سلووم

امروز رفتم اون کارخونهه رو دیدم ,کارش راحته حقوقشم ماهی۷۰۰تومنه بیمه هم میکنن.

یه سوله که هیچوقت فکرشم نمیکرد اتفاقی پام.به همچین جایی برسه چه برسه به اینکه برم کارکنم...

یه بغض وحشتناک تو گلوم بود وقتی راجع به کاره با سرپرستشون حرف میزدم ....

به زور مامان و بابا رو راضی کردم بذارن برن میدونم حال اونا ازمن بدتره,دختره مغرورشون که اگه حال 

نداشت اصلا از اتاقش بیرون نمیومد میخواد بره تو کارخونه کار کنه.....

این کاره جور شد قراره از فردا برم تا ده روز ازمایش اگه راضی بودن ازکارم قرارداد میبندم,

تو راه برگشت خیلی خودمو نگه داشتم که گریه نکنم ...

هیچکدوم نمیتونید درک کنید من چی میگم والان  چرا ناراحتم....

خدایا مرسی این کاره درست شد ولی ازهمون لحظه دیگه خیلی چیزا تموم شد واسم,دیگه هیچ امیدی

به اینده ندارم....

هیچی قرار نیست درست شه ,همه چی داره بدتر میشه ,من هر روز دارم کوچیکتر میشم....

واسم دعاکنید,دعاکنید تواین کاره مشکلی پیدانکنم و بتونم اونجا بمونم...