی تا زمانی که کاری بهمون

نداشته باشن خلاصه که دیروز دعوا شد مستاجره هم همینجوری گریه میکرد میگفت

دست از سرم بردار !

حکیمه خانمم تاحالا باهمین داد و بیداد و لات بازی با خیلیا جنگیده بودولی خب

دیروز حوری حالش گرفته شد

که تااخر عمرش فراموشش نمیشه!

اخرشم شوهرش اومد مغازه ما پول منو اورد و کارارو گرفت و گفت این خانم من عصبیه

همه فامیل و اینجوری فراری داده اصلا قضیه خواهرش به این ربطی نداره

کلی هم عذر خواهی کرد و رفت!

اینجوری شد که من کارارو دادم و پولمو گرفتم

امروزم رفتم یه جا دیگه نمونه دوختم که تیراژ بالا میخواستن و منم اون تیرازی

که اونا میخواستن نمیتونستم حالا فردا باز میرم یه جا دیگه

از پست قبلی تاالانم خیل چیزا عوض شده اونموقع فکر میکردم دارم کسی و

از دست میدم که عاشقمه ولی الان یه جور دیگه فکرمیکنم

فاطمه چندروز پیش بدون اجازه من عکسی که تو اینستا گرام گذاشته بودم و شوهرشم

منو فالو کرده رو فرستاده بودن به دوست شوهرش که دنبال یه دختر واسه

ازدواجه

ازاین کار متنفرم

اینکه کسی منو به یکی معرفی کنه بدم میاد

بهم زنگ زد و گفت که عکسمو فرستاده و پسره هم خواسته منو ببینه

فاطمه بارداره نخواستم ناراحتش کنم و باهاش دعواکنم و بگم به چه حقی

عکس منو واسش فرستادی ؟

بگم اگه ببینمت حسابتو میرسم

فقط گفتم فاطی چرا به من نگفتی ؟من فعلا قصد ازدواج ندارم اصلا

میگفت نه بیا برو ببینش فرزاد {شوهرش} نمیدونه تو خبر نداشتی و بفهمه بامن

دعوا میکنه و ازاینجور حرفا...

میگفت بیا ببینش بعد بگو نه یا هرچی ولی فقط بیا

با یه حس عذاب وجدان وحشتناک گفتم باشه

چقدر احمق بودم که فکر میکردم دارم به مرتضی خیانت میکنم

مرتضی عاشقمه!

اون بفهمه قلبش میشکنه!

با پسره شب قبل صحبت کردم و فرداش رفتم ببینمش

محترم بود ولی مذهبی بود خیلی

هچ وجه مشترکی نداشتیم

اومدم خونه  به فاطی  زنگ زدم وکل قرار و واسش تعریف کردم و بعدم گفتم

دیگه منو به کسی معرفی نکن

فرداش خیلی حالم گرفته بود گفتم با مامان راجع به مرتضی حرف بزنم و ببینم چی میگه

ببینم اگه واقعا سفت و سخته به مرتضی بگم و همه چیز و تموم کنم...

گفت نه

هیچوقت

خیلی تلخ و غم انگیز به مرتض گفتم و قرارشد دیگه همه چیز تموم شه دوروز خیلی سخت

رو گذروندم

عاشقش نیستم ولی دوسش داشتم خیلی گریه کردم

خیلی

بهم پیام داد باز طاقت نیاوردم و باز بامامان حرف زدم و گفتم یه فرصت بده

گفت ببین من همه چیز واسم روشنه میدونم به درد نمیخوره میدونمم تو اگه بگی

بیا اون هیچوقت نمیاد!

گفتم نه میاد اون دوستم داره!

میدونید من عاشقش نیستم فقط میخواستم سعیمو کرده باشم

فقط میخواستم تا اخر عمرم حسرت اینو نخورم که کسی که دوسم داشت

رو از دست دادم

 دیروزبهش گفتم مادرت و بفرس بیاد صحبت کنه

گفت باشه!

دیشب   دیدم مدلش عوض شد میگفت تو حیفی

من الان وضع مالیم بده نمیتونم عروسی بگیرم میام ولی باید دوسال

واسم صبرکنی!

گفتم واسه همیشه برو گمشو!

میدونید الان خوشحالم حالم خوبه که حداقل من بهش یه فرصت دادم و

اخرش پیش دل خودم ادم بده نشدم!

اونم یهو چشمام و باز کرد و باعث شد حرفای هیچکس و دیگه باور نکنم!

خلاصه اینم از قصه ی عشق 9 ساله ی من!

روزاییه سختیه داغونم !

زندگی به سختی میگذره و مشکل مالیمون خیلی شدیده اینقدر شدید 

که اگه یه روز کار نکنیم همه چی بهم میریزه

ما تاحالا تو این وضعیت نبودیم خدا خودش باید کمک کنه تا این چندماه رو بگذرونیم

دلم یه زندگی اروم میخواد

ازاون زندگیا که اثاث خونشون قدیمیه ولی دلشون خوشه

ازاون خونه ها که کابینتش ام دی اف نیس ولی گرمه

ازاونا که از اومدن مهمون سرزده ناراحت نمیشن و حتی اگه چیزی واسه

پذیرایی نداشته باشن بازم با یه چای کنارهم میشینن و بعدش

پشت هم حرف نمیزنن و چون غذا یه مدل و ساده بود بهم نمیخندن

چندوقت پیش رفته بودم تو یکی از این خونه ها اتفاقی مجبور شدم برم

ساده بودن قدیمی بودن لباساشون پراز زرق و برق نبود ولی گرم بودن

اونجا خیلی حسودیم شد

حسودیم شد به این همه سادگی به خوشبختیشون به خنده هاشون...

هییی دیگه چی بگم ؟

کلا هیچی خوب نیس

خودمم 5 کیلو کم کردم ولی الان یه هفته س باز رژیمو شکستم

نمیدونم چرا ولی وقتی عصبی و بهم ریخته م پناه میبرم به خوردن اونم

چیزای شیرین

اصلا دست خودم نیس

یادمه ماه محرم فردای دعوای اخرم با شایان رفتم شهریار

بی هدف تو خیابون راه افتادم حقوقمم تازه گرفته بودم

300تومن ازحقوقمو فقط ات و اشغال خریدم سبدای پلاستیکی که اصلا به

دردم نمیخوردن

سردم بود رفتم تو حیاط امامزده اسماعیل و یه پیتزا سفارش دادم

تو شرایط عادی یه پیتزامنو سیر میکنه ولی اونروز رفتم یه پیراشکی و

  یه سمبوسه و یه پیتزا خریدم و نشستم تو اون سرما خوردم

چیزی از طعمشون نمیفهمیدم فقط میخوردم

کلا اینجوریه دیگه من ازاونام که تو غصه هام چاقم میشم!

تو دوران نامزدی من خیییلی چاق شده بودم بعداز نامزدیم بهترشدم!

ببخشید اینقدر درهم نوشتم فقط خواستم یه خبری از خودم

بدم و اون دوست مهربونا که نگران شده بودن رو از نگرانی در بیارم

به وب همه سرمیزنم با گوشیم  ازحال همه خبردارم ولی حال پست گذاشتن ندارم

خلاصه ببخشید کم رنگم