اشتباهات بی پایان من

من یه مادر مجردم....

تواین بی راهه تنهایی گرفت ازمن نفسهامو...

سلوووووم

خوووفید؟؟؟؟ من که خوف خوووووفم!

کمیل دیروز با مامانش اومد مهد!!!خیییییلی دلم براش تنگ شده بود!خیییلی!

همه ی بچه ها تومهد خییییلی دوسم دارن همه دلشون اسم تنگ میشه

ولی کمیل اصلا احساسی نیست دوسم داره ولی به نظرم کم!!!

بهش میکم دلت واسم تنگ نشده بود میگه یه کم!!!!

همه رفتاراش مثل عموشه نگاهش اخمش عصبانیتش...

مثل عموشم دوسم نداره!

وقتی مامانشو دیدم فهمیدم که از قهر برگشته ولی کمیل یه حرفایی بهم زد

که دلم به تنهاییش خییلی سوخت ,از حرفای کمیل فهمیدم خانواده پدرش مثل

خانواده ی پدرمنن مامانشم به خاطر دخالتهای خانواده شوهرش قهرکرده بود,

کمیل گفت خاله من با گوشهای خودم شنیدم مامانم به بابام گفت اتیشت میزنم

منم بهش گفتم منم تورو اتیش میزنم بی ناموس!

دهنم باز موند از اینکه این بچه اینجوریه از حرفاش کاملا معلومه که یه ادم ضد زنه که

اصلا واسه شخصیت زن ارزش قایل نیس ,شاید الان بهم بخندید و بگید بچه ها

اینطوری نیستن ولی کافیه یه بار باهاش حرف بزنید تا بفهمید چی میگم

بهش میگم کمیل جون تو کاری به دعوای مامان و بابات نداشته باش هم مامان هم

بابا تورو دوست دارن اونروزم شاید بابات مامانتو اذیت کرده بود مامانت عصبانی شد و

این حرف و زد میگه هر بلایی سرسش بیاد حقشه....

خانواده پدرش کلا مغزشو شستوشودادن ,طفلی مامانش.

بهش گفتم این حرفارو به کسی دیگه تعریف نکن میگه نه میخواستم فقط به شمابگم!

دیروز کلاس خیاطی داشتم ارزو نیومد رفته تویسرکان

شوهرش لره ,مادرشوهرشو بردن بیمارستان رفته مونده پیشش احتمالا هم تا 4شنبه

نمیاد .

منم که هرروز میرم مهد و میام خونه یه روز درمیونم کلاس خیاطی دارم

همه چیز تقریبا ارومه و خبرخاصی نیست حقوق مهد خیلی کمه گاهی میگم

اشتباهه کارکردنم اونجا ولی به این فکر میکنم و میبینم من فقط اونجا پیش بچه ها

همه ی غمامو فراموش میکنم,وقتی به حرفاشون گوش میدم دیگه هیچ غصه ای تو دلم

نمیمونه وقتی ساعت12 میشه و دونه دونه بچه ها میرن

پامو که از در مهد میذارم بیرون دوباره همه  چیز  برمیگرده سرجاش

دوباره میشم همون دختر مغرور که تو دلش پرازغصه س...

دلم دوتا بال میخواد که پروازکنم تو اسمونا اونقدر برم بالا که هیچی از پایین معلوم نباشه...

 

 

 

 


 

shadi ..
معصوم

وای به حال ما آدما... فکر کن این بچه که الان با این ذهنیات و تفکر داره رشد میکنه عاقبتش چی میشه ، اونوقت میگیم فلان پسر بده ، وقتی تو همچین خونواده ای بزرگ شه معلومه بعدا هم زنشو آزار میده ،

داستان عموی کمیل چیه؟

دقیقا همینه,

بچه داره بااین تفکرات بزرگ میشه وقتی این رفتارش از طرف پدرش هم مورد تایید قرار میگیره دیگه نمیشه

انتظار داشت وقتی بزرگ شد طرزفکرش سالم باشه.

قضیه عموشو قبلا نوشته بودم تو پستام,ادرسشو میذارم از پست اول این صفحه بخون کامل توضیح دادم

 

http://khayatbashi.blog.ir/archive/1394/7/

دیانا
من الان گیج شدم با حرفایی که میزنه احساس کردم عموی کمیلو دوس داری درسته ؟

نه بابا!!!!
من اونموقع۱۳سالم بود بچه بودم!!!
ولی شباهتای کمیل و مرتضی واسم  خیلی جالبه!انگار کمیلو از رو عموش کپی کردن!!
من ته دلم هنوز بهنام هست اون هنوز نرفته ..

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان