سلوووم

ببخشید چندوقته نیستم ،به لطف یکی از دوستای وبلاگی کار پیدا کردم،

چندوقت پیش که خیلی داغون بودم و دنبال کار یکی از دوستا شماره منو به دوستش که شهریار زندگی

میکنه داد و دوستشم واسم این کاره رو پیداکرد، واقعا ازش ممنونم که لطف بزرگی بهم کرد،

کاره دوخت لباس نظامیه ،خیلی از محیطش راضیم ،تا امروز که همه چی خوب وبوده.

با مرتضی دوروز بعداز پست اخرم یه صحبت مفصل کردم و گفت قصدش ازدواجه ومنم گفتم  

میدونم که خانواده م به هیچ وجه راضی نمیشن ،خیلی عصبی شد،گفت من میخوام 

تاتهش باشی باید قول بدی و اگه بمونی بامن و نتونی خانواده ت رو راضی کنی من نابود میشم،خب من

واقعانمیتونستم.....

گفتم بهتره همین الان همه چیز تموم شه...

تمومم شد،اگه قول الکی میدادمو اونو الکی امیدوار میکردم که خیلی بدترمیشد.

روز اولی که سرکار رفتم با همه دوست شدموهمه به نظرم اونجاخوبن جز یه نفر:/

اینقدر این دختره رفتار و ادا اصولش شبیه خواهر بهنامه که اعصاب منو بهم میریزه،اه اه

ادم از هرچی بدش میاد جلوش سبزمیشه ها !اه اه

یه دختره هم هست اسمش فاطمه س باون خیلی دوست شدم!دختره خوبیه خیلی مهربونه

شوهرش بیکاره ایشالا که کار پیداکنه.

بهنامم چندروزه باززنگ میزنه ،دلم میسوزه واسش،دلم واسه خودم میسوزه ،نه راه پیش دارم نه راه پس

یه قضیه جدیدم دوروزه ذهنمو مشغول کرده که به وقتش میام راجع بهش مینویسم.

بچه هاواسه مامانم دعا کنید چندروز پیش از خواب بیدار شد گفت دوتا انگشت دست راستم بی حسه

همون روز تا شب صبرکردیم بهتر شه  دیدیم نشد منو مامان رفتیم بیمارستان امام سجاد ،دکتره

معاینه کرد و گفت چیز خاصی نیست از کار زیاده ،حالا هی بهش میگیم کار زیادی انجام نداده 

دکتره گفت نه هیچی نیست،تا امروز دست مامان همینجور بی حس مونده امروز بابا بردتش پیش یه متخصص

گفتن عصب  دستش تحلیل رفته و کلی قرص داده وگفتن اگه بهتر نشه باید عمل شه و اگه عمل نشه هم

دستش ازکار میوفته،دعاکنید دا روها اثر کنه.....

ماشاالله خدا داره سنگ تموم میذاره ....

میخوام حقوقمو هرماه بدم به مامان واسه یکی از قسطاش،تصمیم گرفتم واسه وام گرفتن با

دیپلم خیاطیمم اقدام کنم ،که اگه بگیرم مشکلمون کلا حل میشه