1402

سلام

چطورید؟

من ۸۵ درصد خوبم

اون ۱۵ درصدی که خوب نیستمم دلیل داره

۵ درصد سرما خوردم شدید،صدام گرفته،گلوم درد میکنه

بدنم درد میکنه و همونجوری سرکارم میرم 

۱۰ درصد به خاطر اقای رضایی،این اقا داستان داره ،کلا این رضاییا

مث طاعون افتادن تو زندگی من ،

بعدا یه پست در مورد این طاعون میزارم

۵ درصدم به خاطر سونیا خوب نیستم

سال ۱۴۰۲خوب شروع شد خداروشکر من از اول تا ششم فروردین شیفت 

بودم و از ۶ تا ۱۴ اف بودم  نهم صبح زود راه افتادیم به سمت

شمال ساعت 10 صبحم رسیدیم

از وقتی شایان ازدواج کرده یه چیزی تو خونه ما خیلی خوب شده

هرچیزی میخواییم تو خونه بخریم هزینه ش رو بین 4 نفرمون تقسیم میکنیم

من .مامان.بابا. سونیا

اینجوری به کسی هم فشار نمیاد

برای سفرمونم یه ویلا100 متری دریا گرفتیم پولشم  4نفری دادیم

 برای نهم صبح تا یازدهم صبح

کم بود ولی خب خوش گذشت

هر هزینه ای هم که کردیمم باز تقسیم بر 4 کردیم

این باعث شد بیشتر کارایی که تو سفرای دیگه نمیکردیمم

انجام بدیم خلاصه که بعداز مدت ها واقعا بهم خوش گذشت

یازدهم صبح ویلا رو تحویل دادیم تا غروبم تو شهر چرخیدیم و

نصفه شبم رسیدیم خونه

سیزده بدرم با شایانینا رفتیم باغ پسر عمم

شیفت کاری منم از پونزدهم شروع  شد

از هفدهم هجدهم فروردینم

افتاد تو سرم که برم برای عمل بینیم :))))

شاید براتون خنده دار باشه ولی یکی از بزرگترین

دلایل من برای اعتماد به نفس نداشتن

همین بینیم بود

با اینکه زیادم غیر عادی نیس ویه بینی معمولی گوشتی

اینو الان دارم میگما قبلا که خیلی از خودم بدم میومد میگفتم

دماغم اندازه پیازه

از بچگی مامانم میگفت تو دماغت بزرگه

اینقدر راحت در مورد دماغ من حرف میزدن

که تو نوجوونیم تا یکی اسم دماغمو میاورد گریه م میگرفت

بعدم که رفتم سرکار تو مرکزی که کار میکردم عمل زیبایی

ممنوع بود و هرکی بینیش رو عمل میکرد اخراج میشد

منم از ترسم عمل نکردم

اونموقع هزینه ی عمل بینی من 9 و پونصد بود چند بار رفتم کارگزینی

گفتم پلیپ دارم بزارید

برم عمل کنم

گفتن نهه برو فقط پلیپت رو عمل کن زیبایی عمل نکن

ولی الان میتونم برم عمل کنم

با این تفاوت که هزینه ی عملم 32 تومن میشه

خلاصه ش این شد که 26 اردیبهشت

وقت جراحی بینی گرفتمsmiley

و 21 روز دیگه عمل میکنم

این از عکس قبل از عمل تا بعدازعملم براتون بزارم

 

کلیک کنید

 

 

 

 

 

۴ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

1401

اومدم که اخرین پست 1401 رو بنویسم...

سالی که حقیقتا برای من بد نبود

حدودا 70 درصد کارایی که به عنوان هدف سال

نوشته بودم رو انجام دادم

ولی با اتفاقایی که افتاد

جوونایی که مثل گل پرپر شدن

خانواده هایی که امسال داغدار شدن

گرونی که خیلی هارو فقیرتر کرد

پس منم نمیتونم بگم امسال بهترین سال زندگیم بود

وقتی هموطن من خوشحال نیس منم نمیتونم

خوشحال باشم

شاید این جمله کلیشه ای باشه

ولی حقیقته...

امیدوارم سال 1402 یه سال عالی برای همه باشه

امیدوارم ظلم ریشه کن بشه

و امیدوارم تو سال جدید هیچ قلبی نشکنه وهیچکس

تنها نباشهheart

خداحافظ تا سال جدیدwink

 

 

۱ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

شوگر ددی

اقا یه سال و نیم دوساله

میخوام اگهی بزنم که به شوگر ددی نیازمندیم

هی گفتید عیبه نکن

من دیگه دارم میرم اگهیامو بچسبونم رو در و دیوار

۳ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

تنهایی

اقا سلام

چطورید؟

من۹۰ درصد خوبم

همه چیز داره طبق روتین پیش میره و

میشه گفت تقریبا مشکلی نیس

جز اینکه من تنهام و حوصله م از تنهایی سر رفته

روزای اول که وارد بیمارستان شدم

همه رو زیر نظر گرفتم پرستارا،کمکا،خدمات

اقایون خدمات پسرای جوون  ،خوشتیپ و امروزی بودن که

درس نخونده بودن مدرک کمک پرستاری هم

نداشتن و کاری بهتر از این کار پیدا نکرده بودن

اومده بودن اونجا ،ولی وقتی بیرون میدیدیشون اصلا

باورت نمیشد  که اینا خدماتن

حتی یکیشون یه خواننده نسبتا معروفه که شاید خیلیاتون

اهنگاش رو شنیده باشید(من روزای اول رو اون کراش داشتم

ولی فهمیدم متاهل)

کمکا بیشترشون مردای جوون و متاهلن که برای 

خرج زن و بچه این مدرک رو گرفتن و اومدن

کمک پرستار شدن،معمولا مجرد توشون خیلی 

کمه ،یا متاهلن یا تازه جدا شدن 

پرستارای اقا هم ۸۰ درصد پسرایی هستن که

به خاطر این شغل اومدن تهران و دور از شهرشون 

تو اینجا یا چند نفری خونه گرفتن یا تو 

پانسیون زندگی میکنن

یعنی از همه ی شهرا هستن

همین بخش ما ،از همدان،مغان،گرگان ،سیستان بلوچستان

پرستار اقا داره که همشون هم تنها زندگی میکنن

زندگیشونم خلاصه شده تو کار و خواب

یه جورین که ادم دلش به حالشون میسوزه

خلاصه که اقا هیچکدوم از این سه گروه

مورد پسند واقع نشدن

خدماتیا نچ چون خیلی دورشون شلوغه

کمکا هم نچ چون توشون مجرد نیس اصن 

اونایی که هستن هم خوب نیستن

پرستاراهم کلا سعی میکنم بهشون نزدیک نشم

چون بلاخره بالادست ما حساب میشن 

و تمایلی به اینکه با بالادست خودم وارد رابطه شم

ندارم

پس فردا باهاش کات میکنی بعد تو بخش بهت میگه

اینکارو کن ،اونکارو کن توام مجبوری تحملش کنی

و اینجوری شده که من حوصله م از تنهایی سر رفته:(

(وی همچنان  هر روز حداقل یک بار به م.ن  فکر میکند)

 

 

 

 

 

 

 

۲ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

happy

اقا سلام

خوبید؟

من خوبم

یعنی 90 درصد خوبم

این بار اومدم خبرای خوب بدم

اولیش اینه که من از کارم راضیم

شرایطم از بهزیستی  خیلی بهتره

کارم بیشتره ها ولی اعصابم راحت تره

اینجوری نیست که همه چی گل و بلبل باشه

یه روزایی خیلی خسته و عصبانیم

ولی بیشتر روزا خوبم

ده پونزده روز اول داغون بودم

از خستگی داشتم میمردم,پاهام درد میکرد

وشدیدا هم بیخواب بودم

اونقدر ناراحت بودم که دلم میخواست بمیرم

همش به خودم میگفتم که این همهههه تلاش کردی که

بشه این؟

حتی روز سوم موقع برگشت به خونه تمام مسیر رو گریه کردم

گفتم دیگه نمیرم

اومدم خونه و خوابیدم,چند ساعت بعد که از خواب بیدار شدم

گفتم نه من این همه تلاش نکردم

که الان جا بزنم

هیچی دیگه ادامه دادم

تو همون روزای اول جواب مصاحبه م تو بیمارستان خمینی هم اومد

قبول شده بودم زنگ زدن گفتن بیا ادامه ی پروسه رو انجام بده

درموردش تحقیق کردم و دیدم اینجا بهتره وموندم :)

من بخش ای سی یو هستم

هد نرسمون دیوونه س یه روز خوبه و یه روز بد

یه دیوونه ی به تمام معناس  اینو کل بیمارستان میگن

 وفعلا تو 90 درصد مواقع بامن خوب بوده

الان فقط مشکل دوری راهه

که اونم فعلا دارم میسازم

ساعت 4 و نیم بیدار میشم و ساعت 5 از خونه میام بیرون

ساعت 6 جلو در بیمارستانم

چون نیروی جدیدم فعلا پارکینگ ندارم

درخواست دادم که بهم بدن ولی فعلا باید بیرون پارک کنم

چون اونجا طرحه باید قبل از 6 ونیم ماشین رو پارک کنم

که جریمه نشم

بعدش تا هفت تو ماشین جلو بیمارستان میخوابم

ساعت 7 و ربعم میرم کارت میزنم

دومین خبرم اینه که من

بلاااخره اون پراید لعنتی رو عوض کردم:)))

این چندماه اخر منو اذیت نکرد هر روز این همه راه رو میرفتم و

میومدم اخ نگفت

ولی دیگه باید عوض میشد

خیلی وقت بود داشتم پولامو جمع میکردم

فروختمش و یه تیبا دو 95 گرفتم

عاشقشم

خیلی براش کار کردم و زحمت کشیدم

خبر سومم اینه که من یه گربه گرفتم

میمیرم براش

از ته دل میمیرم براش

یه گربه ی سیاه با چشمای زرد

از همونا که وقتی بچه بودیم بهمون میگفتن

اینا گربه نیستن جنن

اسمش رو گذاشتم happy

هپی وقتی 2 ماهه بوده تصادف میکنه

یه دختر مهربون پبداش میکنه و میبرتش دکتر و

درمانش میکنه بعدم  دنبال یکی میگرده

که نگهش داره

منم چند وقت بود داشتم فکر میکردم یه گربه بگیرم

از اولم میخواستم گربه م سیاه باشه

تو دیوار میگشتم که اگهیش رو دیدم

خودشون برام اوردنش

از لحظه ای که هپی وارد زندگی من شده من

حسی رو تجربه کرد که تاحالا به هیچ حیوونی نداشتم

دلم میخواد هرکاری از دستم برمیاد

بکنم تا راحت باشه

توماه اول سونیا که قول داده بود وقتی من نیستم

مواظب هپی باشه سر لجبازی جا زد

و من هپی رو بردم تو اتاقم

یک ماه هر روز قبل رفتن چند تا ظرف اب و غذا براش

میذاشتم تا برگردم .

دیدم داره تنهایی اذیت میشه

تصمیم گرفتم یکی رو پیدا کنم و بزارم ببرتش

اقا من یکی رو پیدا کردم

یه ربع قبل از رسیدن اونا من

گریههههه میکردم

گریه در حد مرگا

یه جوری بودم که فکر میکردم واقعا دارم

بچه م رو از دست میدم

تو خونه منو تو اون وضعیت دیدن دلشون به حالم سوخت

و گفتن بگو نیان ما کمکت میکنیم نگهش داری

و هپی موند:))

الانم تو بغلم لم داده

عکسشو بعدا براتون میزارم

خبر چهارمم

اینه که من کار چاپم رو را انداختم و کم کم دارم مشتری جمع میکنم

و امیدوارم در اینده  بهترم بشه

همین دیگه خداروشکر این چند وقت همه چی خوب پیش رفته

این وسط مسطا یه اتفاقایی هم افتاد که همش تجربه شد

بعدا هرکدوم رو جدا براتون تعریف میکنم

دیگه برم که سفارش چاپ یه پازل و یه تابلو فرش دارم

فعلا بچه ها

۱ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

سونیا

جواب ازمایش سونیا اومدو هیچی نبود

قلب من واقعا دیگه تحمل این درد رو نداشت

 

۲ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

خدای مهربون

هرموقع که باخودم میگم شادی تو الان حالت خوبه

بیا برو بنویس که بچه ها من خوووبم

بچه ها محل کارم فلانه ...

یهو یه اتفاقی میوفته که اگه خدام بیاد پایین

نمیتونه حالمو خوب کنه

سال ۹۶ وقتی فهمیدیم تو گردن شایان یه چیزی هست

تاقبل از گرفتن جواب پاتولوژی هی به خودمون امید میدادیم 

چیز خاصی نیس..

ولی وقتی جواب اومد فهمیدیم یه غده سرطانی

بدخیم،خدا نیاره اون روزا رو برای هیچ کس

چقدر عذاب کشیدیم 

خون گریه میکردیم و نمیزاشتیم شایان بفهمه..

تا بعداز عمل اولش شایان اصلا نفهمید بیماریش چیه

یعنی ما نزاشتیم بفهمه ...

فکر میکرد یه غده چربیه که بایه عمل از گردنش در میارن

چند روز قبل عمل دوم  یه پرستار بهش گفته بود 

اخ که چه روزایی بود

وقتی فهمید دیگه دنیا براش تموم شده بود

در برابر درمان مقاومت میکرد 

همکاری نمیکرد،با بدبختی راضیش میکردیم که بزاره ویزیتش کنن

دیگه تو حیاط بیمارستان زندگی میکردیم،عمل پشت عمل

ید درمانی ،شیمی درمانی 

چه روزای بدی بود

اخرا دیگه دکترا تو رومون میگفتن شایان تهش ۲ سال

زنده میمونه..

وقتی شایان راه میرفت 

با خوم میگفتم یعنی چند وقت دیگه میتونم راه رفتنشو

ببینم ،

وقتی خواب بود مینشستم بالای سرش و صدای نفساشو

گوش میدادم ...

چقدر به خدا التماس میکردم که به شایان کمک کنه

چه حال بدی من داشتم چون مجبور بودم جلوی شایان

جوری رفتار کنم که نترسه و پیش مامان بابا هم خونسرد 

باشم و اونارو اروم کنم

گاهی وقتا از فشاری روم بود قلبم درد میگرفت

اون روزای وحشتناک گذشت و شایان به سمت بهبودی رفت

ازدواج کرد و رفت سر زندگیش هرچند که هنوزم ماهی

یه بار درگیر بیمارستان و ازمایشه ولی بازم میگیم

شکر که سرپاست

تازه تازه خونه رنگ ارامش گرفته بود

روزی هزاربار خداروشگر میکردم که مشکلی نیست

اونوقت خدای مهربون و عادل  دست گذاشته دوباره

رو همون جایی که باهاش یه بار اسفالتمون کرده...

سونیا دیروز به خاطر کیستش رفته بود بیمارستان

اونحا ازش سونوی گردن گرفتن و تو سونو نشون داده 

دوتا توده سمت راست و چپ گردنش وجود داره

مامان نزاشته خودش بفهمه....

گفتن باید بره برای نمونه برداری....

خدایا یعنی باز باید امیدوار باشیم که هیچی نیست و 

یه چیزی باشه؟

اینبار باید جلوی سونیا خودمو خونسرد نشون بدمو 

ازش قایم کنم که دکتر چی گفته؟

الان روبروم نشسته و داره با مامان در مورد مانتویی

که قراره بدوزه حرف میزنه ومن دارم میمیرم که گریه نکنم...

اونوقت میگن خدابزرگه 

خدا مهربونه...

 

 

 

۲ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

بلوچستان....

تا حالا نشده بود 

از دیدن رقص کسی گریه کنم

ولی هربار کلیپ رقصیدن نورخدا رو میبینم

غم دنیا میریزه تو دلم و نمیتونم اشکامو کنترل کنم....

۳ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

آبان....

دارم شام میخورم و تو اینستاگرامی 

که با زور فیلتر شکن باز میشه میچرخم

یه کلیپ دیدم از یه نوجوون که دارن جنازه ش رو میشورن

بدن سوراخ سوراخش  قلبمو به درد میاره ...

چشمایی که بسته ن....

بدنی که  کبود...

قلبم داره تیر میکشه

بغض تو گلومه و به زور دارم قورتش میدم..

به این فکر میکنم که خدا کجاست الان؟

میبینه این چیزا رو؟

اصلا وجود داره؟

حالم بد شده و دیگه نمیتونم چیزی بخورم 

کی همه چی درست میشه؟

اصلا درست میشه؟

 

۲ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

خبرای خوب

بچه ها سلام

خوبید؟

من خوبم

این بار خیلی خودمو نگه داشتم که نیام و بنویسم

هی به خودم میگفتم بزار کار تموم شه بعد بنویس

بلاخره شد😉

بچه ها من بلاخره تو یه بیمارستان دولتی کار پیدا کردم🎊

و امروز اولین روز کاریمه😍

نهم شهریور اخرین شیفتم تو محلکار قبلیم بود

رفتم از همکارا خداحافظی کردم

و استعفام رو نوشتم

کلیک

نمیدونید چقدر برام سخت بود ،این همه همیشه از اونجا

بد میگفتم این همه اونجا  اذیت میشدم 

ولی روز اخر داشتم گریه میکردم....

انگار الان که از اونجا بیرون اومدم هیچ چیز بدی از اونجا

تو ذهنم نمیاد و فقط روزای خوب تو ذهنمه...

روز اخر گذشت و من از سرکار یه راست رفتم به سمت بیمارستان

که بفرستنم طب کار و سو پیشینه

هردوتاش رو انجام دادم و دیروزم اخرین مدارک رو تحویل

دادم و اخرین ازمونم گرفتن که خداروشکر قبول شدم

الانم تو اتوبوسم ودارم به سمت ازادی میرم 

بچه ها خیلی میترسم 

خیلی استرس دارم ....

دعا کنید برام همه چی خوب پیش بره💗

 

ن

 

۸ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

یاسمن

سال اولی که من رفتم تو بهزیستی

تو یه بخشی بودم به اسم صدف 

بخش بچه های معلول با جثه های خیلی ریز

و بدنای حساس، یه جورایی بخش ویژه

حساب میشد، 

شیفت فردای ما یه بهیار داشت به اسم یاسمن

یاسمن یه سال یا دوسال از من بزرگتر بود

دختر خوبی نبود خیلی پرسنل رو اذیت میکرد

خیلی نفرین پشت سرش بود

هنوزم هست... 

باعث اخراج خیلیا شد به ناحق، 

با من مشکلی نداشت چون من تو شیفتش نبودم 

ولی اضافه کار تو شیفتش ماهی دوتا24 ساعت میموندم

زیاد باهاش حرف نمیزدم 

کلا تمایلی به صحبت با اون نداشتم

برعکس یاسمن که این همه ادم دوست داشتن باهاش

ارتباط برقرار کنن و اون راه نمیداد خیلی سعی میکرد 

بامن ارتباط برقرار کنه، ولی خب تا روز اخری که یاسمن

تو اون مرکز بود من جز سلام و خداحافظ باهاش حرفی نزدم

حالا یاسمن چه جوری از مرکز ما رفت؟ 

یه چاه بزرگ واسه یکی از همکارا کند و باعث اخراجش

شد ولی لحظه ی اخر خودشم تو چاه افتاد و با فضاحت

اخراج  شد... 

فک کنم 3سال ونیم یا چهار ساله که از مرکز ما رفته ولی

مامانش همچنان اینجا کار میکنه

هنوزم همه ازش بد میگن و هنوزم کارایی که کرده فراموش

نشده، 

دیروزصبح که داشتم شیفت و تحویل میدادم

یکی از همکارا گفت یاسمن با نامزدش دعواش شده

خودکشی کرده و حالش خیلی بده

اونقدر بد که اگه به هوش بیادم معلوم نیس به مغزش

اسیب وارد نشده باشه... 

اصن باور کردنی نیس برام یاسمن اینکارو کرده باشه، 

خیلی ناراحتم براش

از ته دل دارم براش دعا میکنم که حالش خوب شه

شمام براش دعا کنید.... 

 

 

۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

هپی چاپ

سلام

خوبید؟ 

من خوب نیستم

یعنی خوبما ولی مسائل مالی خیلی بهم 

فشار اورده

2ماهه که بهمون حقوق ندادن ومن شدید تحت فشارم

اتفاقای زیادی افتاده تو این مدتی که نبودم

از اول ماه پیش تا نهم شایان به خاطر عفونت شدید ریه بستری

شده بود، و درمانش رو نیمه کاره ول کرد و خودشو مرخص کرد

و اصلا هم اهمیت نداد که دکترش گفته ممکنه سرطانت برگشته باشه

و باید یه مدت دیگه بستری بمونی

الانم عین خیالش نیست و داره به زندگیش ادامه میده

و من چقدر میترسم از اینکه واقعا سرطانش برگشته باشه...

ازخودمم بخوام بگم خوبم 

یه موضوعی بود که یهویی افتاده بود تو ذهنم و بدون اینکه بخوام 

به کسی بگم داشتم در موردش تحقیق میکردم

کار چاپ سابلیمیشن 

چاپ روی لباس، ماگ، کیف، جامدادی، پازل و... 

خیلی در موردش تحقیق کردم

دیدم اگه بخوام اینکارو شروع کنم میتونم به درامد برسم 

چون کار مامان پوشاکه و من میتونم چاپ روی لباس بزنم و 

تو مغازه مامان بفروشم

میتونم چاپ روی قاب گوشی بزنم و تو مغازه ی شایان بفروشم

بقیه ی چیزایی که میشد چاپ زد رو هم میتونم هم تو مغازه مامان

بفروشم و هم تو اینستاگرام پیج بزنم و بفروشم، 

تمام مدت کلیپای اموزشی تو یوتیوب نگاه میکردم

قیمت دستگاهو پرینتر مخصوصشو در میاوردم

و مینوشتم

با صاحب چندتا پیج که تو اینکار بودن صحبت کردم 

و تصمیم گرفتم اینکارو بکنم

زنجیرم رو فروختم و دستگاه پرس حرارتی رو خریدم

البته 5 تومن هم از مامان قرض گرفتم و قراره تو این ماه بدم

موندش یه پرینتر که در حد متوسطش 10تومنه 

اونو هنوز نگرفتم، تصمیمم این بود که پلاکمو بفروشم 

ولی مامان میگه نفروش صبرکن تا هفتم این ماه شاید قرعه کشیت

در بیاد که اکه در بیاد همه ی مشکلاتم حل میشه

پس فعلا دست نگه داشتم تا چندروز دیگه

نمیدونم کار درستی کردم یانه، نمیدونم تو اینکار تمام پولی که دارم 

ازدست میدم یا میتونم به درامد برسم

 من به امید اتفاقای خوب دارم اینکار رو شروع میکنم،امیدوارم

همه چی خوب پیش بره... 

 

 

 

 

 

۳ نظر ۳ موافق ۰ مخالف

من از پس دنیا برمیام....

 بعداز چندتا پست اخرم خیلیا بهم حمله کردن

که تو فلانی و بیسانی و مادر و پدرت باید بندازنت از خونه بیرون

یکیشون که با اسمای مختلف کامنت میزاشت ولی خب از رو ای پی

میشد فهمید که یه نفره! جواب یکیشونو دادم بقیه رو حوصله نداشتم

تاییدم نکردم 

اقا اینجا ایرانه از قبل از منم این بوده بعد از من امیدوارم این نباشه

اینجا تو خانواده ها پسر ارزشش ۱۰ برابر دخترِ

ندیدید واقعا؟

من از بچگی با گوشت و خونم تو این موضوع زندگی کردم

۷ سالم بود شب ادراری داشتم مامان به جای اینکه به فکر درمانم 

باشه هر روز و هر روز من و کتک میزد

اسممو صدا نمیزد میگفت شاشو پاشو بیا اینجا این کارو بکن،

من هر روز بدترمیشدم شب ادراریم تا ۹ سالگی ادامه

داشت و مامان به جز کتک زدن ترور شخصیتیمم میکرد

یه بار باشایان اومدن شلوارای منو از کمد برداشتن از 

چهارچوب دری که وسط خونه اتاقارو جدا میکرد اویزون کردن 

و گفتن هر کی بیاد خونه میگیم شادی شاشوعه!

 یه بارم قاشق داغ کرد گذاشت رو باسنم! یه بچه ۹ ساله!

من مردم تا اون زخم خوب شد...

گریه میکردم پماد میزدم تا زودتر خوب شه...

هنوز دردشو فراموش نکردم...

یه بار منو دکتر نبرد ببینه علت این شب ادراری چیه 

اینقدر سر این موضوع کتک خورده بودم که همیشه بازوهامم جای

نیشگون مامان بود،

اونوقت مامان خطاهای شایان رو قایم میکرد که حتی من و سونیاهم

به شایان یه وقت حرفی نزنیم،

تو همه ی این کتک خوردنا شایان نفر دوم داستان بود وایمیستاد پیش

مامان نگاه میکرد منم زیر دست و پای مامان کتک میخوردم

تو همون سالا من  از خونه پامو بیرون نمیذاشتم ولی شایان 

همش پیش دوستاش تو کوچه بود یه روز اومد خونه دستاش

اگزما شده بود این اگزما هی بیشتر شد و مامان بردش دکتر گفتن

اگزما نیس گال گرفته،این گال رو به همه ما انتقال داد ،

مامان چی میگفت؟چون تو شاشوعی ما گال گرفتیم

و من هی اب میشدم...

این موضوع رو تا ۱۵ شونزده سالگی تو سرم میزد

از بس کثیف بودی به ما گال دادی...

اووف... 

بزرگتر شدیم من نوجوون بودم مثل یه حیوون

باهام برخورد میکرد

ساعت ۱۲ و پونزده دقیقه باید از خونه میرفتم بیرون که

سروقت برسم مدرسه،اگه از مدرسه برمیگشتم و شایان

به مامان میگفت ابجی ۵ دقیقه زودتر رفته ،من باز کتک میخوردم

هرچی زیر کتک قسم و ایه میخوردم که به خدا شایان

دروغ میگه قبول نمیکرد...

خدای مامان شایان بود...

 دوران راهنمایی و دبیرستانم بانابود کردن اعتمادبه نفس من لذت میبرد

 تو پیشونیت بلندِ تو چاقی تو دماغت بزرگه تو دندونات زشته

ازخودم حالللم بهم میخورد ،ارزوی مرگ میکردم

تا همین پارسال اگه مراسمی بود میرفتم ارایشگاه موهامو درست

کنم میگفتم خانم پیشونی من بلندِ موهامو یه وری بریز

رو صورت که بپوشونه پیشونیمو

اخرین بار ارایشگر بهم نگاه کرد و گفت پیشونیت بلندِ؟

کجاش بلندِ؟

تازه اونموقع نگاه کردم به خودم و دیدم واقعا اونی که مامان میگه 

نبودم...

بعدمنو چادری کرد میگفت چاقی چادر بپوش از پشت

مردم باسنتو نبین ...

اگه یه تار موم بیرون میومد باز کتک میخوردم...

من ۱۷ سالم بود هنوز سر نشستن ظرف یا نپختن غذا کتک میخوردم 

شایان ۱۶ ساله ش بود مامان براش یه پیکان خریده بود

هروز با دوستاش تو خیابون ول میچرخیدن

هر روز تصادف میکرد مامان با جون ودل بدون اینکه بابا بفهمه

قایمکی خسارتارو میداد نمیذاشت خم به ابروی شایان بیاد

شایان ۱۷ ساله بود براش سوپر مارکت زد 

شایان ۱۸ ساله ش شد براش پراید خرید....

شایان خدای مامان بود ....

من نامزد کردم جدا شدم 

خودم مغازه زدم 

رفتم سرکار 

استقلال مالی پیدا کردم

دیدن دیگه زورشون بهم نمیرسه 

نمیتونن تحقیرم کنن نمیتونن دست بهم بزنن

دست گذاشتن رو نقطه ضعفام ،

به خاطر اخلاق گندت طلاقت دادن ،ترشیده

اینقدر بیخودی از همکاراتم کسی پیدا نمیشه تورو بگیره بدبخت...

من هی بزرگتر و قوی تر شدم 

کم کم هر چی گفتن جوابشونو دادم 

هررررکاری کردن جواب دادم

اکیپ شدن منو طرد کردن ،چندماه هیچکدوم بامن حرف نزدن

من باز قوی تر شدم ،

چیزای جدید یاد گرفتم ،یاد گرفتم ۷ ماه تو اتاقم با یه پیکنیک

اشپزی کنم...

تنهایی زندگیمو اداره کنم

اونموقع خونه ارزونتر بود میشد بافروختن طلاهام خونه اجاره کنم

میخواستم برم ،فهمیدن از ترس اینکه نگن دخترشون

تنها زندگی میکنه دست از سرم برداشتن

ولی فهمیدن شادی دیگه اون ادم ضعیف نیست

منم فهمیدم اون ادمی که مامان میگفت نبودم 

من حقیر و بی دست و پا نبودم...

من از پس دنیام بر میام...

دیگه بقیه ش تو حوصله نیس که بخوام توضیح بدم

ولی این پست چند دقیقه از زندگی من بود،

پس ببندید دهنتونو که پدر و مادر سمی وجود ندارن.....

 

 

 

۹ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

شاداب!😒

ازکلمه ی شاداب متنفرررررم

۳ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

والاحضرت شایان!

تو دنیای مامان یه خدا وجود داره و اونم شایانه!

تا قبل از ازدواجش شایان رو سر ما بود الان زنشم اضافه شده!

حالا خداروشکر زنش دختر بدی نیس ،ولی درکل میگم

الان ما دوتا تاج داریم رو سرمون که باید مراقب باشیم به

روحیه شون خدشه ای وارد نشه!

اقا شایان و خانمش!

مامان هرررکاری فکرشو بکنید برای شایان میکنه،هرررکاری!

اگه شایان هوس جیگر یکی از ماهارو بکنه مامان جیگر مارو

واسش درمیاره میپزه!

اینو گفتم که بدونید جای شایان کجاس تو زندگی ما

امروزم از ساعت ۹ صبح تا همین نیم ساعت پیش خانم اقا شایان

رو برده بود ارایشگاه که موهاشو رنگ کنه،شایانم خونه ما خواب بود

بعداز این همه ساعت که اومدن خونه ،مامان اومد شایان رو بیدار کنه

جلو مریم چنان داد و هواری سرش راه انداخت که فقط تاسف 

خوردم براش!

بله دوستان این ادم متوقع و بیشعور رو مامان پرورش داده!

۲ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

ادمای سواستفاده گر

اون سالا که مغازه داشتم تیکه تیکه وسیله هامو خریده بودم

واسه هر کدومش هزارتا سوزن زده بودم

مثلا هر پایه چرخی که میخریدم کلی واسش ذوق میکردم

واسه قیچی سرنخا واسه خرید  هر کدوم از ابزارا 

کلی خوشحال میشدم،

در امد زیادی هم نداشتم اون زمان واسه همین میگم هر ابزار رو

با هزار تا سوزن زدن خریدم

تو بهزیستی که کار پیدا کردم مامان شدیدا اصرار میکرد 

زودتر مغازه رو جمع کن،چرا؟ چون پول پیش مغازه من رو میخواست

بگیره و بده به بدهیاش!

هی گفت و گفت و گفت تا در عرض ۳ ساعت کل مغازه رو جمع کرد

تمام وسیله هامو دونه دونه تو کارگاه خودش ریخت و اینقدر ازشون

استفاده کرد تا همه از بین رفتن،

مامان همه زندگی منو فدای خودش کرد،این وسیله ها که چیزی نبودن.

از اون مغازه کلا چی برای من موند؟

یه چرخ خیاطی صنعتی که اونم دستش بود تا پیارسال،

توی یکی از دعواهامون

من چرخ و برداشتم و اوردم تو اتاقم،

یه کولر کوچیک که سونیا  یه سال بود

تو مغازه ش استفاده میکرد،یه اتو صنعتی که تا پارسال دست 

مامان بود الانم دست سونیاس!

ویه مانکن که تو مغازه مامانه و استفاده میکنه ازش!

چند روز رفته بودم مغازه مامان دیدم همه مانکناش هستن جز اون 

گفتم پس مانکن من کجاست؟

گفت پایه ش شکسته اون پشته گفتم باشه

امروز از سرکار اومدم خونه دیدم مانکن رومیز ناهارخوریه

گفتم این اینجا چیکار میکنه؟

گفت اوردم بابات درست کنه ،گفتم شادی مانکنشو میخواد

گفتم اولا من نخواستمش دوما این دستت امانته هرموقع بخوام میگیرمش

به خودت اهداش نکردم که یه کلام پرسیدم کجاست بهت برخورده

بعد به حالت مسخره میگه میخوای چیکارش کنی این الان  به درد تو میخوره؟

گفتم اصن به دردم نخوره شما چیکار داری؟ من واسه خرید هر کدوم از اینا 

کلی زحمت کشیدم به کسی نمیبخشمشون!

بعد شروع کردن به مسخره کردن من ....!

اره ببر بندازش پشت بوم خراب شه!

حالم بهم میخوره از این زندگی که فک میکنن اگه از

خرس یه مو بکنن هم غنیمته

از سونیا که اندازه یه دنیا لباس و کیف داره ولی 

فقط کافیه یه دقیقه نباشم میاد سراغ وسایل من

تاحالا ۱۰ تا هنذفری خریدم والان یه دونه هم ندارم!کجاست؟سونیا 

بر میداره و میگه من برنداشتم!

از شایان که اگه چیزی از مغازه ش بردارم و موقع حساب کردن

۳ برابر باهام حساب میکنه !و فکر میکنه من نمیفهمم اون چیزی 

که این داره ۳۰۰ تومن ازم میگیره تو دیجیکالا ۱۰۰ تومنه!

اینجور وقتا میگم عیب نداره این اگه قراره با این یه قرونی که 

داره از من میکنه پولدار بشه بزار بشه!

از مامان که خودشو مالک تمام زندگی من میدونه!

از بابا که هر بار با مظلوم نمایی تو اوج مشکلات خودم 

ازم نصف حقوقمو برای مشکلاتش گرفته،یه بار خرج خلافی میلیونیش

یه بار تعویض پلاکش،یه بار خرج تعمیر ماشینش والانم منتظر ماه اینده س

که من نصف پول بیمه ی ماشینش رو بدم!

اره اقا من حالم از این زندگی که خانوادمم ازم سواستفاده میکننن

بهم میخوره...

(راستی هنوز حقوق ندادن بهمون ،میگن که این ماه قرار نیس کلا حقوق بدن)

 

 

۸ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

منشور

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

رضا بانکی

بچه که بودم بابام یه دوست داشت اسمش رضا بود

اونموقع که من ۱۰ ساله بودم رضا ۲۵،۲۴ ساله بود

یه جوون که تو بانک کار میکرد خیلی هم پسر خوبی بود

چون تو بانک کار میکرد دوستاش بهش میگفتن رضا بانکی 

و ماهم رو حساب اینکه بابامون اینجوری صداش میزد

وقتی تو خونه میخواستیم درموردش حرف بزنیم با این اسم

صداش میکردیم 

پیش خودشم بهش میگفتیم عمو رضا

زیادم خونه ما میومد 

اون زمانم فقط یه موتور داشت

گذشت و رضا وضع مالیش خیلی خوب شد 

سال ۹۳،۹۴ هم با یه خانم که از خودش بزرگتر بود و

 ازدواج دومش بود و یه پسر۱۰

ساله داشت ازدواج کرد و الانم ازاون خانم یه پسر ۲ سال یا ۳ ساله داره

و جدا شده 

بچه هم پیش مادرش میمونه

این که سر چی جداشدن داستانش طولانیه.

الان یه حدود هفت هشت ماهه که رضا ارتباطش با بابام زیادتر شده

یه بارم من سرکار بودم اومده بوده خونمون

قصدش ازدواجه و دنبال یه مورد مناسب میگرده

با اینکه وضع مالیش خوبه نمیدونم چرا کاراش درست در نمیاد

هر سری که با کسی اشنا میشه سر بچه ش به تفاهم نمیرسن 

اصلا هم از سیزده سال پیش منو ندیده منم ندیدمش

قبل از عید با سونیا رفته بودیم بیرون

گفت ابجی یه چیزی بگم؟

گفتم بگو

گفت بیا برو زن رضا شو اگه زن اون شی دیگه مجبور نیستی کار کنی

تا اخر عمرت از نظرمالی تامینی

بچه ش هم که پیش زن سابقشه

گفتم ببند دهنتو دیگه نشنوم راجع به این موصوع حرف بزنی

تموم شد تا دیروز که من سرکار بودم

سونیا زنگ زده 

ابجی یه خبر

میگم چی؟

میگه رضا بانکی زنگ زده دعوتمون کرده باغش واسه روز یکشنبه

میگم خب چیکار کنم؟

میگه ابجی بیا برو مخشو بزن زنش شو 

گفتم سونیا بزار بیام خونه ببینم این حرف چیه تو هرچند وقت میزنی

خندیده قطع کرده

رضا که منوو ندیده منم  ندیدمش الان من ناراحتم 

چون اینقدر تو خانواده دغدغه تو خونه موندن منو دارن که حتی به این 

فکر میکنن که اشکالی نداره من برم با یکی ازدواج کنم که از خودم ۱۴

۱۵ سال بزرگتره و یه بچه هم داره...

نمیدونم این حرف خود سونیاست یا مامان چیزی بهش گفته،

من فکر نمیکنم سونیا عقلش به این چیزا بکشه،حدس میزنم 

پشت این حرف مامان باشه...

 

  

 

 

 

۱ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

زندگی خیییییلی قشنگه!حال ماهم همه خوبه!

 ۲۶۰۰ ریختن برامون 

گفتن این سنواتتون 

حالا حالاها هم منتظر حقوق نباشید

۲میلیون و ۵۰۰تومن قسط دارم

۸۰۰ تومن پول روکش دندونم مونده

هی هم زنگ میزنن خانم روکش دندونت حاضر شده بیا 

نمیرم چون حقوقمو ندادن،

۳تومن به سونیا بدهکارم که شدیدا لازم داره

بهش گفته بودم تا روز حقوقم  صبر کن 

وحالا گفتن منتظرحقوق نباشیو.

اییینقدر اعصابم خورده که  قلبم داره از جا کنده میشه

اینا نمیفهمن ما دوروز حقوقمون دیر میشه زندگیمون میره 

رو هوا....

ماه پیش به درخواست خودم به جای ۱۰ شیفت ۱۶ شیفت

وایسادم!

۱۶ تا ۲۴ ساعت! 

این ماه هم میخواستن همون ۱۰ شیفت و بهم بدن 

باز به اصرار خودم ۱۶ شیفت بهم دادن

۴۸ ساعت کار و ۴۸ خونه

یکی از همکارام۲۴ ساعت از اون ۴۸ ساعتی که خونه س 

رو میره نگهداری سالمند تو خونه 

همیشه بهش میگفتم خانم قدسی من نمیدونم تو چه جوری

میتونی،خسته نمیشی؟

حالا امروز بهش زنگ زدم گفتم کسیو میشناسی 

به منم معرفی کن که منم ۲۴ ساعت از ۴۸ ساعتی که 

خونه م رو برم ....

 

 

 

۱ نظر ۱ موافق ۰ مخالف

واکسن اجباری

اقا این واکسن و دو ساعت پیش به ما زدن

واکسن رازی کوو پارس

اینا همون واکسناس که تو انبارا مونده و داروسازا

به دولت اعتراض کردن که شما گفتید بسازید ما ساختیم

حالا مونده داره تاریخ انقضاش نزدیک میشه

اره اینا هموناس

ما دو تا دوز اول رو استرازنکا زدیم دوز سوم رو پاستو کووک زدیم

اینم دوز چهارم که رازی کووپارس

من با واکسن مخالف نیستم اینکه به زور دارن 

بهمون واکسن میزنن مخالفم 

اقا شاید یکی نخواد بزنه اصلا 😑

 

۱ نظر ۱ موافق ۰ مخالف
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان