سلوووووم

اقا من امروز خوفم!!!!

یعنی مثل دیروز ناراحت نیستم!

دیشب تا صبح نتونستم بخوابم اینقدر حرص خوردم و الکی اعصاب خودمو بهم ریختم

ساعت6صبح خوابم برد و ساعت2 ظهر بیدار شدم

اول که پاشدم شروع کردم گیر دادن و غر زدن به مامان!مامانم بنده خدا میدونه من اعصابم خورد

باشه اینجوری فاز دعوا میگیرم هیچی بهم نمیگفت!!!

با بابا همچنان قهرم مامان بهش گفته من دنبال کارم گفته باید کار دفتری پیدا کنه

من نمیذارم بره کارخونه کار کنه,مامان که اینو گفت یعنی اعصاب بدتر شدا گفتم

برو بهش بگو لیسانسه نیستم که برم پشت میز بشینم الان لیسانسه هاشم کار دفتری

پیدا نمیکنن!

به خدا پسرهمسایمون چوپونه تازه نامزد کرده دختره لیسانسس!

رفته این همه درس خونده اخرشم زن چوپون شده!

 همزمانم دوستم معصومه همونی که شلمچه رفتم باهاش

گفت یه جا از روزنامه پیدا کرده کارخونه س گفت اگه میخوای بیا فردا باهم بریم

ببینیم چه جوریه منم همونجور که غرغر میکردم به مامان گفتم قضیه این کاره رو بعدشم

گفتم میری شوهرتو راضی میکنی!

مامانم بنده خدا رفت تومغازه بابا رو راضی کنه بابا هم گفته خودتم فردا میری میبینی

کارش چه جوریه اگه همه چیزش خوب بود میذارم بره!!!

خلاصه فردا قراره بریم!!!

واسم دعا کنید این کاره جور شه!!!!!!!