اشتباهات بی پایان من

زندگی یه دختر مغرور

امام زاده داوود!!!!

اقا سلوووووم

ساعت 4و نیمه ومن دارم وسایل فردارو جمع میکنم!

قراره با بچه های کار قبلیم با سرویس بریم امامزاده داوود سونیاروهم قراره ببرم!

همه چی تقریبا ارومه  چهارروز پیش سر سفره شام بودیم که

بابا بهمگفت میخوای دیگه نری سرکار؟

گفتم نه من اینجاهم نرم یه جا دیگه میرم بلاخره تو خونه نمیشینم

میگه اخه همش خسته ای ,نمیخواد دیگه بری

بعدش با مامان پیشنهاد دادن که یه مغازه اجاره کنم و یه چرخ راسته که دارم

یه چرخ زیگزال پنج نخم بگیرم جدا از مامان خودم کار سری بیارم و انجام بدم کنارش

کار شخصی هم بکنم,راستش یه کم دودل بودم بلاخره اینکار ریسکه دیگه

من همه پس اندازم پول طلاهامه که تو بانکه

خودمم هرچقدرم بگم کارم خوبه بلاخره کم تجربه م و میترسم

ولی خب مامان میگه شاید سه ماه مثلا درامدت کم باشه ولی بلاخره ماه

چهارم هم ترست ریخته و هم صاحب مغازه ای و هم ابزار کارت کم کم تکمیل شده.

ابزار که میگم منظورم چرخ راسته و زیگزال و اتو بخار و میز مکشه

خب اینارو مامان خودش داره ولی من یه چرخ راسته دارم فقط

وقتی بخوام از مامان جدا شم باید ابزارمو خودم تکمیل کنم کم کم

ازالان واسه خودم کار کنم چند سال دیگه میتونم یه تولیدی بزنم

اولش اصلا راضی نبودم میگفتم من از پسش برنمیام ولی الان میگم سخته ولی میتونم

خلاصه که تصمیم جدی شده و الان من سرکار میرم و مامان و بابا قراره یه مغازه با

قیمت مناسب پیدا کنن

ترجیح میدم مغازه م تو خیابون باشه اینجوری شناخته میشمو بهنامم که همیشه

مخالف این چیزا بود میمیره...

البته مغازه تو کوچه های محلمون ارزونتره کلی مغازه خالی هم هست

ولی تو خیابون خب قیمتش بالاتره دیگه از شانس منم همه مغازه های خیابون محل

ما پر شده!!!!!!

حتی یه مغازه که یه سال خالی بودم یه روز قبل اومدن بیعانه دادن!

فعلا داریم میگردیم دیگه تو این چندوقت ایشالا پیدا میکنیم ته تهش اینه که

تو کوچه میگیرم ولی بازم اولویتم مغازه تو خیابونه!

سرکارم همه چی مثل قبله!

فعلا نگفتم بهشون قرار نیس دیگه بیام  منتظرم مغازه پیدا کنم بعد میگم

که اونم بچه ها میگن باید ده روز زودتر بگی وگرنه حقوقتو سخت میدن,حالا

ببینم چی میشه شاید زودتر گفتم.

توکارگاه قبلی هم بچه ها برنامه امامزاده داوود چیدن به منم چند روز پیش

زنگ زدن گفتم باشه من و ابجیمم میاییم

بعد راستش خودم پشیمون شده بودم دیروز اونم به خاطر اینکه میگفتم جمعه رو

بگیرم بخوابم و استراحت کنم واسه همین فاطی همون دوستم که

اونجا باهم صمیمی شدیم زنگ زد گفتم شاید نیام

اییییییینقدر نااااراحت شد که نگو!!

اصلا این دختره ماااهه!اینقدر ملوسه حرف که میزنه حتی جدی هم که باشه

تو یه لبخند گنده میاد رو لبات!همیشه بهش میگم تو شوهرت واقعا چه جوری دلش

میاد توی گوگولی رو اذیت کنه؟؟؟

بعد فحش زشته شم الهی بمیریه!!!!

اونروز تعریف میکرد تو خیابون یه مرده مزاحم منو یکی از همکارا که اسمش زهراعه

شده بود اینقدر بی ادب بود اومد به زهرا دست زد منم فحشش دادم!

میگم چی گفتی بهش میگه گفتم ایشالا بمیری!!!!

بهش میگم الان احساس میکنی فحش دادی؟؟؟؟؟؟

خخخخ

خیلی ماهه خلاصه!

اره دیگه ناراحت شد منم گفتم بذار برم خونه بهت خبر میدم

اومدم خونه به مامان گفتم میخوام برم امامزاده داوود برو به بابا بگو ببین چی میگه

باباهم گفت برید به سلامت!

بعد که زنگ زدم به فاطی گفتم خیییلی خوشحال شد میگفت منم شوهرم

نمیذاشت بیام به خاطر اینکه قرار بود تو بیای به زور راضیش کردم بعد که دیروز گفتی

نمیام اینقدر ناراحت بودم که شوهرم گفت زنگ بزن دوستت بگو یه جوری بیاد

دیگه!

خلاصه ساعت 7 صبح باید سر اورین باشیم و اونجا سوار ماشین شیم منم

ساعت 9 شب رفتم حموم و اومدم موهامو خشک کردم و خوابیدم تا 2

از 2 هم بیدار شدم دارم موهامو اتو میزنم و وسایلارو جمع میکنم

البته سونیا جمع کرده من فقط دارم تو کیفا میذارمشون!

راستی یادم رفته بود تو دوتا پست قبل بگم که داداش دومیه بهنام اومده بود خواستگاری

دخترهمسایمون که خیلییییی دختر خوبیه و خیلی خانواده شم خوبن

این داداش بهنام چشمش به دهن بابا و مامانشه و هرکیو اونا بگن

میره خواستگاری

بعد مامان دختره اومده بود پیش مامان من واسه اینکه بپرسه چرا دخترت جدا شد

مامانم همه چی رو تعریف کرده خانومه هم تشکر کرده و گفته خییلی

ممنون و بعدشم رفته زنگ زده به اونا قرار خواستگاری رو که واسه

فردا شبش بوده کنسل کرده!

امروزم تو مغازه مامان بودم یکی دیگه از همسایه هامون اومده بود میگفت

پریروز اومدن از دخترم نعیمه خواستگاری کنن ماهم چون میدونستیم چه جورین

گفتیم نه!

خلاصه که اقا اینا از سر کوچه ما شروع کردن دارن دونه دونه در خونه هارو میزنن

یکیو واسه این پسره بگیرن !!!

نمیدونمم چه اصراری دارن حتما از کوچه ما دختر بگیرن!

مثلا میخوان حال منو بگیرن یا حرصمو در بیارن!

به قول فاطی ایشالا بمیرن!!!!

خخخخ!!!!!!!!!

اگه بیان اون قابلیتی که تو بلاگفا میشد صفحه رو قفل کنی تا کسی نتونه عکسو

برداره یه عکس از خودمو فاطی و سونیا میذاشتم ولی خب نداره دیگه!!!

من دیگه برم ساعت 5 شد کارام مونده!

ادامه مطلب یه اهنگه که وقتی شنیدم و ترجمه شو خوندم 

حالم بد شد

شاید به خاطر اون بهنام عوض...

 


shadi ..
RaCi naL
عزیزم ایشالا که برین و بهت خوش بگذره ...
خوشحالم هستم که داری کسب و کارتو خودت را میندازی ...
اگه نزدیک بودی حتما میومدم پیشت 
فک کنم خیلـی دورین شما ، شهریارین درسته ؟! 

سلوووم

مررررسی!

اهووم شهریاریم!ایشالا کارم راه بیوفته به همین مغازه کوچیک

اکتفا نمیکنم و کارمو توسعه میدم!

معشوقه
سلام عزیزممم.
خسته نباشی.
خیلی خوشحال شدم که قراره واسه خودت کار کنی.
منو حتما دعا کنا ؛) البته الان که دیگه فکر کنم رفتی.
خوش بگذره شادی جونی  :*

سلوووم ممنون دوست قدیمی!

فک کردم دیگه نمیای!

اونجا واسه همه دوستای وبلاگی دعا کردم!

His Love
چه خوب ^-^
ایشالا که توی کارِت موفق باشی و یه مغازه خوب پیدا کنید.

واقعاً چه اِصراری دارن از کوچه یِ شما دختر بگیرن آخه!! :)))

سلووم دوست خوبم !ممنون!

واقعا واسه منم این شده یه سوال!

مامان میگه مثلا میخوان به ما تودهنی بزنن!

حامد
واقعیتش از وقتی وبلاگتو خوندم میترسم ازدواج کنم.

تو یه مردی ,تو ایران باید زنا بترسن اینجا همه چیز برعلیه زناس

تو کشورای دیگه حداقل شرایط مساویه همه جا نه ولی حداقل تو بیشتر جاها مساویه

نمیگم همه زنا خوبن و همه مردا بد ولی میگم اینجا این مرده که بیشتر وقتا شکنجه گره!

در کل ازدواج ترسناکه

fateme safari
خوش گذشت عزیزم؟؟

جای شما خالی !

واقعا خووش گذشت

دلارا
واقعا تو ایران همه چی بر علیه زناس 😩😡 ولی دستت درد نککنه این وبلاگو ساختی😉 راستی انقدر مغرور نباش و انقدرم اشتباه نکن😶😶😶😶😶😶😶😶

دوست ندارم مغرور باشم ولی انگار این خصلت بد تو خونمه

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان