فردا تا سوعا س و من اصلا نفهمیدم از تاسوعای پارسال تا امسال

چه جوری گذشت,همه چی رو دور تند تموم شد,

بهنامم کلا تموم شد!

فکرشم نمیکردم!

جمعه فاطی,همون همکارم از صبح اومد مغازه م رفتیم باهم شهریار 

کفش بخریم بعدشم رفتیم امامزاده اسماعیل و پیتزا خوردیم

یه دستبندم واسه فاطی خریدم,فاطی تنها کسیه که میتونم ۱۰۰درصد جلوش خودم باشم,

رفتنی خونه شم گریه کرد باز!

داشتیم از شهریار یرمیگشتیم مرتضی رو دیدیم به فاطی نشونش

دادم فاطی میگفت چال لپش  خیلی بامزه س!

مرتضی همرن شب دوباره بهم زنگ زد منم خیلی ناراحت و داغون

بودم جوابشو دادم ,تورو خدا شماها دیگه سرزنشم نکنید

من به اندازه کافی از دوستام  متلک شنیدم...

فرداشبش رفته بودیم هییت یکی ز  دوستامو

دیدم برگشته بهم میگه 

میدونی یاد چی افتادم؟  

میگم چی؟

میگه  پیارسال با نامزدت بودی الان

تنها! 

گفتم خب که چی؟

میگه همینجوری یهو یادم افتاد!

میگم برو بمیر با اون یادت....

  ارزو هم دیروز اومده بود ک مغازه م بعداز دوماه!

اونم خوبه همه چیز خدارو شکر واسش روبراهه


راستی اون یکی فاطی ,همکلاسیم ,بارداره!!

دیروز فهمیده بود  و بهم خبر داد 

خیییلی واسش خوشحال شدم!

همیشه میگفتم اگه  بچه دار شدی و بچه ت دختر بود باید اسمشو 

بزاری قیز بس!اگه پس بود بیوگ ااقا!

کارامم همچنان ادامه داره ,یه کم فشار زیاد شده و به اون راحتی

که فکر میکردمم نیس,