سلوووم!
فردا کلی کار دارم و بایدم زودتر برم مهد ولی همچنان مشغول وبگردی ام!!!!
عاقا امروز کلی تومهدکلی کارعقب مونده انجام دادم و فردا فقط قراره به جشن یلدابرسم!
تومهد واسه مادرا هم جلسه داشتیم که مدیر مهد میگفت همه ی مادرا
از کارت راضی بودن و گفته بودن بچه هامون خیلی دوستش دارن!!!
به جز یه مامان که ازاول مهر گیر داده به بی تجربگی من!!!!!
تو جلسه گفته چرا مربی بی تجربه گرفتی؟؟؟؟
که مدیر مهد گفته من الان 20 ساله مهد دارم ولی تاالان مربیی به این فعالی نداشتم!!!
مادرا ی دیگه هم کلی ازم تعریف کردن!!!!
خلاصه که اونجا بسی کیفوووور شدم!!!
امروز میخواستم ازمهد برگشتنی برم ارایشگاهی که دوستم کارمیکنه
اخه قرار بود لباسشو بده ببرم واسش تنگ کنم!
ارایشگاهه 500 متر با کوچه مهد فاصله داره,ازمهد که دراومدم رفتم لباسو گرفتم و زود اومدم بیرون
اخه خیلی خوابم میومد!!
تااز ارایشگاه اومدم بیرون دیدم مرتضی داره جلوم راه میره!
نمیدونست من پشت سرشم,رسید سرکوچه مهد ,ه کفش فروشی دقیقا سرکوچشه
که دوست مرتضی هم هست!از پرسید مهدکودک تعطیل شده؟؟
تا همین حرفو زد برگشت و چشمش افتاد به من!!!!
خخخخخخ!!!
منم خودمو زدم به نشنیدن!!!سریع ازکنارش رد شدم !
مرتضی جلف و بی ادب نیست که مثلا بیوفته دنبالت و بخواد کارای سبک بکنه,
من مرتضی رو ازهرکسی بهتر میشناسم من و اون با هم بزرگ شدیم!!!
شیطونه میگه چندتا نقشه شیطانی روش اجرا کنم حالش جابیادا!!!!
کلاس خیاطی هم نداشتم وقتی رسیدم خونه ناهارخوردم و ساعت3خوابیدم
تا8!!!!خوووو خوابم میومد!
دوباره کابوس دیدم,اینبار به بهنام ربط نداشت
خواب دیدم تو مهدم و چندتا اوباش که قیافه هاشونم دلتو میلرزونه نشستن جلوی در مهد و
میخوان بچه هارو بدزن,توخوابم اصلا نمیتونستم بچه هارو کنترل کنم هرکدومشون تو حیاط
یه سمتی میدویدن,اونا هم حسام و گرفته بودن پیش خودشون داشتن
باهاش بازی میکردن و میخندیدن.
خییلی تو خواب ترسیدم ,داد میزدم حسام بیا پیش من ولی نمیومد ...
یکیشون تو صورتم نگاه کرد و یه خنده چندش اور کرد,بهش زل زده بودم
که سونیا ازخواب بیدارم کرد...
یه خواب راحت داشتم که اونم چند روزه زهرمارم شده!
فرداهم تولد سونیاس کلاس خیاطی رو کنسل کردم تا با مامان برم واسش کادو بگیرم !
خدا یه همت به من بده کامپیوترو خاموش کنم و بگیرم بخوابم وگرنه فردا
تومهد باید چرت بزنم!!