سلووووم

ببخشید بابت پست قبل

اونروز ارزو خیلی ناراحتم کرده بود،خییییلی ها اونقدر که نشستم تا ۴صبح

گریه کردم تا خوابم برد.....

فرداش خییلی اعصابم خورد بود سالگر عقدمم بود

سرکار اونقدر  چشمام قرمزبود  که همه میگفتن چته چرا امروز

اینقدر خسته ای...

دیگه به کاره عادت کردم همه چی خوبه با همه دوست شدم ،وقت ناهار خیلی میخندیم

خیلی خوش میگذره

اونجا یه پسره ۱۹ساله هست که پسر خواهر زن سرپرستمونه شده وسط کاره کارای سنگین

مثلا پارچه هارو جابه جا میکنه اسمش اسماعیله یه پسر مدروز و بامزه!

یعنی اینقدر از دستش میخندیم که حد نداره!چندوقته کارا خیلی زیاد شده واسه همین میخواستن

یه وسط کاره مرد دیگه هم استخدام کنن خلاصه که پریروز  رفتیم سر کار دیدیم اقای ص با یه

پسر بچه که بهش۱۰یا۱۱سال میخورد اونجان ،

بعداقای ص  گفت این پسره اسمش مسعوده ازاین به بعد قراره

اینجا کار کنه ولی زبون ما  رو نمیفهمه  کاریش داشتید باید با اشاره

بهش بفهمونید!

اقا این پسره رو من میدیم اعصابم بهم میریخت اینقدر این قیافه ش طفلکیه

بعدش پارچه ها اونجا سنگینن دلم میسوخت بیاد کارای منو ببره و بیاره ،میومد

نزدیکم دستام میلرزید ا،دیگه اینقدر حالم بد شد که اشکام خود به خود میومد پایین،اقای ص

اومده میگه چرا گریه میکنی خانم چ میگم اقای ص من اصلا دلم نمیاد این بچه اینجوری کارارو جابه جا

میکنه،گفت الان تو داری واسه این گریه میکنی؟میگم اره!میخنده میگه اینا مثل بچه های 

ما نیستن از سن پایین  کار کردن خرج خونه دادن تازه این تو باغ بغلی کارش خیلی 

سخت بوده بیل میزده  من دلم واسش سوخت اوردمش اینجا کار سنگینم بهش نمیدیم نترس!

خلاصه که کلی بهم خندید!!!!

مسعود زبون مارو کمی میفهمه یه کمم میتونه جواب بده افغانیه ولی زبونش پشتو

با داداشش اومده ایران کارکنه  پول جمعه کنه تا دوسال دیگه بره المان بعد پدرو مادرشم  از

افغانستان ببره پیش خودش!اینارو خودش با زور و اشاره بهم گفت!

منم همیشه وقتی واسم کار میاره بهش ادامس یا شکلات یا لواشک میدم  ,۵شنبه ها هم ما

ساعت۳ونیم کارمون تموم میشه تا۴هم چرخامونو تمیز میکنیم و بعدم سرویس میاد

ما زود چرخامونو تمیز میکنیم بعد میریم رختکن ارایشمونو ترمیم میکنیم اونجا بچه ها 

بااکوا ی قهوه ای روشن واسم ابروهامو پهنتر کردن ورنگشم که روشنتر شد خیلی بهم

میومد همه میگفتن خیلی خوب شده!

حالا ازاین به بعد اینجوری میکشم .خلاصه که داشتیم میرفتیم سوار سرویس شیم

مسعود رفته بود از باغ بغلی 4تا زردالو کنده بود اورد داد بهم!!!

اینقدر ذوق کردم که نگوووووووو!!!!!!!

روحم شاد شد!!!!

دیروزم که جمعه بود تا ساعت12 خوابیدم بعدش که بیدار شدم ارزو زنگ زد گفت

ساعت 1 میاد پیشم,خلاصه که اومد رفتیم تو مغازه مامان ,اقا این دوباره شروع کرد

به تعریف کردن و پز الکی دادن!!!!چندتا تیکه درست و حسابی بهش انداختم بلکه

بفهمه ولی فک نکنم فهمیده باشه!!!!!

تا ساعت 3 موند و بعدشم رفت منم فاز عکس گرفتن گرفته بودم توهمون کارگاه کلی عکس

جینگولی گرفتم!

امروزم سرکار رفتیم همه جا تعطیل بود اونوقت مارو تعطیل نکردن مجبور شدیم بریم

چندنفرم بی خبر نیومده بودن که اقای ص گفت غیبتای امروز و سه روز غیبت میزنم!

امروز سرکار خیلی زود گذشت اصن چشم باز کردم دیدم شده ساعت 6 چون چند نفرم

نیومده بودن کارگاه خلوت بودمنم mp4نزده بودم شارژ خاموش شده بود

اهنگایی که اونجا میذاشتنم دوست نداشتم خیلی حوصله م سر رفته بود

بعد دیدم مسعود داره کارای منو جابه جا میکنه رفتم کمکش چندبار کار بردم و اوردم کمر درد

گرفتم بیچاره این پسره هروز کار اینه.

الانم که دوساعته دارم میگردم دنبال سیم شارژر mp4 همشم از سونیا میپرسم سونیا ندیدی

سیمه شارژرو؟؟؟ میگه نهه من اصلا ندیدم بعد این سیمه به اسپیکرم میخوره

اسپیکرم من گذاشتم تو مغازه مامان, اهنگ گوش میدیم رفتنی پایین دیروزم ارزو اونجا بود

شارژ اسپیکر تموم شد خاموش شد بعد یادم افتاد امروز اومدم از سرکار یه راست رفتم

کارگاه پیش مامان سونیاهم اونجا بود اسپیکر روشن بود بهش میگم پس سونیا اسپیکر شارژ

نداشت تو چه جوری روشنش کردی ؟اول میگه نه شارژ داشت بعد دوباره دوساعت

رفتم کمد ریختم اتاقو زیرو رو کردم مامان اومده میگه دنبال چی میگردی؟

میگم شارژر اسپیکر میگه سونیا اورده گذاشته پایین .

یعنی اینقدر این سونیا موذی و اب زیرکاهه که نگو اخلاقش مثل عمه هامه

حداقل به من نمیگه من بردم پایین نگرد من خسته و کوفته چشمام داره میره از بی خوابی

دارم میگردم دلش نمیسوزه الانم بهش گفتم طلبکارم هست میگه نخوردمش که

خوردنی نیست که!تازه میخواستی وبلاگتو اپ کنی  دودقیقه گشتی چی شده مگه؟

میدونه من رو وبم حساسم این که خانوداه ادرسشو پیدا نکنن این مثلا میخواد از این

حربه استفاده کنه و اعصاب منو بهم بریزه.

سونیا 5 سال ازمن کوچیکتره ولی   با طعنه و کنایه تا حالا خیلی منو ازار داده

3ماه اول جداییم سونیا سوهان روحم شده بود اینقدر ازارم داده که قسم خوردم روزی

که احتیاج به خواهر داشت حالا 10 سال دیگه 15 سال دیگه این 3ماه و جبران کنم...

یه ذره بچه اعصابمو بهم ریخته...

من دلم نمیاد واسش دعا کنم خدا سرش بیاره درد منو که بفهمه چه حرفایی به من زده

و چه جوری منو له کرده , فقط میگم خدا خودش ادمش کنه....

بهنامم ازاین طرف زنگ میزنه ارامشمو گرفته دوباره از طرف دیگه حقوقمو گرفتم دهم

اونروز مامان شدید احتیاج به پول داشت و میخواست قسط بده قرار بود من 150 تومن از پولمو

واسه خودم بردارم اونروز مامان احتیاج داشت گفت بده همه رو 150 تومنو بهت میدم دو سه

روز دیگه خب میدونم احتیاج داره الانم نداره بده ولی شما فکر کنید یه ماه کار کنی

صبرکنی تا اخر ماه حقوق بگیری بعد یه قرونشم دستت نیاد ,خستگی توتنم مونده به خدا.

الان میدونم مامان نداره بده بهم قسطا از یه طرف مریضی بابا از یه طرف دست خودشم

از طرف دیگه من درکش میکنم بخواد بهم بده هم نمیگیرم ازش

امروزم بهش گفتم میخوای از سرکار مساعده بگیرم اگه لازم داری گفت نه,

ولی فقط میخوام درک کنه واقعا من یه ماه جون کندم دوست ندارم حالا

که دارم کار میکنم پول یه شارژ گوشیمو نداشته باشم.