سلووم


اقاچقدر سردشده ها یخ زدم امروز تو مغازه


امروز رفتم اون مانتوم که چندروز پیش برش زدمو دوختم خوشگل شد 


هرچند یه جاش به دلم نمیشنه فردا میرم عوضش میکنم.


دیروز ارزو زنگ زد گفت میخواد بیاد مغازه منم تو مغازه گاز ندارم برقمم


همینجوریش کلی مصرف دارم دیگه بخوام بخاری برقی بزنم باید دوبرابر اجاره


مغازه پول برق بدم ,واسه همین یه پیکنیک بردم اونجا روشن میکنم یه کتری بزرگم


میزارم روش که ابش بجوشه و بخارش تو مغازه باشه


خلاصه ارزو اومد 


هنوز موضعش درمورد طیبه عوض نشده هرچند که من گفتم من کاری به اختلافای


شما ندارم و ازاونم هیچ بدی ندیدم باز خیلی سعی کرد نظرمو 


عوض کنه که دیگه کلا بحث و عوض کردم


بعد دیروزم مغازه م یخچال بود اومدم پیکنیکه رو روشن کنم اقا یهو کل 


پیکنیک اتیش گرفت منم همینجور روبرو پیکنیک نشسته بودم نمتونستم خاموشش کنم


ارزو هم جیغ میزد!!!


دیگه دیدم الان پیکنیک میترکه مجبور شدم دستمو ببرم جلو و گازو ببندم


خاموشش کردم ولی خب دستم سوخت یه کم


چون مغازه م کوچیکه درم بسته بودم از داخل اگه میترکید جفتمونم باهاش


میترکیدیم!!!


خلاصه که خطر از بیخ گوشمون گذشت !دیگه ارزو میگفت شادی 


بیخیال شو نمیخواد روشن کنی از سرما بمیریم بهتراز


اینه که بترکیم!ولی من گفتم نهههه یا مرگ یا زندگی باید روشنش


کنم اومدم نشستم جلو پیکنیک و سرشو باز کردم و اون پیچه که شل


شده بود و سفت کردم و دوباره بستم سرجاش 


کلا پیچه هرز شده بود موقتی سفتش کردم که روشن کنم یخ نزنیم


خلاصه روشنش کردم و یه چایی گذاشتم روش 


ولی پیکنیکه مغازه رو گرم نمیکرد ارزو صندلیشو برده بود چسبونده بود


به پیکنیک !


ارزو اومده بود بهم بگه که بیاد پیشم وسط کاری کنه بعد من بهش 


چرخکاری یاد بدم دوسه ماه دیگه بهش کار بدم ببره خونه بدوزه درامد داشته 


باشه!


بهش گفتم ارزو این چیزی که میگی شدنیه ولی نه تو دوسه ماه!


من الان چندساله دارم کار میکنم از لباس تریکو و لباس کار و پیراهن مردونه


و کاپشن شلوار مردونه و لباس نظامی و مانتو و پالتو و لباس ورزشی کلی کار سری دوزی


انجام دادم هنوز نمیتونم درامد درست و حسابی داشته باشم


هنوز کارم از زیر دست ده نفر باید رد شه تا بهم کار بدن


بعد تو فکرمیکنی میتونی دوسه ماه؟؟


اصلا تو هفت هشت ماه؟؟؟ یا حتی یه سال؟؟؟


گفتم این چیزی که تو انتظار داری بشه شدنیه ولی نه تواین زمان کم


تو باید تجربه کسب کنی باید خیلی رو کارت کار کنی که مورد قبول باشه


که بهت یهو یه کار بدن که از دستت گرفتن ببرن بذارنش تو فروشگاه


 نه اینکه کارت برگشت بخوره و مجبور شی خسارت بدی


خلاصه که بهش گفتم اینی که میخواد شدنی نیست 


یه کم فکرکرد و گفت خب پس کلا منصرف شدم


میرم ارایشگری!


میگم مثل دیوونه ازاین شاخه نپر به یه شاخه دیگه همین خیاطیرو که


یاد گرفتی کار کن بزار دستت خوب راه بیوفته حداقل لباسای خودتو بتونی بدوزی


درکل نمیدونم میخواد چیکار کنه من اون چیزایی که باید میگفتمو گفتم.


بعداز یه ساعتم اومد مغازه مامانم یه پارچه پالتویی از مامانم خرید


که خودش بدوزه اخه مامانم پارچه اورده با قیمت خیییلی پایین 


ارزو هم یه پارچه پالتویی سرمه ای ازمامانم خرید کلا 30 تومن


مامان چون الان خیلی تحت فشار مالیه پارچه هاشو داره مفت میفروشه


حالا ارزو گفت الگوشو میکشه هروقت خواست بدوزتش میاد پیش من 


برش میزنه که خراب نکنه 


ارزو که رفت منم اومدم بالا یه کم با مرتضی حرف زدم و خوابیدم


امروزم بابا اومد واسه یه اجاق کوچیک اورد وصل کرد به کپسول گذاشت تو مغازه م


این امنیتش بیشتره باز!


ساعت 4 رفتم مغازه که مانتومو بدوزم نشستم سر مانتو مرتضی هم


ساعت 5 اومد خونه اینقددددر زنگ زد وسط کارم مگه گذاشت به کارم برسم


اینقدر زنگ زد و غر زد بروخونه هواتاریکه


 یقه مانتو رو هول هولکی دوختم چون عجله ای بود به دلم ننشست اوردمش 


خونه تنم کردم مامان گفت خیلی خوب شده و نمیخواد یقه رو بشکافی دوباره 


بدوزی ولی خب میشکافم اون یه تیکه که دوست ندارم و عوض میکنم!


بعد که اومدم تو اتاق زنگزدم مرتضی خب اومدم خونه راحت شدی؟


حالا بگو چیکار داشتی هی زنگ میزدی؟


میگه هیچی!میگفتم هواسرده برو خونه!


صاحبکارم امروز از کربلا اومد حالا ببینیم ایشالا کی تصمیم


میگیره کارو شروع کنه ,دوهفته س بیکارموندم


گاهی کم میارم باخودم میگم مغازه رو جمع کنم دوباره برم سرکار بعد


میگم نه نباید مغازه رو جمع کنم...


خدا کنه زودتر کار راه بیوفته