اقا سلووووم

وااای که چقدر دلم واسه اینجا و دوستای خوبم تنگ شده بود!

ببخشید که این مدت نبودم

نه از نظر جسمی حالم خوب بود نه روحی

از سرکارم که میومدم خونه فقط میخوابیدم, زیر چشمام شدید گود افتاده

اونقدر که بابا همش میگه اگه مریضی ببریمت دکتر.

بعداز پست اخرم کلی حرص خوردم ولی خب حرفی نزدم خب باخودم  گفتم حتما

خیلی لازم داشته وگرنه مامان ادمی نیست که بخواد ازم سواستفاده کنه.

واقعاهم همینطوره بعدش فهمیدم خیلی لازم داشته وچقدر خوشحال شدم که اون لحظه

که فهمیدم چیزی واسم نمونده حرفی نزدم و ناراحتش نکردم.

فک کنم دو سه روز بعدش تعطیلات عید فطر بود که مامان و بابا رفته بودن بیرون خرید

که مامان تبلیغ فروش اقساطی خط 912 رو دیده بود و اومد خونه به من

گفت که اونروز حقوقتو گرفتی من پول لازم داشتم ولی الان پولتو دارم بهت بدم

بیا برو یه خط 912 بخر 110 تومن اولش باید بدی بقیه شم

ماهی 3500 میاد رو قبضت که منم فرداش رفتم خط خریدم!

کلی خوشحالیدم وقتی که خطم فعال شد!

الان بهنام دیگه شمارمو نداره!

تواین مدت که نبودم یه بار دیگه هم تبریز رفتیم این بارم به زور مرخصی گرفتم

کلی خوش گذشت و این بارم کلی عکس گرفتم!

دیگه اینکه سرکار همه چی بهم ریخته بود دونفر هستن که از قدیمیای اونجان

وانگار یه جورایی رو سر پرست حس مالکیت دارن!!!!خخخخ!!!

واگه ببینن سرپرست با یکی میگه و میخنده یاحس کنن یه درصد هواشو داره

باهاش بد میشن و سعی میکنن زیرابشو بزنن!

و این اتفاق واسه من و دونفردیگه افتاده بود ومن علنا میدیدم که چه جوری

دارن سعی میکنن کارای منو خراب کنن!!1درصورتی که رودر رو خیلیم رفتارشون باهام

خوب بود!

من به خاطر این اتفاقا میخواستم ازاونجا برم یه کارم پیدا کردم که شرایطش

خوب بود و رفتم نمونه هم دوختم و شمارمم گرفتن وقرار بود از سرماه برم!

که اقای ص فهمید و گفت نمیذارم بری!

و یه جلسه واسه همه چرخکارا گذاشت و گفت حق ندارید پشت کسی حرف بزنید

یا سعی کنید کاراشو خراب کنید!واگه همچین موردی رو ببینم حتما و بلافاصله

اخراجش میکنم و واسم فرقی نداره از قدیمیا باشه یا چرخکارای جدید!

الان فشارا از طرف اون دونفر کمتر شده ولی همچنان ادامه داره!

اون حس کوچولو هم که یادتونه؟؟؟؟؟

کلا از بین رفت!!!!

وقتی فهمیدم طرف فقط 2 سال ازم بزرگتره!!!!

2 سال خیییلی کمه من طرف مقابلم کمه کم باید 6 سال ازم بزرگتر باشه!!

وحالا حس میکنم اون یه کوچولوسعی داره به من نزدیک شه!!!!

مورد اخرم اگه بگم میدونم خیییلیا دعوام میکنن یا میگن خیلی ادم بدی هستی!

مرتضی که دیده بود اکانت تلگراممو پاک کردم  تو بیتالک بهم پیام داد و گفت

چرا تلگرامتو پاک کردی  منم گفتم خطمو عوض کردم وخیلی اصرار کرد که

شماره جدیدو بهش بدم که گفتم نه.

گفت بهت زنگ نمیزنم ولی شماره جدیدتو بهم بده,نمیخوام دوباره گمت کنم!

ای دی تلگرام جدیدمو بهش دادم یه هفته بود باهم حرف میزدیم واسم یه  کادو

خریده بود و اگه بدونید چه جوری با استرس و مکافات اورد بهم داد!!!

قبلا یه عکس چرخ خیاطی اینجا گذاشته بودم و گفته بودم خیلی دوست دارم ازاینا

داشته باشم ,دفعه ی قبل که با مرتضی میحرفیدم واسه اونم فرستادمش

رفته بود یکی .اسم خریده بود!

واصارم داشت باید امشب بهت بدمش!!!

هی میگفتم مرتضی بذار فردا سرکار رفتنی میاری سر راهم میدی بهم که گفته نه که نه!

خلاصه اقا رفتم پنجره ی انباری طبقه پایین و باز کزدم و برقشم روشن گذاشتم!

ساعت12 شب اورده بود از پنجره گذاشته بود تو!!!

کلییی روحم شاد شد!!!

فک نمیکردم مرتضی اصلا یه درصدم منو دوست داشته باشه که بخواد بره بگرده

ازاون واسم پیدا کنه چون خودش میگکفت خیلی گشتم پیدا کنم!!

من نمیشد یهو اونو بیارم به مامان نشون بدم1خب میپرسید ازکجا اوردیش!

فرداش بردمش سرکار و به دوستم زنگ زدم و باهاش هماهنگ کردم از

سرکار یه راست برم بدمش به اون اونم یه ساعت بعد بیاد خونه ما و بگه واسم اینو خریده!!

خلاصه که عملیات با بدبختی و استرس انجام شد!!!

امروزم مثلا جمعه بود گفتم بگیرم بخوابم تاشب که پسرعمم و زن و بچه ش

واسه ناهار اومدن اینجا ساعت 4 رفتن منم 5 خوابیدم تا 7!

خب استراحت کردم ولی دلم میخواست امروز کلا از اتاقم بیرون نیام!

امشب مرتضی رفته عروسی دوستش باز داره میزنه تو جاده ی عشق و عاشقی

میگه من قصدم ازدواجه ولی نه الان یه سال دیگه میگه تو این یه سال

نظر مامانتو عوض کن بهش گفتم خانواده من هیچوقت راضی نمیشن

نارحت شد....

میدونید چرا میگم هیچوقت راضی نمیشن؟؟؟

دفعه ی اخرمامانم گفت اگه اسم اون بیاری دیگه حق نداری اسم منو بیاری...

من واقعا ازاین حرف ترسیدم...

اونوقت مرتضی حرفش همونه هیچی هم قبول نمیکنه.